یادگار

شدیدا نیازه بشینم یه روز و شعر هامو سازماندهی کنم.
البته منظورم اینجا نیست، چون حتی فکر نمیکنم نیمی از مجموع شعرهام هم اینجا باشه!
یه فایل وُرد دارم که کل یک سال و خورده ای شعرام توشه و اگر خدایی نکرده روزی بلایی سرش بیاد کلا رفتم برای خودم!
از موضوع دور شدم. نفسِ بیان اینها بایستیش نبود، سختیش بود!
نه از سختی کارش، سختی تحمل بازبینی یک خیلی خاطره که با خوندنشون میاد سراغم!
مثلا همین امروز بیکار بودم رفتم سراغشون. بعد دو سه تا شعر دیگه کلا فکرم مغشوش شد. با هر شعر یاد اون زمانی می افتادم که شعرو گفتم و حس اون تاریخ به یادم می افتاد...
می دونم که می دونید سخته!!!


تنها حاصل این ماجرا سرودن شعر جدیدی بود که اینجا می بینید.

 

 


یادگار
جا گذاشته است پیش من
چیزی را که نمی بایست هرگز
یاد چند خط شعر مستعصل
مدرک حماقتی افسار گسیخته
یا به گمان بعضی
حادثه ای ناگزیر

در تاریکترین سایه ی یک بن بست
عشق ناگوار بود
و مانند آخرین تکیه
که دیوار تحمل نخواهد کرد
نیت ها همه مشکوک
پاکی را هم در خیال نمی شد که یافت

تجربه ی تلخی یادگاریست
وقتی ساده تر از آن باشی که باور کنی
دیگر هیچ بوسه ای در بن بست رقم نمی خورد
چون درختی خیسِ طوفان
ایستادم تا خشک شوم،
ایستاده خشک شدم!
بهار ندیده، سوختم

 

/ 2 نظر / 29 بازدید
مریم

امان از این روزگار... از این دنیا... از این آدما... و امان از این خاطره ها خاطره ها خاطــــــــــــــره ها.....

رضا

خیلی وخته میخای ساماندهی کنی مانی بده یکی واست اینکارو کنه خودت اینکاره نیسی گویا