عصر پاییزی

یه تصویر نگاری دیگه!
شعری که براتون می خوام بذارم بر میگرده به پاییز 91 و به
روز هایی که از تلخ ترین روزهای زندگیمه .

اینکه تصمیم به گذاشتنش گرفتم بر میگرده به خوابی که دیشب دیدمو فضاش فضای موهومی شبیه این شعر بود.

 

 

عصر پاییزی

عصر پاییزی دیگریست

غمِ خفته در ضمیر ناخودآگاه

باز سراغ از خیابان های سکوت می گیرد

باید راهی شوم

که بی خش خش زمین برگ پوش

نفسم می گیرد

مرگم می گیرد

شعرم می میرد

 

هوای عصر پاییزی

مثل دلم گرفته و

مثل افکار در همم خسته

به بالا نگاه می کنم

آسمان دارد جار می زند

همین دم می بارد

 

مردمی گنگ از هراس باران در تکاپو

از خیابان ها گم می شوند

می روند و می روند

باز منم که می مانم

که تنها می شوم

که تر می شوم

و خیابانها که خفاپوش می شوند

سیگاری روشن می کنم

ترسی ندارم

عادت دارم

به تنها ماندن و

به تر شدن و

به خفا

عادت دارم

به تنها تر شدن در خفا

عادت دارم

به خفقان شکستن زیر باران

 

عصر پاییزِ برگ پوش و تنها

شبیه یک اجبار شدید است

دلم بیشتر می گیرد

فکر خسته ام بیشتر می لرزد

غم و غصه هایم بیشتر می شوند

ترسی ندارم

عادت دارم

به روزهای مثل امروز

که زودتر شب می شوند

به خیابان های خالی

که تیره تر می شوند

به آسمان گرفته

که شدیدتر می بارد

به تن درد کشیده ام

که از هر فصل دیگر خیس تر می شود

 

ترسی ندارم

عادت دارم

هنوز تا عمق شب

قدم های بسیاری مانده است

عصر پاییزی حال عجیبی دارد

باید سیگار دیگری روشن کنم...

گویا پاکت سیگار هم سریع تر تمام می شود

/ 8 نظر / 164 بازدید
مریم

عجب حال و هوایی داشت این شعر اما واقعا پاییز با همین دل گرفتگی ها و اسمان همیشه ابری و سوز سرماش بهترینه فصلهاست...

sajjadno1

سلام وبلاگ قشنگي دارين.. ممنون ميشم به انجمنم سري بزنيد و توش عضو شين http://www.forum.no1-phone.ir :) ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

نیلوفر اقبال

پنجره خوابیده است آرام باش پرده ها خوابیده اند حرف نزن حتا اگر برف صدا کند و پرده ها و پنجره ها پلک هاشان را باز کنند تو حرف نزن دنیا خوابیده است و در روبایی بی پایانی انگار آرام گرفته آرام بگیر شاید دنیا دارد رویای ما را مبیند شهاب مقربین /.

ترنم

قشنگ بود. چرا اینقد نا امید [گریه]

پريناز

چه حس قشنگي دارن اين شعرا... اين وبلاگو تازه پيدا كردم ولي خيلي به دلم نشسته

مریم

سلام. الان شعرهات رو دیدم. دنبال متن یکی از ترانه های سیناترا می گشتم. نوشته تون رو خوندم . این جور نوشته ها چیزی بیشتر از لفظ شعر با خودشون دارند. میشه باهاشون قدم زد... حس و حال عجیب پیدا کرد.... بعد تازه می فهمی یکی دیگه هم همین حس رو داره.... یه جایی همین دور و بر ... شاید یه شهر دیگه .. شاید یه کوچه اونطرفتر... منتهی هر دو غریب... هر دو تنها.... هر دو زیر باران در خلوتی سنگین.... تو سیگار می کشی و زیر باران قدم می زنی.... من همیشه دلم یه پاکت سیگار می خواست و یه قدم زدن آسوده زیر باران شهر....

fahime

liiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiikeeeeeeeeee

رادمهر

عالییییییییییییییییییییییییییی بود