سختِ سخت

من خودم حس و حالِ درست حسابی ندارم، بعد میان ضد حال هم به آدم میزنن!
سعی میکنی باشی ولی نمیذارن باشی، نه حتی برای خودت بلکه حتی برای خودشون!

 

 

 

سختِ سخت
من سخت
سختِ سخت
شبانه را
با ابر بی باران می بارم
در روز ناممکن می آیم
با خواب بی فردا  می سوزم
با یاد بی سامان می سازم

من سوز در گرم ترین داغِ تابستانم
من عطش در خار ترین سیرابم
من هیچ با هیچ می خندم
من درد را بی پیمانه می پیمایم
من ساز و نوای کاروان را پایبندم
من بی نگارِ رویت ساعتی اما نمی آسایم
من در شب بی صدا، دیگر هویدا می خوانم
از برم دوری و
سخت
سختِ سخت
من در یاد تو سخت، کوتاه می مانم


 

/ 5 نظر / 48 بازدید
رضا

خواندیم

حدیث

ســــ ــــــــلام[گل] کشتـی که به دریـایِ روان می گـذرد می پنـدارد که نیستان می گـذرد ما می گـذریم زین جهـان در رحلت می پنـداریم کاین جهـان می گـذرد

مریم

با ابر بی باران می بارم در روز ناممکن می آیم با خواب بی فردا می سوزم با یاد بی سامان می سازم... زیبا بود دوست عزیز

نیلوفر

فرو می روی تا هیچ نگویی حرفی بزن حرفی بزن حرفی بزن که صحنه سازی نیست زخم را باید جدا کرد و زیر دندان گذاشت . . . فرو نرو ...