قصه ی غصه های همیشه

بازم طبق معمول شعرِ چند ماه پیش!
هرچند باز وضعم بد نیست! 2 تا پست تو فروردین دارم. دوستانی که لینک کردم انگار همه بعد عید بلاگو بوسیدن گذاشتن کنار!
به خودم امیدوار شدم لبخند

-----------------------------------------------------------------------------------

همه جا شنیدیم و گفتیم حقیقت تلخه، اما به نظر من تا حقیقتو درک نکنی و نفهمیش تلخیشو حس نمی کنی!
ولی می دونید دردناک تر چیه؟
اینه که حقیقتو باور داری و فهمیدیش ولی یه جدال همیشه درت باشه که نه این حقیقت نیست، دروغه، نمی خوام باور کنم و... امثالهم.
این جدال اوج درده!

فهم حقیقی حقیقت، یک نوع از خودگذشتگی نیاز داره که... در هر کسی پیدا نمی شه.

 

 

 
قصه ی غصه های همیشه

می فهمم
که چرا دیگر هیچگاه
به چشمانم خیره نخواهی شد
می فهمم
که چشمان خیسم برای تو
طاقتش سخت است
می فهمم
که شاید هر کسی
با احساس نیمی از غصه های من
از بار عشق
از آینده ی در پیشش
از خود حتی، سیر می شود
و می بارد
 و چنان می بارد بلــــــــــند
که شاید خواب سنگین خدا هم
آشفته شود

می فهمم
و دیگر خودم چشمانم را
از تو پنهان می کنم
دیدگان خیس را
برای همیشه ای کوتاه
از دریای تبسم آن صورت ماهت
محروم می کنم
نهایتش غمم بیشتر شود
سکوت لحظات و
شدت گریه هایم بیشتر شود
فدای یک دَمَت
به جانِ گُر گرفته ام می خرم
نباید که خنده از لبان و
شادی از نگاه تو محو کنم!

می فهمم
که بعد از این
برای مدتی طولانی
از خاطرت می روم
می فهمم
فقط کاش می شد
یکبار دیگر
قصه را با خط دیگر می نوشتی
در مرور دوباره ی خاطرات
شاید این قصه ، غصه نمی شد
شاید از احتمال مرگ همین حضور
قصه از غصه می ترسید
این نم نم باران را هم
از چشمان و دفتر اشعار خیسم
صلب می کرد

می فهمم
دیگر جای بحث و تمنا
جای امید و آرزو و رویا هم نیست
حالا باید بگذرد مدت ها
با این دوری واپسینِ بی بازگشت
می فهمم
اما فراموشت نمی کنم

/ 6 نظر / 55 بازدید
مریم

سلام مانی جان حالت خوبه؟ راستش تو این مدت از نت محروم بودم متاسفانه واسه همین نمیتونستم سر بزنم اما از این به بعد هستم ایشا.. راستی خیلی قشنگ بود شعرت پر از احساس و غم اگه اجازه بدی برا خودم برش دارم؟

pegi

salam :) khobi?? avalan merci ke behem sar zadi :) mercbabate shere ghashanget. bebakhshid agezoodtar nayomadam;) من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است... بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

ارشیا.

salam.agha mani babat mozoe khasi bayad bahat harf bezanaam.vaghteto dar ekhtiyaram bezar lotfan.

رها...

باهر حس خود خواهانه ای که با خودم کلنجار میروم... بازهم به حقیقت میرسم... حقیقت این است که... مجبور نیستی بمانی... و چقدر تلخ است حقیقت... حقیقت گذشتن... خوب مینویسی،تبریک میگم،موفق باشی

زهرا

پشت این لبخند تلخ اندوهی است به نهایت رفتنت نزدیک تلخ نه چون بی بازگشت است که پیش تر از قرار است.. مگر نه ان که باید می ماندی و رسالتت تمام می کردی؟؟!

مریم

آقای صفاری با سلام خواستمم خیلی خودمونی بگم که نوشته هاتون عالیه خیلی با حال و هوی الانم هم "آهنکه و اینکه امکان داشته باشه من یه چندباری دست به قلم شدم و دوست دارم شما بخونید و نظر بدید. ممنون