از قبل تا حالا

وقتی فکر میکنم همش به ذهنم میاد قبلا ها همه چی انقد سخت نبود!
چرا حالا اینطوره؟ حالا که نوبت ماست...

 

 

از قبل تا حالا

قبل تر ها زندگی اینگونه نبود
در گوشه کنار شهر کسی بود
که با چند جمله ی ساده
و یا حتی سکوتی کوتاه
لمس می کرد ضربان احساست را
قبل تر ها عاشقی آسان بود
با خواندن شعری ناگهان
دل می آویخت به من
بر لب پنجره چوبی یار
بوسه در طرف روشن عصر نمی گنجید حتی
و چه شب ها خوش بود
زیر آواز ستاره ، مستی
و سپس خواب مزه ی رویا می داد
و رویا مره ی شیرین عشقت در ساتن سفید
قبل تر ها به رویا می شد رسید

اما حالا شهر با زخم های آشنای من هم
بیگانه ای بیش نیست
و لبخند مدتیست از نفس ایستاده
حالا در زمانه ی عشق های رو به زوال
فریاد هم آشکارا
از پنجره ی محصور نمی گذرد
بوسه از دهان افتاده
و شب از نگاه من
یک آسمان بطری خالی
فقط سوی رختخواب همراهیم می کند
خواب وقتی خالی از رویا
مزه هم بی معنیست
حالا دلم برای رویای دور از دسترسم هم تنگ می شود

/ 2 نظر / 46 بازدید
نیلوفر

انتظار عبثی ست رویا میان خواب تو هم بیا احساسات بگذار به رووی سماور تا دم بکشد میان این هیاهوی مردمان شنیدن صدای فریاد سکوت من عبث است . عبث... با این شعرها گفتنی نیست !

رویا

وقت کردی یکم از اسم همایونیه ما استفاده کن عمو جان! [نیشخند] واقعیت رو قشنگ گفتی [لبخند]