مزرعه

 

نه به اون دو سه هفته یه بار پست گذاری
نه به این مطالب پشت هم!

انگار دله خیلی پره!
ولی نه! قبلنا هم پر بود، شاید بیشتر از حالا!
نمی دونم، شاید جنس دلخستگی ها فرق داره!
یا طاقتم کمتر شده!
نمی دونم، شاید...

 

مزرعه

باران پدرخوانده ی اشعارم است

ولی نمیدانم چگونه و چرا

و به کدامین ناکرده گناه

مزرعه ی زندگیم چنین بی ثمر مانده


نمیدانم، شاید دیده را باید بست

و او را نشنید

که بر فراز این مزرعه

چون پرنده ای بی اعتنا

به مترسک های بیچاره ی گفتارم می خندد

و پشت پا میزند

به تقدیر بذر های امید

که در بی ثباتی نور

هنگام غروب

ناباروری آنها

ناب ترین باور شده است


نمیدانم، شاید هم انذیشه نباید کرد

واز یاد باید برد

جویبار های ناشی از نگاهم

که معلوم نیست

شرمگین از کدامین رسوایی

طول این مزرعه را می پیمایند

وچیزی را سیراب نمی کند

جز کاسه ی لبریز صبرم

طاقتم طاق شده از دلخستگی های هر روزه


نمیدانم، شاید هم باید پذیرفت

و ادامه نداد

راه سروده های صبحگاهی را

که دیگر نخ نما شدند

بس که امید های بی حاصل را

به پهنای این مزرعه کشت کردند

و حقایق تلخ درو کردند


حالا که به این فکر خسته فشار می آورم

انگار باران گفته بود

حقایق تلخی چون عشق من و انکارهای زیبای تو

دیگر دلی را سیر نمی کند

/ 1 نظر / 35 بازدید
شقایق

وای خیلی عالی بود پسر ...کیف کردم.. فقط مانی عزیز حالا حالاها راه طولانی در پیش داری عزیز ... مهم عرض زندگی آدماست که مفید باشه طول چندان مهم نیست ... کمی صبر بایدت ای پسر راستی یه چیز دیگه عشق از سر نیاز رو نباید با عشق تمام زندگیت یکی کنی ...یادت نره