شکوه دارم

ای بابا، دلمو درد آوردن...

 

 

 

شکوه دارم

دلم چه خجسته بود

در انتظارِ انتظار

از درختان سیب همسایه

ساده دل کجای کاری

سیلوهای محبت خالیست

امسال هم قرنطینه را

بی آذوغه ی سلام باید گذشت!

هی بلندگوها!!!

بلندگوها، فریادها را

کی از گلوی خاطره دزدیدید؟

من سراغ اشک های شنبه ام را

از خاطره می گرفتم

کسب و کار نیمی از سالم

همین گریه ها بود

پس من با چه پر کنم

شکم گذشته و حال و آینده را؟

هی وای...شکوه های من فقط این نیست

خبر سنگسار شدن معرفت را

از کجای جگرم گاز بگیرم

اعتماد را که می شناسید؟

شایعه شده که معرفت

به خیانتِ اعتمادست

که چنین به زانو در آمده اکنون

و روزنامه ها در اعتراض

به سکوت معنا دار منابع ناشناس

همه سکوت کرده اند درد مرا

پس کو آن همه ادعایی

که باورهایم سنگش را به سینه می زدند

پس کجایید آشنایانِ مردُم نام

دارم برای خودکشی دست به دامان

کهولت و سکته می شوم

کشتن من وظیفه ی شما بود

یادتان نیست دوستان؟

/ 1 نظر / 41 بازدید
مریم

قدري صبور باش که اين نيز بگذرد اين روزهاي زرد و غم انگيز بگذرد آري بهار پشت زمين لانه کرده است چيزي نمانده که پاييز بگذرد گفتم کنار مردم نامرد زندگي ؟؟ گفتي صبور باش که اين نيز بگذرد