سرآغاز

خب اینم از سرآغاز کار ما.

تو یه صبح بارونی و پر طراوت

تا چند دقیقه قبل فکر می کردم چقدر حرف برای گفتن دارم!

ولی الان چیز خاصی به ذهنم نمیرسه.نشستم آهنگ گوش میدم.

هفته ی خاکستری از زنده یاد فرهاد مهراد.

از محبوب ترین هاست برام. چطوره با متنش یه حال و هوایی به اینجا بدم.

همزاد پنداری شدیدی دارم با این ترانه!

 

 

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصله گی

وقت خوبی که میشد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

" تو نخ ابره که بارون بزنه "

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

عصر چهارشنبه ی من

عصرخوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

روز پـــنجشنبــه اومــد

مــــثل سقـاهـک پـیــر

رو نـوکش یه چیکه آب

گفت به من : بگیر بگیر!

 جمعه حرف تازه یی برام نداشت

هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود ...

 

/ 0 نظر / 36 بازدید