تو برو

این شعرو بی توضیح زیادی میگذارم چون شخصا محتواشو خودمم دوست ندارم.
شاید گاهی تو اوج ناراحتی به ذهنم اومده باشه ولی خداییش دل مواجهه با چنین تصمیمیو ندارم.

حرف بسه،شعرو میذارمو سریع هم ازش رد میشیم.



تو برو
تو نه بر احساس من مومن
تو نه بر افکار من مومن
تو نه بر آتش ویرانگرِ بام ِ سوخته ام مومن
تو چرا نمی روی!؟
نمی روی سرِ باد برده ی مرا ترک نمی کنی
خوابِ خواب رفته ی مرا
رویا های خسته ام چون گام هایم را
خورشید ازین ایوان چشم برداشت
خدا هم جای دیگر استوار است

پس برو عطر گل یاس
برو ای عشق،
ای همرنگ مهتاب
جرأت تنهاییم امروز این بسیار
برو از یاد من
چون چشم من خیس،
ظلم تو بسیار

/ 7 نظر / 44 بازدید
سیاوش

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

آرزو صفایی (آ.صفا)

الان دقیقا نفهمیدم اگه دوستش ندارید چرا گذاشتید؟؟؟؟ اشعار جدبدی توی وبلاگم گذاشتم دوست من

مریم

میشه فراموش کرد و دیگه فکر نکرد به اون کس یا به اون چیز که میدونی سرانجامش وصلی در کار نیست اما این شدن رو باید خواست،یعنی فقط کافیه دل رضایت بده بعد میبینی که از یاد میره و برات بی ارزش میشه ولی مشکل اینجاست که ما نمخوایم!!! نمیدونم متوجه منظورم شدی یا نه:-)

نیلوفر اقبال

مرا بسپار به دست باد شاید روزی باز دوستت دارم هام ، همچون نسیمی لای موهات گگیر افتاد ... نمیدونم ! حتما من اولین نفرم که خوشم اومد !

آناهیتا

خیلی زیبا بود.

بهاره

عالی بود ...مخصوصا اونجا که میگی خدا هم جای دیگر استوار است...

نازی

very very good