من، اینجا

تو این چند روزی که مطلب نذاشتم یه شعر گفتم که فکر میکنم جز بلندترین شعرام باشه. این شعر از دسته ی تراوشات 3 نیمه شب به بعدمه! انگار وقتی کم کم میخوام وارد خلسه ی خواب شم تازه کلمات بهم هجوم میارن!
امیدوارم حس رو از شعر دریافت کنید...

 

 

 

من، اینجا اینجا ویرانکده ی عاشق پیشگان است اینجا دل ها را آسان می برند، آسان می کنند و چه آسان می شکنند اینجا دل باخته ها فقط دل نمی بازند، همه ی عمر را می بازند اینجا چشم های عاشق پاسوز نگاه نابینای معشوق می شوند اینجا بید ها به هرزگی باد مجنون می شوند اینجا ریتم هق هق دلتنگی، ملودی لالایی خائن می شود اینجا خاک باران خورده بوی اشک رهگذر را می دهد اینجا بغض زندانی آغوش تنفروشان می شود اینجا هر شبش میعادگاه غصه های هزار ساله  می شود اینجا تردید قاتل آرامش پلک و یک لحظه خواب راحت می شود  اینجا در کابوس نرسیدن ها ، رسیدن طعم رویا می دهد *** و من چندیست خود جز اینجا به جای دیگر نمی بینم من آن عاشق پیشه ام که دل ویرانم را بردی همه ی عمر را به نگاه نا بینایت باختم جنون هق هقم، هرزگی خوابت را دلتنگ است آن رهگذرم که بغضش به آغوش هر خاکی اشک باران شد بی خوابی شبانه ام میعادگاه غصه ها و تردیدهاییست که در هر کابوس و رویایی طعم تو را می جوید انگار که به ابد جای من اینجاست ولی حق من اینجا نیست

/ 1 نظر / 16 بازدید
رضا

:(