فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

به قول استاد  صالح علا: سلام عزیزانِ جان

خیلی دلم میخواد بیشتر سر بزنم و بیشتر بنویسم حیف  درگیری ها زیاد و... 

قصه ی امشب قصه ی وفا  به خاطراتست مخصوصا تلخ ترین ها که ماندنی ترینند. تصاویر و  صدا ها و گفته هایی که  از درون آدمی  را می پوسانند ولی همچنان عزیزترینند، با حرمت ترین وسالگرد های شخصی  که در اوج احساساتی و در عمیق ترین پستو های ذهن خاطرات را  غبارروبی می کنی. حالا فکر کنید این سالگرد ها هر روز و هر شب باشد. حجوم بی وقفه یاد ها در  هر دم و باز دم... و باز همچنان هر صبح بیدار شویم وهنوز  به این ان بگوییم صبح بخیر

قصه، قصه ی  همینست  که اسمش زندگیست  برای بعضی  شبیه من . چه  می شود‌ کرد؟ 

 

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••


هنوز

غمگین ترین مسافر این حوالی سیه پوش،

این حوالی اردیبهشت منم 

کسی مانند من 

اینگونه بی پروا

همنشین عطر یاس ،

کوچه های پشتی خلوت،

عکس ماهتاب بر چاله های اب

بازمانده از باران 

وخراب اغوش بی تو در خواب و بیداری

نبوده 

شاید نخواهد بود  

 

کسی مانند من

به تو مومن،

به خود اواره

و از تصور نبودنت که نه...

از حقیقتی اینچنین 

رو به منتها،انتها

اما باز هم

عیان تر از هر شعر پنهانی

در عشق تو

نبوده

شاید نخواهد بود 

 

 

 کسی مانند من

این روزهای عزیز را نمی‌شناسد

اردیبهشتی که نمی دانی

و بعد مردادی که هیچ 

و آبان که شعله سوز هر چه بود

اری عاشق تو  

کسی مانند من

نبوده

شاید نخواهد بود

 

آری

هنوز

در همین حوالی حرف های طولانی

هر اردیبهشت

عاشقت می شوم...

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 

قرار نبود انقد فاصله بیوفته بین این دوگانه ی تهران ولی بخاطر خرابی کامپیوتر دستم موند توی پوست گردو! -----------------------------------------------  نوستالژی دیگه ای از تهران، این بار عاشقانه... اضافه کنم تو این بازه  ی بین این دو پست چند روزی تهران بودمو تمام  دلتنگیای این  شعرهارو زنده کردم ...  

در سفر های بی پایان  
باز خواهم گشت به تهران...  *****


 
باز گشتم من به تهران/

شهر خاطرات شیرین/


شهر خاطرات تلخم/


شهر عشق و شهر دردم/


شهر وصل و شهر فصلم/


جای داغش روی قلبم/

  
در پی غروب تهران/


از میان آن عزیزان/


می کنم یاد کسی را/


یاد عشقی، یاد شوری،/


بعد، هجران/


بعد، حیران/ 


من و عصیان و خیابان/

  
غصه ی دیگر این راه،/


ابتدا یاد خوشی بود/


 یاد عشقم توی تهران/


یاد اولین دیدار/


بعد انتظار بسیار/


من و او باهم گذشتیم/


 از کنار این خیابان/ 


من و او باهم گذشتیم/


بین ما شوق عجیبی/ 


بی هیچ حرف غریبی/


مقصدی دور نبود/


هرچه با هم می گذشتیم/


هر قدم جز بهترین/ 


سهمم از تهران نبود/


 


باز کافه ها پاتوق همنشینی بود/


باز چاشنی گفتگوهای داغ/


لبخند های بی نظیر او،/


موسیقی بی نظیر شاعران هبوط و/ 


شکلات داغ بود/

 

 
گمکرده ی دیرین من بود/


 نشسته روبروی من بود/


زندگی انگار پیش روی من/


لمس دستان لطیفش عشق بود/


 قلب از او مالامال عشق بود/


در غروب های داغ/


روی لب های داغ/


 بوسه های یواشکی،/


لحظه های داغ  عشق بود.../
  


 

من و او اما.../


ناگهان،بی خبر/


دور از خیابان های تهران تمام شد/


ولی انگارجایی/


در غمگینترین خاطرات تهران،/


همینجا تمام شد/
 

 


در خواب های بسیار/


آن قدر بازگشتم به تهران/


 شهر خاطرات شیرین/


شهر خاطرات تلخم/


که حالا اشناترین رهگذر این خیابان/


کسی نیست و تنها منم/


 من دلتنگ، دلتنگترین منم/


من دیوانه، دیوانه ترین منم/ 


در سفر های بی پایان/ 


باز خواهم گشت به تهران/


باز دوباره باز خواهم گشت، اما:/


<<بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟/


با غم انگیز ترین حالت تهران چه  کنم؟>>/

 

•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

 

پ.ن: اشاره کنم دو خط اخر وام گرفته شدست از شعر تومور 2 ، سروده ی علیرضا آذر

 

[ جمعه ۱۳٩۳/۱٢/۱٥ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

هرچی فکر کردم شعر مناسب تری به عنوان اولین شعر بازگشت پیدا نکردم. شعری از نوستالژی هایی واقعی که بسیار دلتنگشونم. بزودی بخش دوم که بخش عاشقانه ی این شعره رو براتون میگذارم.


باز میگردم به تهران/


 شهر خاطرات شیرین/


شهر خاطرات تلخم/


 شهر نوستالژی دیدار/

توی هر امد و رفتم/
 

***
می روم بالا و پایین/


ان مسیر اشنا را/


 بی رفیقان گذشته/


یادشان سبز/


یادشان زنده/


یاد یاران گذشته/ 

***



مانده در یادم صداها/


بحث هاو شوخی وخنده/


هردفعه یک فال قهوه/


هردفعه یک فال تازه/


 هر دفعه تو کافه ای تازه/


 مرچ،تمدن،آپارات، وصال.../


جمع دوستان بی شیله پیله، بی مثال/


می خورم فنجان بعدی/


تک وتنها توی کافه/


یادباد روزان رفته/



 ***

توی تصویرهای دیروز/


دارم عکسی یادگاری/


نیست اکنون در کنارم/

جمعمان، جمع  گذشته/ 


جمعمان محو زمان شد/


کو رفیقان گذشته؟/


***


 در پی قهوه وفنجان/


 می زنم باز به خیابان/


موج غم امد به میدان/


باد سرد بی کسی ها/


 هرقدم در این خیابان/


 وای ازین غروب تهران/        

    **********

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 

 

تازگی چند کار از نزار قبانی شاعر فقید سوری خوندم و بسیار ازش خوشم اومد

این کار از محبوب ترین ها برای منه:

 

زیبای من!

از ...بیروت... برایت می نویسم!

باران چون معشوقه یی قدیمی

از سفری دور باز آمده است!

از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو می نویسم!

پاییز دِل گیر،

روزنامه ها را خیس کرده است

و تو هر دم

از فنجان قهوه وٌ

سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!

پنج ماه گٌذشته است...

چگونه یی؟ عزیز!

این جا خبر تازه یی نیست!

...بیروت.. مشغولِ آرایش است

-همانندِ تمام زنان-

در آغاز زمستان!

 

مغرورٌ و زیبا وٌ سمتگر...

چون تمامِ زنان!

..بیروت.. بی قرار دیدنِ توست! عزیزکم!

اِی نزدیکِ دورادور!

اِی حضور مشتعل شعر!

باران در عطش اندامِ توست

و دریا آماده است تا در چشمانت بریزد!

 

...بیروت.. در این روزها به افسانه می ماند ! عشق من!

برگ های مطلّایش بر زمین، طلا وٌ مس آند

و خیابانِ سٌرخ

پیراهنی از نی رنگارنگ به تن کرده!

چه قدر به تو محتاجم!

هنگامی که فصل گریه می رسد،

چه قدرها که باید پی دستانت بگردم

در خیابان های سلوغً خیس...

 

گل یاس دفتر من!

دردِ دل انگیزٌ

عشق عظیمم!

 

از رستورانی برایت می نویسم

که در مجله ی سفیدماسه

پیدایش کردیم!

میزها با من قهرند

و صندلی ها از من می گریزند!

خاطراتم برباد رفته وٌ

به فراموشی دٌچار شٌده آم!

صندلی مجاور

-که روزی بر آن نسشته بودی-

مرا کنار می زندٌ

از صندلی آم

نشانی تو را می خواهد...

 

در گریه می نویسم!

(عاشقی چون من باید سلامِ اول را بگوید؟)

پی انگشتانم می گردم!

پی شعله ی کبریتی

و کلمه یی

که در هیچ دفتر عاشقانه یی نباشد!

گٌر می گیرم...

نامه نوشتن برای آن که دوستش داریٍ،

چه دشوار است!

 

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه تصویر نگاری دیگه!
شعری که براتون می خوام بذارم بر میگرده به پاییز 91 و به
روز هایی که از تلخ ترین روزهای زندگیمه .

اینکه تصمیم به گذاشتنش گرفتم بر میگرده به خوابی که دیشب دیدمو فضاش فضای موهومی شبیه این شعر بود.

 

 

عصر پاییزی

عصر پاییزی دیگریست

غمِ خفته در ضمیر ناخودآگاه

باز سراغ از خیابان های سکوت می گیرد

باید راهی شوم

که بی خش خش زمین برگ پوش

نفسم می گیرد

مرگم می گیرد

شعرم می میرد

 

هوای عصر پاییزی

مثل دلم گرفته و

مثل افکار در همم خسته

به بالا نگاه می کنم

آسمان دارد جار می زند

همین دم می بارد

 

مردمی گنگ از هراس باران در تکاپو

از خیابان ها گم می شوند

می روند و می روند

باز منم که می مانم

که تنها می شوم

که تر می شوم

و خیابانها که خفاپوش می شوند

سیگاری روشن می کنم

ترسی ندارم

عادت دارم

به تنها ماندن و

به تر شدن و

به خفا

عادت دارم

به تنها تر شدن در خفا

عادت دارم

به خفقان شکستن زیر باران

 

عصر پاییزِ برگ پوش و تنها

شبیه یک اجبار شدید است

دلم بیشتر می گیرد

فکر خسته ام بیشتر می لرزد

غم و غصه هایم بیشتر می شوند

ترسی ندارم

عادت دارم

به روزهای مثل امروز

که زودتر شب می شوند

به خیابان های خالی

که تیره تر می شوند

به آسمان گرفته

که شدیدتر می بارد

به تن درد کشیده ام

که از هر فصل دیگر خیس تر می شود

 

ترسی ندارم

عادت دارم

هنوز تا عمق شب

قدم های بسیاری مانده است

عصر پاییزی حال عجیبی دارد

باید سیگار دیگری روشن کنم...

گویا پاکت سیگار هم سریع تر تمام می شود

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

سلام عزیزان

بعد از غیبتی یک ماهه این بار براتون دکلمه ای از گزیده ی کتاب شعر «آبی، خاکستری، سیاه» سروده ی حمید مصدق دارم که با صدای خود شاعر اجرا شده.

اول چند تا از شعر های محبوبم ازین مجموعه رو براتون میذارم و بعد لینک دانلود.

----------------------------------------------------------------

***

وای، باران؛
       باران؛
شیشۀ پنجره را باران شُست.
از دل من اما،
ـ چه کسی نقش تو را خواهد شُست؟

آسمان سربی‌رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.

می‌پرد مُرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
      باران،
پر مرغانِ نگاهم را شست.

***

خواب رؤیای فراموشی‌هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی‌هاست.
با تو در خواب مرا
لذتِ نابِ همآغوشی‌هاست.

من شکوفایی گُل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم،
و ندایی که به من می‌گوید:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است.

***

و چه رؤیاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت‌ها،
که به آسانی یک رشته گُسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی‌بَر گردید.

دلِ من می‌سوزد،
که قناری‌ها را پَر بستند.
که پر پاکِ پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
ـ آه، کبوترها را . . .
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

***

در میانِ من و تو فاصله‌هاست
گاه می‌اندیشم،
ـ می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری
دست‌های تو توانایی آن را دارد؛
ـ که مرا،
زندگانی بخشد.
چشم‌های تو به من می‌بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی.

***

من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می‌بینم، می‌بینم
تو به اندازۀ تنهایی من خوشبختی
من به اندازۀ زیبایی تو غمگینم

من چه دارم که تو را در خور؟
ـ هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
ـ هیچ.

تو همه هستی من،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
ـ همه چیز.
تو چه کم داری؟
ـ هیچ.

***

بی تو درمی‌یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم،
که تو خوانندۀ شعرم باشی.
ـ راستی شعر مرا می‌خوانی؟ ـ
نه، دریغا، هرگز،
باورم نیست که خوانندۀ شعرم باشی.
ـ کاشکی شعر مرا می‌خواندی! ـ

***

گاه می‌اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن‌زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی، روی تو را
کاشکی می‌دیدم.

شانه بالا زدنت را،
ـ بی‌قید ـ
و تکان دادن دستت که،
ـ مهم نیست زیاد ـ
و تکان دادن سر را که،
ـ عجیب! عاقبت مٌرد؟
ـ افسوس!
ـ کاشکی می‌دیدم!

من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
عشق تو خاکستر کرد؟»

***

دانلود : 10/2Mb

---------------------------------------------------------------

در اخر اضافه کنم متن اشعر از سایت پرند برداشت شده.

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
 
دلم بدجور گرفته
یه مدت خیلی حالم خوب بود
ولی این غروبـــــــــــــ....
عجیب دوباره دلم گرفته.
این شعر فروغ و دکلمه ی شکیبایی هم آتیش زیر خاکستری دلمو دوباره شعله ور کرده.

------------------------------------------------------------------------

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ ها ی رابطه تاریکند

چراغ ها ی رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

------------------------------------------------------------------------

دانلود دکلمه ی این شعر با صدای خسرو شکیبایی

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

حدود یک سال و چندین روز پیش بود که برام از سفر سوغاتی آورده بود.
یه دفتر چوبی که هنوز دارمش و گذاشتمش تو کتابخونم همین الانم جلو چشامه.
غیر این یه سری عکس هم از دیدارهامون برا مونده.
اینا تنها یادگاریه که ازش دارم.

یادمه توی اون پاییز کذایی میخواستم تموم عکسارو پاک کنمو اون سوغاتیو آتیش بزنم...
ولی جلو خودمو گرفتمو جاش یه شعر گفتم، همون شعری که تو این پست خواهید خوند.
الان اصلا پشیمون نیستم!
حالا به طور عجیبی این یادگاریا برام تبدیل به یه خاطره ی خوش شده!
جالبه نه!؟

چیز دیگه ای ندارم بگم جز اینکه، مرسی عزیز دلم به خاطر این یادگاریای زیبا...





نمی شود

نمی شود، باور کن تمام نمی شود
چنگ بغض از گلویم
جدا نمی شود
وقتی که باران پاییزی می بارد
لعنت به هر قطره اش
این تمام نمی شود

این یادواره ی غم انگیز تو
همین دفتر بی خط و خبر
روی تاقچه
همین هدیه،
همین نفرین
برتنش هرچه خط خطی می کنم
این تمام نمی شود

از تو تصویری مانده
نقش بسته بر هر چه خیال و خاطره
که بعد از هر چه فاصله تا امروز
در گذار فصول
یکی مست و یکی خمار
نمک بر زخم می پاشد
گاه گاه
چه خموش و چه فریاد
نقشش مانده و
این تمام نمی شود

تو با من چه کردی که بعد از درک تو
مردم و زنده شدم بارها ولی
باران، یاد ها، تصاویر..
هیچ کدام،
هیچ دردی تمام نمی شود...

[ جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دوباره دوره ی جدیدی از بی خوابی شبانه!
نمی دونم چرا!؟
قبلا خب به دلایل مشخص برا خودم حداقل منطقی بود، ولی الان!؟
ایندفه برعکس بی خوابی داره باعث فکر و خیال می شه!

چه باید کرد، چه باید گفت؟

 


شبست دیگر

شبست دیگر
باز مثل همیشه
عادتی دارد شبیه هجو
نمی گذرد
باز چشمان پر خیال
باید بنشینند
با خود حرف بزنند
من هم سیگارم را دم به دم
دم بگیرم
از سقفِ ابریِ بی مهتابِ اتاق
شعری بچینم
برای قوت غالب شب
و ارام و ارام و چنان ارام
از پس دود بخوانم
کجایی خوابِ شیرین
خوابِ تلخ...!؟

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

«نباید اینجوری می شد...»
جمله ای که هر کدوممون یه موقعی، یه جایی، سر ماجرایی بهش فکر و ازش استفاده کردیم. من هنوزم گاهی ازش استفاده می کنم.
ازش استفاده می کنم وقتی که به اون فکر می کنم. حتی یه دوره ای تنها چیزی بود که به زبونم می اومد وقتی تو فکرش بودم.
این شعر ساخته و پرداخته ی همون دورست.


 

نباید این گونه می شد
جوانه ی علاقه ی این قلب پیر

چه زود
ببین چه ظالمانه زود
قبل کوچک ترین ترنم
در رویای نورسم سوخت
نباید اینگونه می شد...


این آزار رویا های رهنشین
خلاف هر آنچه نامه بود
که به باد سپردم
خلاف هر آنچه دیدار ناشکفته
که امید باران داشت
باد آمد و باران نیامد،
نباید اینگونه می شد...

تو بگو
من بوته ی خیال این گل های یاس را
کجای اشتباه حیاط خانه ات کاشتم
که عطری به مشام تو و حیات آن گفته های پرده پوشم نرسید
تو بگو
مگر می شود خاکی انقدر خاکستری باشد
خاک تو چرا؟
نباید اینگونه می شد...

چنان صبور بوده ام که همیشه
صلابت این مصلوب همیشه بر صلیب
و تحمل کاج همیشه بهار انتهای آن کوچه ی از خانه دور
مرا
برای راهیانِ احتمالا خود از صبر فاصله خسته
تداعی می کرد
هی به من می گفتند
دوریت نزدیک است
هی به من می گویند
رفتنت تقدیر است
راست هم می گویند اما
نباید اینگونه می شد...

داغ آن جوانه که سوزاندی
به رد همه زخم های دیگرِ قلب پیرم پیوست
چه بی تابم هنوز از تو
و چه بی تابانه برای رفتنت چمدان می بندی،
نباید اینگونه می شد...

حال من به تار مویی بند است
از گیسوی سپرده بر بادت به هنگامه ی وداع
به نوای نسیمی جان می کنم
سنگینم از احساسی طلب نکرده
باران هم که نمی آید
خسته و خرابِ غربتِ چسبیده بر سایه ام
سقف رویا هایم چرا پس فرو نمی ریزد
اصلا چرا باران نمی آید!!!
شاید از همین باران پشیمان شوی
تصور بی قراریست، نه؟
بی حرمتیست؟
می دانم!
و می دانم که نه برای تو دلیل است
نه کک آسمان بی خیال می گزد!
ولی باور کن
قسم به تمام نامه ها،
نامه های مانده در خورجین فراموشی باد

حق دارم این نامه ی آخر را
خودم به دستت برسانم
پیشانیت را ببوسم
و در گوش تو آرام زمزمه کنم:
نباید اینگونه می شد...

[ شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

بازم طبق معمول شعرِ چند ماه پیش!
هرچند باز وضعم بد نیست! 2 تا پست تو فروردین دارم. دوستانی که لینک کردم انگار همه بعد عید بلاگو بوسیدن گذاشتن کنار!
به خودم امیدوار شدم لبخند

-----------------------------------------------------------------------------------

همه جا شنیدیم و گفتیم حقیقت تلخه، اما به نظر من تا حقیقتو درک نکنی و نفهمیش تلخیشو حس نمی کنی!
ولی می دونید دردناک تر چیه؟
اینه که حقیقتو باور داری و فهمیدیش ولی یه جدال همیشه درت باشه که نه این حقیقت نیست، دروغه، نمی خوام باور کنم و... امثالهم.
این جدال اوج درده!

فهم حقیقی حقیقت، یک نوع از خودگذشتگی نیاز داره که... در هر کسی پیدا نمی شه.

 

 

 
قصه ی غصه های همیشه

می فهمم
که چرا دیگر هیچگاه
به چشمانم خیره نخواهی شد
می فهمم
که چشمان خیسم برای تو
طاقتش سخت است
می فهمم
که شاید هر کسی
با احساس نیمی از غصه های من
از بار عشق
از آینده ی در پیشش
از خود حتی، سیر می شود
و می بارد
 و چنان می بارد بلــــــــــند
که شاید خواب سنگین خدا هم
آشفته شود

می فهمم
و دیگر خودم چشمانم را
از تو پنهان می کنم
دیدگان خیس را
برای همیشه ای کوتاه
از دریای تبسم آن صورت ماهت
محروم می کنم
نهایتش غمم بیشتر شود
سکوت لحظات و
شدت گریه هایم بیشتر شود
فدای یک دَمَت
به جانِ گُر گرفته ام می خرم
نباید که خنده از لبان و
شادی از نگاه تو محو کنم!

می فهمم
که بعد از این
برای مدتی طولانی
از خاطرت می روم
می فهمم
فقط کاش می شد
یکبار دیگر
قصه را با خط دیگر می نوشتی
در مرور دوباره ی خاطرات
شاید این قصه ، غصه نمی شد
شاید از احتمال مرگ همین حضور
قصه از غصه می ترسید
این نم نم باران را هم
از چشمان و دفتر اشعار خیسم
صلب می کرد

می فهمم
دیگر جای بحث و تمنا
جای امید و آرزو و رویا هم نیست
حالا باید بگذرد مدت ها
با این دوری واپسینِ بی بازگشت
می فهمم
اما فراموشت نمی کنم

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

سلام
میخوام امشب براتون شعری از نویسنده ی معروف چارلز بوکوفسکی بذارم
خودم و دوستان نزدیکی که ازش خوندیم بهش میگیم چارلز بی شرف! چون گاهی بعضی جمله های این مردک مغز ادمو اتیش میزنه! نیشخند

 


آره آره

وقتی خدا عشق را آفرید، ‌به خیلی‌ها کمکی نکرد

وقتی خدا سگ‌ها را آفرید، به سگ‌ها کمکی نکرد

وقتی خدا سیاره‌ها را آفرید،‌ کارش خیلی معمولی بود

وقتی خدا تنفر را آفرید، به ما یک چیز بدردبخور و استاندارد داد

وقتی زرافه را آفرید، مست کرده بود

وقتی خدا من را آفرید، خُب من را درست کرده بود

وقتی میمون را آفرید، خوابش برده بود

وقتی موادمخدر را آفرید، نشئه بود

و وقتی خودکشی را آفرید، دلش بدجوری گرفته بود

وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیدی

می‌دانست چی کار می‌کند

مست بود و نشئه

و کوه‌ها و دریا و آتش را هم‌زمان درست کرد

 

بعضی از کارهایش اشتباه بود

اما وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیده بودی

به تمام جهان ملکوتی‌اش رسیده بود.

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

درود و سلام به همه ی دوستان عزیزم.
نوروز مبارک، بهترین ارزو هارو براتون دارم.
امیدوارم سال پیش رو بهترین سال از عمرتون باشه که تا به حال گذروندید.
*******************************************************
برم سراغ خودم.
سال دیگه ای گذشت، هر جور که گذشت چه خوب چه خیلی بد، شکر به هر حال گذشت! برای من ورژن اورجینالی بود از حوادث تکراری!
ولی به هر حال تو زندگی هر کسی یه کلیشه ای پیدا میشه، مگه نه؟
هرچی بود گذشت هرچند از رو من گذشت و فکر می کنم برای اطمینان از سهمگین بودن ضربه یه دورم دنده عقب گرفت و دوباره گذشت!
باشه، خب کمه کم یه تجربیاتی کسب شد که بازم کــــاشکی از راه ساده تری کسب می شد.
حالا می دونم دیگه نباید تو بهار عاشق بشم،
دیگه نباید تو تابستون ابراز عشق کنم،
شاید، شــــــــــاید... که دیگه دلم تو پاییز نشکنه.
شاید که دیگه زمستون، فصل میلادم تبدیل به فصل سکوت و نقاهتم نشه.
شاید...

بگذریم.
شعرایی که براتون می گذارم اینجا از نظر زمانی سه چهار ماه از حال عقبه متاسفانه، ولی الان می خوام آخرین کارمو براتون بگذارم که در آخرین روز اسفند نوشتمش. ضمنا در سال جدید عکس هم برای پستهام می گذارم محض تنوع!




 

روز آخر اسفند

روز آخر اسفند
مه آلود  از هیچ کجا
و حتی بادی خیس
نم نمی عجیب

غم خفته در ضمیر ناخودآگاه
مانند همان فصل پیش، سال پیش
جان پناهی تر از سکنای انتظار

سال دیگری می گذرد
از آن سال های کم فراز و پر نشیب

من در مه آلود ترین پایان سال ها
از حس شبنم های صبحگاهی
می فــهــمــم
کسی از انتهای مه آلود کوچه ی سوم
نمی آیـــــــــد

فصلی را، زمستان میلادم را
خلاف سال ها
به گوشه ای نشستم
به گوشه نشینی
به سکوت
شاید باشد که بیاید
که نبود، که نیامد
و باز که هرگز نیامد و نخواهد آمد
تنها در پایان، همین مه
بادی خیس
نم نمی عجیب

فصلی بود، سالی بود
و سالی خواهد بود
و سال ها خواهد بود
کوچه سوم، خالی خواهد بود
و شاید تا کجا ها مه آلود
بادی خیس
نم نمی عجیب

روز آخر اسفند همین بود


[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعر زمانی سروده شده که پر بودم از سوال های بی جواب، چرا های بی زیرا...




بی پاسخ
خبری نیست از پاسخ شبها
نامه ها می بارند
درد ها می زایند
صدا ها می سوزند
نام ها می میرند

من در وادی آرزو مانده بودم
من از سوی ناباور دل سوال ها داشتم
بدنبالِ نگرانِ
خیالی
خاطره ای
رویایی
چیزی...

کاش کسی گاهی، گهگاهی
مثلا نهیبم می زد که آیا
حقیقت چیزی ورای خیال خام دیروز
حقیقت چیزی ورای خاطرات گذر کرده
حقیقت چیزی ورای رویای شیرین خواب هاست؟
آیا رویا همیشه همان رویاست؟
 
حالا با آن همه آرزو
آن همه نامه
آن همه سوال
چرا باید این دل پر درد
از حریم تک پاسخی صدا نگیرد؟
باز هم سوالی دیگر!
این هم که خود نامه ای شد...

از دل ناباور شروع شد
هر چه می کشم این روز
باید به این دل شک کرد
آن آرزو هم مشکوک است
حالا باید شک کنم
که پاسخ نام تو از ابتدا
رویای بی باوری بوده است

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ســلام
سلام به همه ی دوستان عزیزم.

یک ماه و سه چهار روزه برای شما یا شاید هم برای خودم اینجا ننوشتم.
خودم که می ذارم پای مشغله ی کاری شمارو نمی دونم!

امیدوارم غیبتمو بتونم با این شعر جبران کنملبخند
شعری که با تصویرسازی یک تجربه ی ناکرده گفتمش
شاید بعضی از دوستانم که از مدتها پیش به من سر می زنن شعر پیرمرد رو یادشون باشه، این شعر نقاط مشترکی با اون داره که مهمترینش یک ترسه. این ترس وقتی درک می شه که کسی بعد خوندن این شعر براش سوال پیش بیاد:
چرا یه جوون 23 ساله باید از تنهایی یک پیرمرد بنویسه...

 

 

ایستگاه آخر
از صدای سوت قطار ها سر درد می گیرم
چشمم می سوزد و خیس است،
از دود انباشته کنار ریل ها
یا از تصویر مبهم رفتنت
که فراموشم نمی شود
دلیلش مهم نیست
هرچه باشد عادت نمی کنم

سینه ام درد می کند
هوا سرد است
منم دیگر آن جوان پر شور سابق نیستم
خستگی آن همه ماه و سال انتظار
بر تن فرتوت و بر چهره ی چروکیده ام
جا خوش کرده است
اما انتظار دیدار چهل و اندی ساله ات
هنوز جوان است
و هنوز زنده
و هنوز سخت نفس نفس می زند

مهم نیست اگر در عبور نگاه عابران بی توجه

پیرمرد فرسوده ای باشم
با چشمانی بی حالت
که دستانش عاجزانه می لرزد
اگر عصر آمدنت صد سال دیگر باشد
من هنوز همینجا
هر عصرگاه
به بدرقه ات نشسته ام
هنوز دلم می لرزد

***

قطار عصر امروز هم که آمد و رفت
باز هم نشانه ای از ظهورت نیست
و من دوباره مثل هر روز
به شوخی تو با خودم می خندم
و می گویم:
باشد امروز هم نیامدی
اما آخرش که چه؟
نقطه ی وصال ما همین ایستگاه
و جای تو میان این آغوش بی قرار و لرزان من
مقدرست

بر می خیزم
چشمانم را پاک می کنم
بینابین سرفه ها سیگاری روشن می کنم
با خیال راحت
و تکیه به عصایم آرام آرام
بسوی بیرونِ بی روحِ این ایستگاه
بسوی غروب برفی دیگری بی تو
روانه می شوم

می دانم فردا تو می آیی

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

«نمی دانیم چه فلسفه ایست
که ما همه بی عزیز مانده ایم»

واقعا نمی دونم چرا؟
گاهی میشه که میگم مانی برو مثل این همه دیگه با هر کی دم دستت رسید خوش باش!
تاریخ مصرفشم تموم شد برو سراغ یکی دیگه. مگه بقیه چی کار میکنن!؟ گور بابای وجدان و خوب بودن مگه چیه؟
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو... ولی نمیتونم، هیچ وقت اینو یاد نگرفتمو نمیخوام که یاد بگیرم. اصلا تف به این زندگی که همرنگ دیگران شدن معنیش کثافت بودنه...


با خودم میگم خدایا چرا من، منی که همیشه به کم راضی بودم؟ چرا من باید تو ساده ترین ها بمونم...
میدونم هستن هنوز آدمایی شبیه من که درین ساده ترین موندن...

خدایا کجای کاری!؟ ما همه بی عزیز مانده ایم...

 

شهر ما غمگین است
شهر ما غمگین است
آدمیانش یا که غمی دارند از آن دیگری
یا دلمردگانند که می پیمایند خیابان ها
در جستجوی طعمه ای دیگر
زنده ی غم خورده ای دیگر

ما از تبار خیال پردازان دیروز این شهریم
آنان که غریبانه محکومند
به شکست های امروز
به غم های ناشمرده ی فردا
به مرگ بدون شک آینده ای قریب

نمی دانیم چه فلسفه ایست
که ما همه بی عزیز مانده ایم
ما فقط کاشفان دروازه های بسته ایم
نه ناجی هستیم نه ناجی داریم
عزیزان همه، پشت همین دروازه ها خوابیده اند
خواب خدا و آینه و انگور می بینند
و ما خسته از فریاد نامشان
روی گردانده به کوچه و خیابان و خانه های تاریکمان
به دلمردگان، به شهر مردگانمان
شهر ما غمگین است

[ شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

من دچار یک معضلی شدم که در عین آزاردهنده بودن خیلی جالبه و گاهی باعث میشه خندم بگیره!
حالم شبیه یه چیزی تو مایه های اون گفتار معروف صادق هدایته که گفته:

« دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم ، کلی خندیدم! »

موضوع اینه که تازگی هر چیزی می خوام یا برای هر خواسته ای برنامه ریزی می کنم، در جا یک احتمال بسیار بعید به ذهنم می رسه که مثلا مانی تو الان فلان چیزو می خوای حالا ببین اگه فلان وقت فلان اتفاق نیافتاد که این نشه!
جالب اینکه اون اتفاق درصد احتمالش بسیار پایینه و در لحظه فقط با خودم می گم: آخه این چه فکر احمقانه ایه! مگه میشه آدم انقد بدشانس! خندم می گیره ازین همه دوراندیشی شاید هم کج اندیشی!
حالا جالبترین نکته رو می دونید چیه!؟ اینکه در عین ناباوری همگان اون اتفاق بعید می افته و من به خواستم نمی رسم!!! اون لحظه نمی دونم باید بخندم، ناراحت باشم، گریه کنم.... رسما آقا نمی دونم چه گلی باید به سرم بگیرم!

در پی یکی از دفعاتی که چنین موضوعی پیش اومد، این شعرو گفتم...

 

معجزه
می گویند
راست هم می گویند
گاهی همین فکر خسته ی دور اندیشم
چنان احتمالاتِ مهمَلِ تلخ را
طنزگونه از خود تراوش می کند
که سبب می شود
درین بحبحه و اعتراض
غصه ها برای باریدن
در صف بمانند
و ناباورانه شاهد باشند
که اشکم
از زور خنده ای تلخ
می بارد

راست می گویند
حقیقتیست!
هنوز در من
هیچ کس و هیچ چیز
به معجزه اعتقادی ندارد!


[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

خسته ام، خسته... با یه دل آتیش گرفته.
انقدر خستم که نای خاموش کردن این دلو هم ندارم.

 


آتش گرفته
و این فکر گر گرفته
زمانی چنان بی پروا بود
که عامدانه
محصول یک سال زحمت کشتزارش را
آتش زد
بی محابا
به هوای خودسوزی


حالا پس از سالها
هنوز همان بی پرواست
اما خسته هم شده است
آتشش جز سیگار پشت سیگار
دودِ هوا نمی کند

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ۳:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

«حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم ...»
(علی صالحی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل خوش سیری چند!؟
مطلبو با این شعر شروع کردم که بیانگر حس الان منه و حالا شعر خودمو بخونید که برای دو سه ماه پیشه. بخونیدشو حس و امیدش رو درک کنید و همچنین تضاد و فاصله ی مشهود با حال.
بعد ببینید اون «دل خوش سیری چند» بجا نیست؟




بیا برویم
حالا که برگشتی
این همه راز های سر به مهرت برای چه؟
و چرا از ساده ترین کلام آشنا می ترسی؟
چه شد که حالا از نگاه بی تفاوتی هم حذر می کنی؟
این عادت بی سببِ سکوت و فاصله را بگذار برود
بنشینیم مثل یک جفت دروغ قدیمی
هی بگوییم
هی بخندیم
گاهی هم گریه کنیم
تا کوچکترین شکی نبریم
به حال و هوای ناگفته های باید
اینطور بهتر نیست؟
بهتر از حرف و حدیث بی مجال نباید نیست؟

همه دوست دارمت ها را هم که
به حرمت آن همه سال نان و نمکِ دوستیمان
خاموش کردیم!
شعر نمی خوانیم
ترانه ای هم بخاطر نمی سپاریم
ما که دیگر خواب هم حتی نمی بینیم!
بیا اصلا نمانیم
این بار با هم برویم
چمدانی پر کنیم از همانچه نمی کنیم
بزنیم به سد نرفته ها
و برویم به همان کوچه های آخرین
شاید کف همان کوچه ها
مشتی انگیزه ی دوباره بیابیم
به شعر
به ترانه
شاید بشود درین سفر
بیش از اکنون خوابید
حتی خواب دید
اصلا قول می دهیم
که با هر نگاه منتظر به آسمان
باران نیاید
که با دیدن هر انار ترک خورده ای
بوسه ای به یاد کسی نیاید
که اصلا خواب را با هیــچ وسوسه ی دیگری
اشتباه نگرفت
تا نه تو دیگر از سوال نشنیده کابوس ببینی
نه من با پاسخ دانسته رویا ببینم

می شود دوستِ قدیمی
دوباره شادی کرد
دوباره حرف های ساده زد
می شود آینده را باز مثل گذشته ساخت
این بار بدون تلنگر به گوشه ی علاقه و احتمال
بیا برویم

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دیگه اینجا اون حس آرامشو مثل قبل بهم نمی ده... چرا... چرا... چرا!؟ همش از خودم  می پرسم چرا؟ فقط یه دلیل منطقی به فکرخسته ی من می رسه، قبلا اینجا می نوشتمو کسی بود که سر می زدو حرفایی که نمی تونستم مستقیم بهش بزنمو می خوند، شعر هایی که برای اون می نوشتم ولی نمی دونست برا اونه. حالا نزدیک به چند ماهه که می دونه و.......... و دو ماهه که همه چیز تموم شده. اره تموم شده، توی همون بازه زمانی که اینجا چیزی نمی نوشتم. سخت گذشت، من موندمو یه دسته شعر خسته... هنوزم سخته هر چقدرم به اینو اون بگم که خوبم فرقی نداره، خودمو در و دیوار اتاقم که خوب می دونیم جریان از چه قراره!
من فقط دارم عادت می کنم. عادت چیز وحشتناکیه. مثل یه دروغ بزرگ که به خودت می گی
و راهی هم جز باورش نداری. آره این معنی عادته. این روزا تنها کاری که ازم بر میاد اینه که کار خاصی نکنم!
این روزا تو اتاقم می شینم و گاهی سیگاری روشن می کنم و آهنگایی که دوست دارمو گوش نمی دم! نکنه که
باز حالم خراب شه، پیشگیریه خوبیه! به اون فکر نمی کنم... این سخت ترین بخشه ولی فکر کنم در مجموع این بخشو دارم خوب انجام می دم. به اینو اون دروغ می گم از حالم یا شاید توضیح بهتر اینه که همشو نمی گم.
دیگه کمتر شعر می نویسم شاید چون دلایل کمی مونده برای نوشتن، اصلا برای کی بنویسم؟ وقتی دیگه هیچ نامه ای به مقصد نمی رسه!!

حالا دیگر دیر است
من نامِ کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!

...
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب
یک طوری ساده و دور
وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایم.

 

هنوز شعرای علی صالحی رو خوب می فهمم.
حالا چیزی که نباید بشه شد،
توی یه پاییز بد که اونم تموم شد...
مانی موند و شعراش و این عادت لعنتی...
شعرایی که به مقصد نرسید و بعد ازین هم نمی رسه.
آره پاییز تموم شد چه بهتره که با یه شعر از تجربه ای پاییزی باهاش خداحافظی کنم.



عصر پاییزی
عصر پاییزی دیگریست
غمِ خفته در ضمیر ناخودآگاه
باز سراغ از خیابان های سکوت می گیرد
باید راهی شوم
که بی خش خش زمین برگ پوش
نفسم می گیرد
مرگم می گیرد
شعرم می میرد

هوای عصر پاییزی
مثل دلم گرفته و
مثل افکار در همم خسته
به بالا نگاه می کنم
آسمان دارد جار می زند
همین دم می بارد

مردمی گنگ از هراس باران در تکاپو
از خیابان ها گم می شوند
می روند و می روند
باز منم که می مانم
که تنها می شوم
که تر می شوم
و خیابانها که خفاپوش می شوند
سیگاری روشن می کنم
ترسی ندارم
عادت دارم
به تنها ماندن و
به تر شدن و
به خفا
عادت دارم
به تنها تر شدن در خفا
عادت دارم
به خفقان شکستن زیر باران

عصر پاییزِ برگ پوش و تنها
شبیه یک اجبار شدید است
دلم بیشتر می گیرد
فکر خسته ام بیشتر می لرزد
غم و غصه هایم بیشتر می شوند
ترسی ندارم
عادت دارم
به روزهای مثل امروز
که زودتر شب می شوند
به خیابان های خالی
که تیره تر می شوند
به آسمان گرفته
که شدیدتر می بارد
به تن درد کشیده ام
که از هر فصل دیگر خیس تر می شود

ترسی ندارم
عادت دارم
هنوز تا عمق شب
قدم های بسیاری مانده است
عصر پاییزی حال عجیبی دارد
باید سیگار دیگری روشن کنم...
گویا پاکت سیگار هم سریع تر تمام می شود

 

 

پ.ن: شاید اشتباه می کردم، انگار هنوز وقتی اینجا درد و دل می کنم سبک می شم حالا هرچقدر که کم.

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

سال برای من تقریبا به دو قسمت تقسیم شده
6 ماه اول پر از شور و دلهره ی شیرین
6 ماه دوم پر از سکون و یأس و...
خیلی می تونم توضیح و دلیل برای این حس بیارم ولی حالا که چی اصلا؟
مثلا به چی می خوام برسم!؟

بهتره برم سراغ شعر و سر کسیو درد نیارم

 

 

سالِ تهی
در ظهرِ یک سال تهی
اندک زمانی گذشته از آزارِ آزادی
چه مرموز، پر از احساس رویایی
دل اسیر نام او شد
که بی هوا
شبی در خواب من رویید
همان بود
همان عشق و شیدایی
همان معشوق رویایی
همان که از نگاهش
پر هیاهو، پر ترانه
تمثیل دیوانه شدم

در شب این سالِ تهی
خنده تهیست
جشن تهیست
دست منِ مست تهیست
دلبر من گم شده است
منِ دیوانه ی بی زنجیر
گویا من شوخیِ بی جواب زمانه
بازیچه ی تقدیر
آن خوابِ من گم شده است

بغض کجا؟
اینجا
آنجا
در هر ساحلی، رویاییست
که اشک موج می زند
و لحظه ها،
لاجرم تمامشان را
با مجهول درد می شمارم
با دعای باران
دعای بازگشت

شاید هر از گاهی چشم می بندم
که باز باران ببارد
باز خواب ببینم و رویا
و تا مجالی هست
خیس شوم
لبخندی بزنم
حتی قبل آن موعد تکراریِ سفر
کمی سو سو بزنم
کمی آرام
قبل اتمام سالی دیگر
حتی قبل اتمام شعر بی مخاطبی دیگر

[ جمعه ۱۳٩۱/٩/۱٧ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

حسابی تنبل شدم اینجا!
از آخرین شعری که اینجا گذاشتم حدود 15 تا شعر گفتم هر بارم میام که شعرارو بذارم ، می بینم حسش نیست. اتفاقاتی افتاد درین بازه زمانی که یه موقع دیگه که حسش بود میگم!

بریم سراغ شعر...



 

 

می روم رویا ببینم
مدت هاست که عزیزی به خواب جمعه هایم می آید

با ظرافتی عجیب
دلتنگی از قلب من می زداید
غوغایی در دل به پا می کند
بی جنبش یک برگ
بی حادثه، بی درد

گاهی کافه و چای
گاهی نیمکت و پارک
گاهی قدم زدن در زیر باران
گاهی عشقبازی در نور مهتاب

زندگی همین رویای مکرر است
برایم چای می ریزد و لبخند های دلبرانه می زند
روی نیمکت دراز می کشد و سرش را روی پایم می گذارد
زیر باران دستم را می گیرد و مرا به دویدن وا می دارد
مرا در آغوشش می بوسد و عاشقانه عاشقی می کند

اگر این رویا نبود
مدت ها پیش از برگ های پاییزی
پوسیده بودم
می دانم که می رسد این روز های بی سوال
در هنگامه ی حقیقتی ناب
که شادی رویا هایم با او تقسیم می شود

شرح حالش طولانی و سحر نزدیک است
تا فرصتی هست
پلک روی پلک می گذارم
می روم رویا ببینم



 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٦ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعرو بی توضیح زیادی میگذارم چون شخصا محتواشو خودمم دوست ندارم.
شاید گاهی تو اوج ناراحتی به ذهنم اومده باشه ولی خداییش دل مواجهه با چنین تصمیمیو ندارم.

حرف بسه،شعرو میذارمو سریع هم ازش رد میشیم.



تو برو
تو نه بر احساس من مومن
تو نه بر افکار من مومن
تو نه بر آتش ویرانگرِ بام ِ سوخته ام مومن
تو چرا نمی روی!؟
نمی روی سرِ باد برده ی مرا ترک نمی کنی
خوابِ خواب رفته ی مرا
رویا های خسته ام چون گام هایم را
خورشید ازین ایوان چشم برداشت
خدا هم جای دیگر استوار است

پس برو عطر گل یاس
برو ای عشق،
ای همرنگ مهتاب
جرأت تنهاییم امروز این بسیار
برو از یاد من
چون چشم من خیس،
ظلم تو بسیار

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۳٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه وقتایی هست که می فهمید تو زندگیِ یک فرد ارزش خاصی دارید، حتی اگه به عنوان یک دوست ساده باشه. اگر شما هم چنین احساسی نسبت به اون فرد دارید قدرشو بدونید، چون اگر روزی برسه و اتفاقی بیافته که دیگه بهتون اهمیت نده، خیلی براتون دردناک میشه.

من الان دارم با این موضوع دست و پنجه نرم میکنم و هیچوقت این تجربه فراموشم نمیشه.

 

 

فریادرس
این روزها چه بی صدا می گذرم
داستان افول یک فریادرس
شبیه من می شود
وقتی دادم به دادش نرسید،
دیگر معنا به دادم نرسید

خیل اصوات نابهنجار عاشقی،
اطراف من بسیار
لبهای آشفته بسیار
پاسخی نیست...


منتظرِ سفر کرده ای،
در سکوت ماندم
گفتند که آمد و رفت...
گفتم آخر غبار جاده ها که بی صدا نیست!

اینبار که مسافر آمد
از او بپرسید،
دیگر دلش فریاد رسا نمی خواهد؟
فریادرسی در پستوی سکوتش مرد...

[ جمعه ۱۳٩۱/٧/٢۸ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

انگاری هرچی جلوتر میریم این ارتباط بین من و اون سخت تر میشه حالا نگیم سخت، پیچیده تر میشه!
یادمه یه موقعی چقد راحت با هم از مشکلاتمون می گفتیم. شاید ربطی به هم نداشت کاری هم نمی تونستیم بکنیم ولی همین گفتنا و شنیدنا نعمتی بود.
اینروزا همینم دیگه نیست. منکه دردم خود اونه نمیتونم پیشش به روی خودم بیارم، اونم که... اونم که سکوت میکنه و گذر روزا هی سخت تر میشه.

هیچوقت فکر نمیکردم که روزی به گذشته قبطه بخورم ولی انگار هرچیزی ممکنه!

 

 

تو دیگر چرا؟
پیش تر ها چه آسان از کلام باد
از راه نرفته
با هم از درد درون می گفتیم
چه پیش آمده در خواب گفتار
که احساست اینچنین سهل و ممتنع
آمیخته با سکوتِ بی معنای این روزها؟

مرا دیگر حس پرواز و پای راه و نای درد و فرصت شعر بی پروا نیست،
تو دیگر چرا؟

تو همان مأمن باش
من همان سنگ صبور
این شب چنان می گذرد

[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

آخرین باری که ساحل رفتم تنها بودمو بارون شدیدی می زد. اون شب حسابی خودمو زیر بارون خالی کردم. فرداشبش سوار ماشین بودم که رگبار شروع شد، همونجا تو ماشین تا برسم خونه این شعرو گفتم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

من و آسمان همچنان می باریم
دیشب اینجا نبودی
اینجا، همه جا
باران بود
کوچه ها بارانی
خیابان ها تا ساحل، همه بارانی
دریا هم که بارانی

دیشب چشم من کم از آسمان نداشت
غرق ابر
غرق غم
گرفته و خسته

گونه های من هم که بارانی

گریه دیگر عار نیست
وقتی کسی نیست
گریه کردم موج موج
گریه کردم دریا دریا
وقتی تو نبودی

وقتی تو نبودی
حفظ ظاهری نبود
فرو دادن حرف ها
دیگر نقابی
دیگر لفافه ای نبود
فقط چشم من بود و آسمان
اشک من بود و باران
من بودم و دریا

امشب هم بارانست
نه خدشه ای در اراده ی آسمانست
نه وقفه ای در دلتنگی های من
نه تو هستی
من به تو وابسته
آسمان وابسته
چشم من با آسمان
همچنان می بارد

[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

   به دلیل کمکاری و گاهاً تنبلی حداقل پنج شش تا شعرم تلنبار شده و هنوز نذاشتمش
یه همتی می خوام بکنمو چند تاشو پست کنم امشب! لبخند
-------------------------------------------------------------------------
   همچنان منتظر شبای بهتری هستم. آرزو بر جوانان عیب نیست!

 

 


آرزو
نمی دانم کجایم از که می گویم
از تو یا یک فکر بیدار
فکرم چه خاموش چه خستست
در تو می یابد خودش را

نمی دانم چرا،
اما
صبر و سکوتی بایدم
هرچند اگر اینچنین فکری که زیباست
دور ازین شب
هر فکر دیگر

حس دیگر آرزوست
بیا در جان یکدیگر بیارامیم
شبی دیگر، خواب بهتر آرزوست...

[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این روزا دستم بستست، مجبورم خودمو سانسور کنم اونم خیلی جاها که قبلا توش آزاد بودم.
گویا تنها جایی که واقعا برام مونده همینجاست.

هفته ی پیش فرصت دیداری دست داد که نتونستم درست ازش استفاده کنم سهل انگارانه گذشت، هرچند اجباراتی بود مثل همیشه ولی ازون وقت نمی تونم به خودم سرکوفت نزم...


یه هفته نگذشته و بازم دلم تنگ شده...

 


دردی نیست
کماکان
به شماره ی تمای ثانیه ها پشیمانم
چرا اندکی بیشتر در چشمان تو گم نشدم
چرا خنده های شوق را به ترس بیهوده از تو پوشاندم
چرا بی مهابا تو را نبوسیدم
چرا...؟
بماند،

درد آنقدر هست که بنویسم بی امان،
عنانی دارم
!
حالا نمی نویسم،
فکر کن که دردی ندارم
حرفی نیست


[ یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اگر می شد، چی می شد؟
اگر بود.

اگر باشه یه روزی...
اگر اون روز منم هنوز باشم...
و هزاران اگر دیگر
چه فایده برای امروز جز این شعر.

 

اگر باشم، اگر باشد
اگر بوسه
اگر باران
اگر باشم، اگر باشد
اگر خسته
اگر تشنه
نمی مانم
نمی ماند
اگر باشم، اگر باشد
اگر در قلب او باشم
اگر در دست من باشد
اگر باشم، اگر باشد

اگر رنگی به کام شب
اگر رویای او ظاهر
اگر بی قصه می خوابم
اگر بی غصه می خوابد
اگر باشم، اگر باشد
اگر در خواب می بینم
اگر خوابم نمی بیند
من اورا خواب می بینم
و او رویا نمی بیند
من اورا دوست می دارم
و او شعری نمی خواند


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعر نیمارو به غایت دوست دارم.

تقدیمش می کنم به اونی که... تمام شاعرانه ها و عاشقانه ها براش کمه

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست
اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم.


زمستان1336

ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩۱/٦/۱٧ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

خب دیگه ما هم جدی مشغول بکار شدیم!
نزدیک به 3 هفتست
کار سنگین و حقوق...
ولی یه خوبیش اینه که اکثر شبا دیگه جونی برا فکر خیال نمی مونه!
اما اگه من مانی صفاریم که خوب می دونم چطور در اندک وقتی خود آزاری کنم.چشمک
(اضحارات مازوخیستی منو نشنیده بگیرید زبان)

دیگه حرف بسه. اینم شعر...

 

 

رویای خرمن سوز
باید تمام شود
این آتش افروزی
کلام سوزناک، ترسناک

می خواهم
ساده اما ممتد سیل عاشقانه ها
آویزه به سوخته خرمنِ دل
خرمنِ موهای تو
عطرِتو
عشقِ تو

منی بی تو
خالی از یک قطره ی آه
یک قطره ی اشک
خرواری رویای بی اتمام
بی احساس
بی انصاف


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩۱/٦/۱٧ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 این صدمین پست وبلاگه فکر خستست.
فکرم هنوز خستست، قلمم هنوز سیاهه و دلمم لاجرم هنوز گرفتست.
تنها اتفاق جالب اینه، مصادف شدن صدمین پست با به یقین تبدیل شدن یک شَک.

سخن کوتاه می کنم.
از تمام عزیزانی که در این مدت به این وبلاگ سرزدن سپاسگزارم.
امیدوارم چیز قابل استفاده ای اینجا یافته باشند.
از دوستانی که مستمر به من سر می زنند و نظر می گذارند نهایت تشکر رو دارم.
در پایان آرزویی دارم ساده و هرچند زیاده خواهی نیست اما گاهاً دور از دسترس...

«امیدوارم که فردا بهتر از این باشد.»

دوستدار شما مانی صفاری
28 مرداد ماه 1391



آرزوی سراب
ترس بر شب تنهایی مشتبه
هوشیاری غافل از سلسله کاغذ های خط خطی
درمانِ بی درمان
درد های لا اوبالی
سکوتِ واجب و گفتنی های ناگفتنی
بی مخاطب ترینِ واژه ها
علاقه...
هیچ، هیچ و هیچ
تیک تاک های بی حاصلِ زبان
تکرار شنیده ها

در خط افق پیدا
و سراب، سراب و سراب
برای یافتن
قایقی باید باشد
جایی، کناره ای
برای رفتن
ترک کردنِ انتظارِ بی پایان
ساعتی خواب ارام باید باشد
بی تیک تاک
در گوشه ای از شهر
در گوشه ای از شب
دور از کوچه های تنگِ بی قایق
قطره ای باران باید باشد
ادمی سیراب شود
نه لب ریز نه سر ریز
زیاده خواهی دور بوده از لحظه
همیشه هر لحظه
به کم ها قانع
فقط ترس و درد و تکرار نباشد
همان قایق و خواب و باران کافیست
می شود رفت از این چارچوب
از این دفتر


[ شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ابلاغ به خدایی که می گن در همین نزدیکیست:
«به یک روز متفاوت نیازمندیم»

با  آرزوی ناکامی این بغض در خفه کردنمون
مانی

 


اگر فردایی باشد
نفسم گرفته است
نفسم گرفته است از حال هوای سکوت بی اختیار
از شهر بی پنجره، بی روزنه
از شش هایم که آبستنِ آسمانیست
بی نشانه، بی رویا
پر از الفاظِ بی ربط خدا
از انتظار بی پایان
می خواهم که یکجا سِقط کنم
خدا و آسمان بی ستاره و شهر بی دریچه را
شاید راه هوایی بی حسادت آنچه خواهد آمد
اکتشاف فردا باشد
اگر و تنهای تنها اگر، فردایی باشد

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

می دونید هرچی میگذره بالای شعرام حرف کمتری برای زدن پیدا می کنم!
شاید احساساتمو دیگه به بیان ساده نمیتونم شرح بدم...
دارم انگار تموم می شم!

 

 

 

تمام می شوم

دارم پا به پای این رویا تمام می شوم

خیالیست شیرین و جانکاه

برای من چیز متفاوتیست

تجسم لحظه ی ابراز علاقه

بدون وحشت آنکه اخمهایت گره بخورد یا رنگت بپرد

یا مثلا مثل همیشه آسمان به زمین برسد

و بروی پشت آن معقولات بی عاطفه قایم شوی...

 

اینبار می تواند لبخندی باشد حتی

خوابیده بر آغوش من

رویایی پر طمطراق

با تک بوسه ای خجول و پر حول و هراس

و کشف شعفی در تو

که هیچگاه پیش از این درنگاهت نیافته بودم

و در خواب های قبلی ندیده بودم

می بینی چه رویای متفاوتیست؟

 

اینها همه دستپخت لحظه ای امید است

می دانی همین امید چه عمری از ادمی را می سوزاند?

خاکستر می کند و به باد می سپارد

نمی دانی تو، رویای تنپوش امید!

نمی دانی...

شاعرِ دلخسته اگر باشی

می شود از امید مرد و از همه غم راحت شد

می شود از عشق تو مرد و از رویای تو هم راحت شد

از من بگذر

دارم پا به پای این رویا تمام می شوم

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

به قول استاد صالحی:
«هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...! »

 

ناگفته ها بسیارند عزیزِ دل...

 

 

بی توبه

هرچند گناه باشی توبه نمی کنم ای دوست
توبه نظریست در راه پایانت
گریزی از لفافه ی عریان ناگفته ها
اما به کجا؟
درین داغ تابستان
هنوز چون زمستان اخوان
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
از گریز می گریزم نیز
ولی باز چاره ای با نا گفته ها نیست!

در دیدار های دیررَس
چنان مشعوفم در هنگامه ی سکوت
و چنان لبخند محض انباشته از ترس عبور
که فصلی از تصادم احساس می گذرد
و منم همچنان نگفتمت
دوستت می دارم

نامه ها نوشتم در نا همگونی احساس و منطق
و ترس مذکور ریشخندی زد بی ریا
نکند تو را در همین گفتار ساده ی فردا نیابم
نکند بارت را بگذاری و بروی آنسوی دیوار و ستاره
ناگفته ها عریانند گفتم
اما ترس عریان تر و گفته و ناگفته
داری قاب پنجره را ترک می کنی

همین شامگاه دیشب بود
از هزار درد و داد گفتم
برایت آشنا یا ناآشنا
عطشی اما در گلویم ماند و تو خوابیدی
من دچار ماندم مثل گذشته ی دور و آینده ای نا معلوم
چاره دریست که خیره ام، تو نمی کوبی
چاره شاید حتی همان نامه هاییست که تو نمی خوانی
بی راهه بسیار و فکر خسته و منکه رویای سنگینی به دوش می کشم
با این همه هنوز نظری اگر باشد میل طلوع دارد
هرچند دیدار بی تو می بارد
بی توبه می بارد
و ناگفته ها که بسیارند

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

داشتم فکر می کردم، خیلی سعی کردم که یه خطایی چیزی از خودم پیدا کنم که بتونم خودمو لایق این سنگای بزرگ و کوچیک جلو پام بدونم.
خبری نبود!!!

خدایا حواست هست!؟

 

 

 

رستاخیز
تنها راهِ باقی کلامیست در رو به رو
بی بازی آب و آینه
لیک وقتی چشمانم در راه اوست
بدون رستاخیز
بدون بهشت و دوزخ
حتی شاید دور از نگاه مشغول خدا
دنیایی چنان انگار گناه آلود نابود می شود
که در کتاب هیچ پیغمبری شرح لحظه ممکن نیست


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

شرح خاصی برای گفتن نیست و من از گوشه ی مبهم خاطرات می آیم

 

نیستی
ایّامیست عجیب
روزگار مهجور عصیان
حال من مجذور طغیان
از گوشه ی مبهم خاطرات می آیم
گوشه ای در معنای باطن درد
صحنه ای در معنای ظاهر هجو
آشکارا دیوارنگاره ای بی پایان
در تلخ ترین لحظات وجود
برای خودی اینک ناوجود
از تجربه ی بی ثمر الکل و سیگار
از تنی خشک جرعه
فکری هوشیارا اشک
و زبانی دودآلود خفقان
ساعاتی ناتوان از یادآوری خفته
تن دادنت به ناشناس
در تن ناشناسان جستجو هر شب
سقوطی از من می چکد هر شب
سخن از حسی که نبود در پیمایش
حتی برای قدمی از بازگشت
از معصومیتی دور
دور از مسمومیتی اغواگر
آهنگی نقش گرفته از انحنای تنت
پیش از هر کسی با لمس نوازنده ی من
دروغ یا افسانه
تنها مُسکِرِ خواب آور
گذارِ پر تکرارِ عمری به ناچار ادامه دار
تا جرقه ای دیگر شعله ور
در جهنمی بی تو
 که بارها به جان خریدم

تو نیستی
و نیستی آرزویی جانانه تر از هر فردا
لب خسته و کلام بی اتمام و ابهام بی لبخند
من در آغوش آینه می سوزم باز

[ جمعه ۱۳٩۱/٥/٦ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

من خودم حس و حالِ درست حسابی ندارم، بعد میان ضد حال هم به آدم میزنن!
سعی میکنی باشی ولی نمیذارن باشی، نه حتی برای خودت بلکه حتی برای خودشون!

 

 

 

سختِ سخت
من سخت
سختِ سخت
شبانه را
با ابر بی باران می بارم
در روز ناممکن می آیم
با خواب بی فردا  می سوزم
با یاد بی سامان می سازم

من سوز در گرم ترین داغِ تابستانم
من عطش در خار ترین سیرابم
من هیچ با هیچ می خندم
من درد را بی پیمانه می پیمایم
من ساز و نوای کاروان را پایبندم
من بی نگارِ رویت ساعتی اما نمی آسایم
من در شب بی صدا، دیگر هویدا می خوانم
از برم دوری و
سخت
سختِ سخت
من در یاد تو سخت، کوتاه می مانم


 

[ جمعه ۱۳٩۱/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دست بعضی دوستان درد نکنه، واقعا ممنونشونم ولی با حلوا حلوا گفتن دهن آدمی شیرین نمیشه والا!

 


 

عادت
به دوریت عادت می شود کرد
ولی از منی اینچنین ساخته نیست
اندکی زمان لازم است، اینطور می گویند
اما خرواری بی خیالی می خواهد
که در پستوی احساسات
در چون منی سراغ نیست

فاصله اراده ای دارد به قدرت تقدیر، اینطور می گویند
من که سرنوشت را عمریست فراری بوده ام
گوش به ناله ی این روزخوشان بسپارم؟

من تو را در فریب سایه عادت می کنم
یا در عطر یاس های حیاط خلوت
رفتنت را ولی هرگز
صبوری می کنم باتو، شاید حتی با یاد تو

هر شب شعری می سوزانم
در سرمای همان حیات خلوت
نگاهی به آسمان
در کنار آتش همان سوخته شعر ها
تمرین استقامتیست بدون
گرمای وجودت
این را هم عادت می شود کرد؟
نمی دانم!

راستی تو چگونه سر می کنی؟
بدون عاشقانه هایی که برایت میخوانم
یا شوخی های سبکسرانه ای که می دانم دوست می داشتی
تو چگونه شب را بی نوازشم صبح می کنی؟
این را هم نمی دانم!

قرنی بودنت چقدر اندک بنظر می آید حالا
و حالا کوتاه زمان رفتنت
وای که عمرش از عمر من طولانی ترست انگار

درک هجمه ی پرسش ها سخت است
وقتی تنها پرسش معنا دار این است،
کی باز می گردی؟
به شبهایم، به میان دست هایم
این را هم نمی دانم

سر کردن با نام تو که می بارد از اشکهایم
و اشعارم
سخت است
می گویند عادت می شود کرد اما
من نمی توانم

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

از شعر های دوران بایکوت!!!

میگن تموم میشه نظر شما چیه؟

 

 

 
از گذاری بی انتها
از گذار سالها تنهایی
کسی را می شناسم این اکنون
قلمش می رسد به ته خط خزان
پیشترها هم کسی را می شناختم
شعرش نقش آغاز می زد بر سطر سطر بهار

کسی هست نمی داند حتی بودن را چه کند
کسی بود نمی توانست نبودن را دم بزند

بعد از تو ناگهان رسید و دیگر ناگهان نمی شد
با بی کسی معامله نکرد
در بستر غم هرزگی نکرد
و با مستی خیانت نکرد
بعد از تو گریه بی خبر بارید
بوسه بی پاسخ ترک خورد
و در با بازگشت تو شوخی کرد

بعد از تو تنهانشستن روی نیمکتِ قرار
مثل عبور از عصرهای جمعه
بی تجدید دیدار با قرص های افسردگی
نا محتمل است
بعد از تو آن 4 ساعت خواب تحمیلی کابوس
و تجربه های شیرین ِ نزدیک به مرگ رویا

به همین سادگی

بعد از تو
نه می شود با حیات تعامل کرد
و نه می شود با خود شعر نگفت!
کو آن پایان که در راه ِ این گذار کمین کند؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٠ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

حسابی چند روز رفته بودم تو بایکوت!
گوشی خاموش، ارتباطات بیرونی قطع و...
الان بهترم کمی و امیدوارم بزودی چیزی غیر اینی که الان وجودمو گرفته حس کنم تا بتونم انزوارو زیر پا بذارم.

 

 
 

 

سفرکردگان

 

گاه این خون زده بالین ماییم
به نشانه ی استعفا از حیات
که نفس نه لازم است مارا
و نه جایز دیگر
پُریم از سفر های توکِ پایی
پریم از تکه کلام های مسکوت
یک بار هم نای فریاد بود مارا
که زدیم در تنهایی و خفا!
که نبود همسفری در پس و پیش تا بشنود
که عشقمان دم دستی نبود و بیراه
های و هوی نگاهمان را هم که خفه کردند
دیگر چشممان نه شعله کشید و نه بارید
انگشتانمان بیزار شد از قلم
بس که به مقصد نرسیده برگشت خورد
آنچه بی صدا و بی نگاه در نامه ها نوشتیم
و خود خواندیم آنچه خود نوشتیم
و خود به خود آتش گرفتیم
و چقدر ساده عاشقانه های ساده
روی دیگری گرفت به سمت ما
درخت را که تکیه می دهیم اکنون
نه برای عاشقیست نه از زور گریه
ما خون زده بالینیم
به خواب سنگ قبر می رویم

 

[ شنبه ۱۳٩۱/٤/۱٧ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

واقعا چرا این همه تلاش باید کرد؟

 

 

شعر چرا؟

ورق های ناخوانده ی دفترم
شعر گفتن نمی خواهند
کاش که او برق نگاهم را
می خواند برای تک لحظه ای
تمام قطرات باران که تاکنون از نگاهم گذشتند
دلباخته ام شدند

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دلتنگی در  کل بده هر نوعیش چه برای خانواده، چه دوست و چه عشق!
فکر میکنم هرکسی کمو بیش نوعی دلتنگی رو تجربه میکنه، ولی نمی دونم چرا انگار کسی دلتنگ بودن کس دیگه رو درک نمیکنه البته شاید شما بگید نه کی گفته فلانی هست که دلتنگی منو میفهمه! خب شاید شما درست بگید و من مصداق این آدما دور و برم نیست!
باید سعی کنم که برام مهم نباشه انگار، فکر هم نکنم زیاد سخت باشه چون اطرافیانم رو همیشه بیش از اون چه که در مقابل دریافت کردم دوست داشتم.
ازین هم چشم میپوشم و... تنها تنها دلتنگ می شوم .




سکوتِ دلتنگی

دلتنگ می شومت ای...

ای خواب را گمشده در دوردست

نزدیکترین اگر بخواهی با تو، منم

چرا لحظه ای تو مرا

آنکه هستم

نه آنکه می نمایم

نمی بینی؟

نقاب سنگین است بر احساسم

و تنها تو کلید

چرا ای بی قرار در آغوش زندگی

ای عزیزِ بی حوصله

ای که نامت در ورای فکر های من

ناگفتنیست

چرا دست میکشی از ادراک من

چرا دل می بری از آرزوی من

چرا نمی خوانی از نگاه من

می خواهمت فریاد فریاد

ولی چه حیف سکوت واجب

و منم تنها تنها

دلتنگت می شوم

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

شدیدا نیازه بشینم یه روز و شعر هامو سازماندهی کنم.
البته منظورم اینجا نیست، چون حتی فکر نمیکنم نیمی از مجموع شعرهام هم اینجا باشه!
یه فایل وُرد دارم که کل یک سال و خورده ای شعرام توشه و اگر خدایی نکرده روزی بلایی سرش بیاد کلا رفتم برای خودم!
از موضوع دور شدم. نفسِ بیان اینها بایستیش نبود، سختیش بود!
نه از سختی کارش، سختی تحمل بازبینی یک خیلی خاطره که با خوندنشون میاد سراغم!
مثلا همین امروز بیکار بودم رفتم سراغشون. بعد دو سه تا شعر دیگه کلا فکرم مغشوش شد. با هر شعر یاد اون زمانی می افتادم که شعرو گفتم و حس اون تاریخ به یادم می افتاد...
می دونم که می دونید سخته!!!


تنها حاصل این ماجرا سرودن شعر جدیدی بود که اینجا می بینید.

 

 


یادگار
جا گذاشته است پیش من
چیزی را که نمی بایست هرگز
یاد چند خط شعر مستعصل
مدرک حماقتی افسار گسیخته
یا به گمان بعضی
حادثه ای ناگزیر

در تاریکترین سایه ی یک بن بست
عشق ناگوار بود
و مانند آخرین تکیه
که دیوار تحمل نخواهد کرد
نیت ها همه مشکوک
پاکی را هم در خیال نمی شد که یافت

تجربه ی تلخی یادگاریست
وقتی ساده تر از آن باشی که باور کنی
دیگر هیچ بوسه ای در بن بست رقم نمی خورد
چون درختی خیسِ طوفان
ایستادم تا خشک شوم،
ایستاده خشک شدم!
بهار ندیده، سوختم

 

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

در ادامه ی قلم فرسایی های قبلی
(صرفا جهت اطلاع، همچنان همانطور خسته ام)

 

 

بی معناست
به خواب رفته است راه آسمانم
وقتی که از زمین بیزارم
و مژده های حقیقیی را دیگر نمی خواهم
من نمی دانم شانه  را برای چه ساخته اند
جای درد کجاست       
شانه های زمین که مأمنی نیست برای درد های من
افسوس
و هزاران آهِ بی مقصد
گریه
وهزاران اشک ِ بی لبخند
بوسه ی آخر هم وجود ندارد اصلا!
عاشقی چه تمسخریست در من
حقایق همیشه وار حرف دیگریست
پشت سر آنچه قرارمان بود
کسی هم خریدار آماج کلماتم نیست امشب
نه آنکه دوست می نامد خود را
نه آنکه دوست می دارم او را
خسته ام، خسته ام عزیزان ناشناس
بر فراز خواب هایم ، خدایی منتظر نیست دیگر

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۱ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

چه وضعشه!؟

نشستم هی گوش میدم به یه سری آهنگ خونه خراب کن! ازونایی که اعلامیه ی دیوار میکنن ادمو تو تنهایی.
معلوم هم نیست با خودم چند چندم!

غممو خودم باید بخورم تنهایی، خودم باید مثلا خودمو خوشحال کنم تنهایی! من نخوام خودسازی کنم کیو باید ببرم!

ای بابا...

اصلا چرا گله دارم!؟
خودم که می دونم اون انتخاب هایی که میگن باعث این همه درد بی درمون شده اشتباه نبوده، منکه باورش دارم این موضوعو!
فقط یه مشکل کوچیک ،خیلی کوچیک این وسط زندگیمو غرق خودش کرده، اینکه انتخابِ انتخابهام نبودمو هنوزم نیستم!

یه حرفهایی بود که ترسیدم بگم. ترس رو کنار گذاشتمو گفتم، به سرم اومد اونچه ازش می ترسیدم با مخلفات بیشتر. خیلی بیشتر! هنوزم هضمشون نکردم.
الان دیگه ترسم از اینکه یک بار دیگه به حرف بیام بی نهایته.
می ترسم همین یکم ارامش ناقصی که گوشه کنار زندگیم پیدا میشه هم ترکم کنه.

بعد این همه ناله ی شبگیر نتیجه اینکه اگه می ترسی پس بریز تو خودتو باز مشغول خودخوری و خودخوشی شو! حرفاتم با شعرات بریز بیرون خیالت هم راحت که مخاطبش به فکرشم نرسیده شعر برا خودشه!

 

 

سیاه
من به تو فکر می کنم
می گویند که اشتباهی!
من به تو فکر می کنم
نمی گنجد این کلام در سرم
تو درست ترین انتخابم بوده ای
برای عاشق شدن

من به تو فکر می کنم
می گویند که تقدیر است!
من به تو فکر می کنم
و می رسم به قطع یقین
که انگار هیچ وقت انتخابت نبوده ام
برای دوست داشتن

من به تو فکر می کنم
می گویند که فردا شاید!
من به تو فکر می کنم
و می گویم فردا؟
ازین شب خود خوشی
صبحِ سپیده ای هم سر می زند مگر؟

من به تو فکر می کنم
می گویند که چقدر سیاه!
من به تو فکر می کنم
و می گویم آری سیاه
با سیاه نوشته ام در برگ شب
که نگاهت نیامده به دیدار لرزش دل و دستم
تا به حال...

[ جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٩ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

وقتی فکر میکنم همش به ذهنم میاد قبلا ها همه چی انقد سخت نبود!
چرا حالا اینطوره؟ حالا که نوبت ماست...

 

 

از قبل تا حالا

قبل تر ها زندگی اینگونه نبود
در گوشه کنار شهر کسی بود
که با چند جمله ی ساده
و یا حتی سکوتی کوتاه
لمس می کرد ضربان احساست را
قبل تر ها عاشقی آسان بود
با خواندن شعری ناگهان
دل می آویخت به من
بر لب پنجره چوبی یار
بوسه در طرف روشن عصر نمی گنجید حتی
و چه شب ها خوش بود
زیر آواز ستاره ، مستی
و سپس خواب مزه ی رویا می داد
و رویا مره ی شیرین عشقت در ساتن سفید
قبل تر ها به رویا می شد رسید

اما حالا شهر با زخم های آشنای من هم
بیگانه ای بیش نیست
و لبخند مدتیست از نفس ایستاده
حالا در زمانه ی عشق های رو به زوال
فریاد هم آشکارا
از پنجره ی محصور نمی گذرد
بوسه از دهان افتاده
و شب از نگاه من
یک آسمان بطری خالی
فقط سوی رختخواب همراهیم می کند
خواب وقتی خالی از رویا
مزه هم بی معنیست
حالا دلم برای رویای دور از دسترسم هم تنگ می شود

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

و تقدیر است انگار که...

 

دو راهی

درست است

چندین قدم را پا به پای هم برداشتیم

ولی چه کنم که سهم ما از راه

رسیده است به همان کلیشه ی دوراهی و بدرود

گلایه ای نیست از تو

به یاد دارم که اوایل راه

از خودم پرسیده بودی

که مقصدت خوشبختی به کدامین سوی آشناست

من دست بسوی محل طلوع بردم

آنجا که اولین خطوط نور

خبر از امید می داد

من به دنبال طلوع بودم

تو ولی تنها نور را دریافتی!

 

حال سر این جدایی های راه

من همچنان به سمت شرقِ طلوع می روم

جایی که اکنون بسیار تاریک است

و تو همچنان بدنبال نور زیبای امید

به دنبال غروب دلاویز غرب می روی

مقصدت زیباست هنوز

امیدت را امیدوارم

امیدت را دوست می دارم

مانند خودت،

خودت که دوست می دارمش بسیار

هرچند نمی دانی!

 

ای همراه و همسفر

جاییست دیگر

که کلیشه ها نه تغییر می کنند

نه تغییر می دهند

می روی، می روم و می رویم

هر کدام به یک دست زندگی

دستمان هم خالی نیست اما

تو امید را در توشه داری

و من اشعاری ناب

که حتی نمی دانی چگونه سرودمش

برای ادامه ی راه

پشتت را نگاه نکن

که خیره شده ام رفتنت را

نکند چشمم به چشمت دست بیاویزد

چون که شاید رفتنت را بایدیست

حتی پرواز کن اگر می توانی

گم شدنت در غروب را هم دوست می دارم

مانند خودت،

خودت که دوست می دارمش بسیار

هرچند نمی دانی!

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

گاهی هم دوباره شعرم رمانتیک میشه ولی باز با نکوهش...!

 

 

راه پیش روست

من چه ها می کنم امشب و تو چه!

کمی باورت را به پای گفتارم بریز

عشق پیشکشت
انگشت سبابه ات را راهی گونه ام کن

پا بگذار در این رود و سیراب شو

لحظه ای خیالت را به آب بسپار

بگذار بروند این پوچیات سبکسرانه

جای تو اینجا رو به روی من است

مشغول قرار های عاشقانه

در اتاق انتظار زندگی خاطره ی که را رصد میکنی؟
من بی صورتک مقابلت قد الم کردم!

عینکت را بردار

سیاهتر از جوهرِ قلمم شده نگاهت

اشتباه نقش می زند بر بوم

به خیال خام، چه می اندیشی؟

که خوشبختی ته آن کوره راه

نارس جامانده؟

نه، هیچ کس از سوی غبار نمی آید

راه ما پیش روست

یک قدم بردار و راحت شو

شعر و ترانه ی راهت کار من

بستر شب زنده داری هایت شانه ی من

بارغصه هایت هم بر دوش من

دیگر چه؟
دیگر،دیگر، دیگر...

دیگر زبانم از کلام قاصر است

دیگر شاید کلام اثر ندارد هیچ ، نه؟

آری چاره ای نیست

زیبای خفته، باید ببوسمت.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/٢ ] [ ۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یکمم عاشقانه ی سیاه نگم به جایی بر نمی خوره!!! چشمک

 

 

یاس کبود

لحن روزها عوض می شود

می خورد حادثه ای در پیش دارم

حس خوبیست تغییر

بوی یاس است انگار دوباره

ماجرای لبخندم از زبان اینه در می رود

باران ساده می بارد بی مرافعه با حال و هوای من

صدای بازدمی به گوش می رسد از پشت

من روی باز می گردانم این بار بی تعلل

نگاهم با طعم بوسه می بیند

که هلهله ی باران فقط به افتخار من است

شکوفه های عشق همه خیسند از اشک شوق

و من ریتم تنهایی های دو نفره را سرمستانه قدم می زنم

همراه یاس کبود، همراه باس کبود

 

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ای بابا، دلمو درد آوردن...

 

 

 

شکوه دارم

دلم چه خجسته بود

در انتظارِ انتظار

از درختان سیب همسایه

ساده دل کجای کاری

سیلوهای محبت خالیست

امسال هم قرنطینه را

بی آذوغه ی سلام باید گذشت!

هی بلندگوها!!!

بلندگوها، فریادها را

کی از گلوی خاطره دزدیدید؟

من سراغ اشک های شنبه ام را

از خاطره می گرفتم

کسب و کار نیمی از سالم

همین گریه ها بود

پس من با چه پر کنم

شکم گذشته و حال و آینده را؟

هی وای...شکوه های من فقط این نیست

خبر سنگسار شدن معرفت را

از کجای جگرم گاز بگیرم

اعتماد را که می شناسید؟

شایعه شده که معرفت

به خیانتِ اعتمادست

که چنین به زانو در آمده اکنون

و روزنامه ها در اعتراض

به سکوت معنا دار منابع ناشناس

همه سکوت کرده اند درد مرا

پس کو آن همه ادعایی

که باورهایم سنگش را به سینه می زدند

پس کجایید آشنایانِ مردُم نام

دارم برای خودکشی دست به دامان

کهولت و سکته می شوم

کشتن من وظیفه ی شما بود

یادتان نیست دوستان؟

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

منو خواب و بیداری جریاناتی داریم با هم!!!

 

 

 

وداع با بیداری

صبح سپیده می رسد

و هنوز بر آغوشم خفته ای تو

بانوی زیبای بیداری

خواب هم دوباره تاخیر دارد

به حرمت عشوه های نازنینت

که همیشه طعمه ای دندان گیر بوده

ولی کمی دیگر می رسد
این خواب

و جدایی من و تو ناگزیر!

***

شاید حتی

فرسوده تر از عادت شده باشد

پایان فصل هوشیاریم

با خواب

اما در بین تکرار بوسه های خداحافظی

از تو می پرسم ای بیداری:

بگو ، قلبم می زند؟

زنده ام هنوز؟

نکند این تازه از راه رسیده خواب نباشد!

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 بدون بعضی خاطره ها زندگی خیلی راحت تره، نه؟

 

 

بیابان زیر باران

خاک خیس

سیلی می زد

به گوش رد پایت

باران کجا و تو کجا!

چکامه دارد

سبد سبد

نه از جنس بهار

که شکوفه مردنیست،

به جنس عزای خزانی

و باران شایعه ی عبورت را

محو می کند...

هرچند این برهوت را

امید رویش گل صحرایی نیز

بیهوده می باشد

ولی دور از غبار یادگار تو

لحظه ای تنفس

عالمی دارد

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 یه دو هفته ای می شد که هر شعری می گفتم در تموم کردنش به مشکل می خوردمو یه دفه ذهنم خالی میشد، برای همین چند روز قلمو گذاشتم کنارو به فکرم استراحت دادم.
بعد این وقفه دیروز نشستم با جدیت روشون کار کردمو سه تا ازون چهار شعرو تموم کردم و حتی یه شعر جدید هم گفتم!!!
یکی ازون اشعار رو گذاشتم، امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

 

ساقی بی وفا

ای شباهنگ مستی من

به سرایم باده شدی

فرو ریختم این شامگاه

کوه غرور را

تا که تو ساغرم پر کنی

ای ساقی بی وفا!

***

حال از لب جامه ها بوسه می گیرم

این جهنم آتشبار را

دم به دم

به یاد گرمای وجودت

و پیش می روم در راهی

که آخر

خالی از هر حس مطلق

غوطه ور در هرچه مبهم

خواب هم علاجیست شاید

مثل یک سطل آب یخ

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

روح ناصر عبدالهی شاد.
این ترانشو خیلی دوست دارم. بعد چند سال دوباره بهش گوش سپردم و چند شبیه که همراهیم می کنه این آهنگ. این بعد چند سال که گفتم بابت اینه که قبلا رو کاست داشتم اینو و درین مدت دستگاه ظبت صوت در اختیارم نبود و کم کم فراموشیو این حرفا.

بازخوانی این آهنگ از یکی تازگیا اجرا شده. هرچند اصلا به دلم ننشست ولی باعث شد دوباره برام یاد آوری بشه نسخه ی اصلی. گوگلو روبیدم و از عمرم کاسته شد تا یافتم Mp3 این کارو.

حالا معرفی و متن این ترانه:


«خواننده : ناصر عبداللهی
نام آهنگ : خدانگهدار
آلبوم: دوستت دارم

آهنگ ساز : ناصر عبداللهی
تاریخ انتشار : 1379»

 

 

ابتدای این آهنگ دکلمه ای بیاد ماندنی از پرویز پرستویی هست با شعری از مجتبی معظمی.

 

 

 

یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.
راهی نروم که بی راه باشد.
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که روز و روزگار خوش است.
همه چیـز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب!
تنها ! ... دل ما٬ دل نیست.
آره!

 

و سپس اجرای زیبای ناصر عبدالهی از شعر یغما گلرویی.

 

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم

گریه کردم گریه کردم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سدو می شکستم

اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه
یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونهء خورشید
واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تکون دادن آخر
توی اون کوچه ی خلوت
بغض بی وقفه ی آواز
گریه های بی نهایت

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
گریه کردم گریه کردم

 

در آخر لینک دانلود این ترانه از سرور پیکوفایل قرار میدم.
امیدوارم لذت ببرید.


http://s1.picofile.com/file/7330649137/Naser_Abdollahi_khodanegahdar.mp3.html

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

گاهی فضاسازی های جالبی تو ذهنم شکل می گیره، سریع میارمشون رو کاغذ و خیلی وقت ها از کارهایی که خیلی وقت گذاشتمو روشون فکر کردم بهتر در میان، از نظر خودم البته. اینم یکی ازون موارده...

 

 

 

بازبینی

ایستاده بین درگاه

رخ به یک آوردگاه

لرزش دستگیره ی در

شیون ترسناک اتاق

پنجره باز از طوفان

پرده های خیس از باران

تخت هنوز آشفته ی آخرین همخوابگی

و به سردی یخ

به نشانه ی گذارِ زمانی طولانی

کمد ها قاصر از اثرش

آینه ها شکسته از نازیبایی های حجمی صامت
همه خبرِ سوگِ نبودش را دادند

وسپس مردی مرد...

همچنان بعد عمری

این پربیننده ترین سکانس عمر من است

[ شنبه ۱۳٩۱/۱/٥ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

درود و شادباش میلاد بهار بر همه ی عزیزان.
همینجا اعلام می کنم در تعطیلات عید هیچ تغییری در مضمون پستهای اینجا نمیبینید!چشمک


اولین شعر سال نود و یکم رو در اولین پست امسال قرار میدم.
امیدوارم مقبول واقع بشه.

 

 

یار بارانی

سبز باش یار بارانی من

من هنوز تک قطره ی یادت را

سیرابم

من هنوز از غیر تویی بیزارم

فردای فرداهای من

چون که دانم اشک من ضامن سیرابی توست

چون که دانم من همینک شامگاه آخر است

سر گذارم من بر این ریشه ی جانانه ی تو

شاید نرود قطره ی اشکم ز جفا

رو به فنا

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

بدون شرح هم نمیشه گفت آخه!
ولی با شرح کم، رسما حوصله بعضی لحظات رو دیگه ندارم

 

 

گاهی، همیشه

گاهی شب زنده داری هایم طول می کشد

گاهی افکارم را برهنه می کنم

گاهی پنجه ی این چاردیواری به گلویم نزدیک می شود

گاهی فنجان سرد چای نبودش را فریاد می کند

گاهی برای یادآوری اثر لمس انگشتانش روی پوستم «ها» می کنم

گاهی از جوی تنهایی سیل کلمات جاری می شود

گاهی کاغذ از تهاجم قلمم زخمی می شود

گاهی قطراتی نا آشنا بر نامه ام سوسو می زند

گاهی همراه آهنگ محبوبش، او را با چشم بسته می بینم

گاهی من تمام می شوم و شب تمام نمی شود

گاهی خسته از خودو این شب های کشدار با خواب سازش می کنم

گاهی هم می مانم که چرا می گویم گاهی!

چون که تکرار این لحظات از همیشه گذشته است

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

جای شما خالی جمعه پیش با جمعی از دوستان آبعلی بودیم و خیلی خوش گذشت.
اون بالا کنار بچه ها واقعا ازخیلی افکاری که همراهمه دور شدم.
فرداش شروع به نوشتن شعری کردم وابسته به احوالات اون روز خوب. به طور تصادفی در خط خطی هام که داشت بدنه شعر شکل می گرفت دیدم از اسامی دو تا از آهنگهای داریوش عزیز استفاده کردم. به سرم زد اسم اهنگهای محبوبم از داریوش رو تو کل شعر بکار ببرم. تعریف از خود نباشه چیز قشنگی در اومد. بعد چند روز از سرودن این شعر امشب دارم می ذارمش اینجا. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

آنچه در اوج گذشت

بر فراز قله ای برفی
نوک این سلول بی مرز
دور از توئه شکنجه گر
گوش می سپارم به سرود آفرینش
تکیه بر باد می کنم
که در میان آشفتگی موهایم
قصه ی من و دل را
این بار جور دیگر می نوازد
در کنار چند معجزه ی خاموش
احساس کثرت
سراب رد پای تو را
به فراموشی می سپارد
دنیای این روزهای من، بین این واقعیات زیبا
تصویر رویا را به کناری می گذارد
خدایا چشم من دید آخر
اینجا چراغی روشن است

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

قلم بدست بودم و در جست و جوی مضمون، یهو به ذهنم رسید اگه جاهامون عوض میشد... چی میشد؟ حس کردم اگه اینطور بود احساس گناه خفم می کرد!
نه اینکه حالا چنین انتظاری هم ازون داشته باشم، ولی...
اینجوریام کلا من!

 

 

کاش می فهمیدم

تورا کاش می فهمیدم

کمی زود تر از حال

پیش از جاری شدن اولین قطره ی اشک تو

و اولین سیل پشیمانی من

پیش از حس کردن باری بر دوشم

به عظمت همان دریا

که در روز وداع

تو را غرقه در آن دیدم

و من گذر کردم

وای بر من، چه کردم


تو را کاش می فهمیدم

که چگونه از آنچه من

خود نمی بخشم ازخود

گذر می کنی!

اکنون که شانه ای ماوای افکارم شده

اکنون که اغوشی را حائل سوزناک تنم میبینم

اکنون که از عشق کسی نفس هایم به شماره افتاده

نه به لیاقت خود اعتماد دارم

نه به نفرین هایی که پشت سرم نمی بینم

نه به روح بخشنده ی تو

نه حتی به عدالت خدا

لحظه ها پر شده از هراس

که آنچه خود کردم

بر سرم آید

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه رسم قشنگی رو دارم اینجا راه میندازم، اونم تبریک تولد دوستان نزدیکمه.

رفقای بسیار عزیزی که با وجود نزدیکی عاطفی زیاد متاسفانه از بُعد جغرافیایی ازشون دورم و نمیتونم کادویی در شان رفاقتمون و محبتی که بهم دارن بهشون تقدیم کنم.

فقط خدارو شکر میکنم که چنین موجودات نازنینی رو در دایره ی زندگیم قرار داده.

بعد از این مقدمه، میخوام که اینجا میلاد یکی از دوستای عزیزم، خانم رویا یوسفی رو بهش تبریک بگم که همیشه مثل یه خواهر یا بقول شوخی های خودمون مثله یه برادر زاده ی عزیز در کنارم و محرم حرفها ناراحتی هام بوده.

 

 

رویای عزیز میلادت مبارک

امیدوارم همیشه لبخند به لبات بشینه
تا مثل خورشید به اطرافیانت بتابی
امیدوارم زندگیت همیشه شیرین باشه
تا کام دنیا از وجودت شیرین بشه

اینم یه شعر ناقابل به عنوان هدیه ای کوچک

 

رویا معنایی گرفت از اولین تنفست

امید قوتی گرفت از مهر بی نهایتت

به حرمت خواب زمین ظهور کرد نور تو

از عمق این کتاب سبز طلوع کرد شور تو

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

نه به اون دو سه هفته یه بار پست گذاری
نه به این مطالب پشت هم!

انگار دله خیلی پره!
ولی نه! قبلنا هم پر بود، شاید بیشتر از حالا!
نمی دونم، شاید جنس دلخستگی ها فرق داره!
یا طاقتم کمتر شده!
نمی دونم، شاید...

 

مزرعه

باران پدرخوانده ی اشعارم است

ولی نمیدانم چگونه و چرا

و به کدامین ناکرده گناه

مزرعه ی زندگیم چنین بی ثمر مانده


نمیدانم، شاید دیده را باید بست

و او را نشنید

که بر فراز این مزرعه

چون پرنده ای بی اعتنا

به مترسک های بیچاره ی گفتارم می خندد

و پشت پا میزند

به تقدیر بذر های امید

که در بی ثباتی نور

هنگام غروب

ناباروری آنها

ناب ترین باور شده است


نمیدانم، شاید هم انذیشه نباید کرد

واز یاد باید برد

جویبار های ناشی از نگاهم

که معلوم نیست

شرمگین از کدامین رسوایی

طول این مزرعه را می پیمایند

وچیزی را سیراب نمی کند

جز کاسه ی لبریز صبرم

طاقتم طاق شده از دلخستگی های هر روزه


نمیدانم، شاید هم باید پذیرفت

و ادامه نداد

راه سروده های صبحگاهی را

که دیگر نخ نما شدند

بس که امید های بی حاصل را

به پهنای این مزرعه کشت کردند

و حقایق تلخ درو کردند


حالا که به این فکر خسته فشار می آورم

انگار باران گفته بود

حقایق تلخی چون عشق من و انکارهای زیبای تو

دیگر دلی را سیر نمی کند

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

دیشب باز خواب دیدم...

 

 

خواب ممنوعه

کی خوابهایم را ترک می کنی

حضورت در هر کابوس و رویا

چه تلخ باشد چه شیرین

عذابم می دهد

روزهای خراب از خاطراتت را

خراب تر می کند

و ورود ممنوع های شب هایم را

به سخره می گیرد

می آیی، می خندی، می بوسی

اشک می ریزی، می روی

گاهی تنها نگاهم می کنی، بی انتها

و منم که در تلاطمم

در سکوت این خواب ها

زوزه می کشم از دردی جانگداز

برو، اگر نه مجبورم اعتراف کنم

به این مرگ های هر روزه

امشب که به خوابم امدی

تو را به رسم همیشگی در آغوشم جای می دهم

آرام در گوشت زمزمه می کنم

انصاف نیست بیش از این جان دهم

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

سوالات بی جواب زیاده. نه الان، خیلی وقته که دارن روی هم تلنبار میشن. تا کی باید تو این بی جوابی  ها سیر کرد نمی دونم.

 

 

تا به کی

تا به کی باید این گونه از احساس ترسید
ولی با شعر های دم صبح خوابید

تا به کی باید به چهره حائل دست پوشید
ولی در افسانه به معشوق رسید

تا به کی باید به روزگار بی تراوت دیگران تابید
ولی شبها به گونه های بی گناه خود بارید

تا به کی باید از برای گذشته سینه درید
ولی به دنبال پایان ساعت شنی دوید

تا به کی باید خواب روز های خوش را دید
ولی از نیمه ی خالی لیوان نوشید

تا به کی باید با مشتی بسته دنبال صدایی گردید
ولی از درد سبو های شکسته بی صدا زارید

تا به کی باید به خرمن موهای کسی اندیشید
ولی با تنفس هر خاطره اش خرمن جان خود را آتش کشید

تا به کی باید از سنگینی این همه سوال نالید
ولی به جای هر جوابی از خود یک تا به کی شنید

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اعصابمو آدمای بی خیالی که انقدر بی عارن و انقدر افکارشون دم دستیه که به احوالاتت می خندن، بهم می ریزن. نه اینکه بخوان روحیه بدن که میگذره، نه. بی اهمیتی براشون تو و مشکلاتت چون عمقشو نمی بینن. دنبال کثافتکاریای خودشون خیلی راحت رو تو، افکارت و احساست پا می ذارن.

 

 

 

بی خیالی

رهگذر،
تو که در کوچه و پس کوچه های این شهرِ بی خیال
سنگِ شامگاهان زیبا و داغت را به سینه می زنی
میدانی درین پستوی خواب آلود
تپش قلب من
به میعاد سحرگاهی چَشم آویخته
که گم شده است در گذار این ایام؟
نشان به آن نشان که سی سال
از آخرین شب بخیر او می گذرد
و هنوز منتظرم با یک بوسه از خواب بیدارم کند

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز نزدیکی های ظهر در راه برگشت به خونه تصمیم گرفتم از راه پارک سر خیابون برگردم. راسته دماغم که از سرما سرخ شده بود رو گرفته بودم و به تندی طی مسیر میکردم. یک دفعه چشمم به پیرمردی افتاد پالتوپوش با یه کلاه شاپو از اونایی که پدربزرگ خدابیامرزم سرش میذاشت.قدم هامو کمی آروم کردم و بیشتر بهش توجه کردم. روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و عصاشو به پاش تکیه داده بود. به روبرو خیره بود نمیدونم نگاهش بدنبال چی بود. انگار فکرش اونجا نبود، انگار نه اون عابرهارو میدید نه عابرها اونو. تنها...
از اونجا رد شدم درحالی که تو فکرم از خودم میپرسیدم یعنی داره در کدوم خاطره سیر میکنه یا تو کدوم خیال تنهاییشو پر می کنه؟
عاجز از پاسخ ذهنم به این سورفت که این تجربه رو دستمایه ی
شعری بکنم. حاصل شعر زیر شد که امیدوارم خوشتون بیاد.


پیرمرد

 

برای آن پیرمرد

نرده های قدیمی پارک

نه فرقی با نرده های آسایشگاه دارند

نه فرقی با نرده های آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

آخر بدون او خوابید

نرده های قدیمی پارک هم

حس جدایی دارند

گل های رنگانگ پارک

نه فرقی با گل های مصنوعی روی طاقچه آسایشگاه دارند

نه فرقی با گلهای پژمرده ی آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

شاید حالا پذیرایش باشد

گلهای رنگارنگ پارک هم

بوی انتظار می دهند


عابرین گنگ پارک

نه فرقی با پرستارهای بی تفاوت آسایشگاه دارند

نه فرقی با عزاداران داغدیده ی آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

بجای او هم آغوش خاک است

عابرین گنگ پارک هم

نگاهی از آشنایی ندارند

 ...

پیرمرد تنها می نشیند

تنها ادامه می دهد
تنها می میرد

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دارم سعی میکنم که از خاطرم بره. سخته، ولی وقتی همه چیز برات روشنه باید چشم رو بست و عبور کرد. باید عبور کرد...

 

 

عبور

بر چهره ی یاس
دیگر خبری از لبخند های حیاتبخش نیست
نگاهم در حسرت این نوشدارو مرده
برق چشمش بر من پژمرد
چون اشک هایی که بر گونه ام خشکیده
عطرش بی توجه از کنارم می گذرد
بی خبر که روزهاست مستیش از سرم پریده
از بهارش بوته ای در باغچه ی دل بجا مانده بود
که آن هم برف فراموشی این روزها پوشانده

[ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دلم گرفته... دلم پوسید اینجا! می خوام فقط یه مدت دور باشم از خونه!

 

 

 

سفر

سفری خواهم رفت، بی بازگشت

برای یافتن آخرین بوسه

بسوی آخرین غروب

در افق آخرین طلوع

به میعادگاه گل یاس

مرحمکده ی زخم های بی قراری

جولانکده ی اندکی آسودگی

میکده ی باده های بی خیالی

آنجا که می گویند

قلبی مصلوب معشوق نمی شود

اشکی از فاصله ها دم نمی زند

بستری از بوی شنیع خیانت نمی نالد

خوابی از شعله ی خاطرات تلخ گُر نمی گیرد

و تنهایی بر شامگاهان کسی کابوس نمی شود

آنجا که با آغوش باز تو مقصد هستی

آنجا که بر سطور بی پایان ناکامی تو پایان باشی

به آنجا سفری خواهم رفت، بی بازگشت

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 

حال شِکوه و گلایه هم الان ندارم!
به قولی:« گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست»

بریم سراغ شعر امشب...

 

 

زمان

وقتی رسیدم که دیر شد
خواستم ببوسمش پر کشید
زمانی که عشق ورزیدم جنگ شد
و هنگامی که شمشیر کشیدم،
 کسی جز خودم برای قلع و قمع نمانده بود

زمان به بی وقتی دچار است
کمی ساعت ها را عقب بکشید

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این مدت خیلی سرم شلوغ بود
مشغول گند زدن به امتحانا بودمو دستم بند بود!خجالت

برای خالی نبودن عریضه یه شعر قدیمی میذارم

 

دیر

های ای طوفان سرد فهم
باران بی روح درک
دیر رسیدی به این ماتمزار داغ
دیر رسیدی به این آتشزار فکر
دیر رسیدی و دیر فهمیدم
که در آغوش، تنها هیچ دارم

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

وای ازین منطق نوپا
منطقی که به این آتیشی که درونم هست می خنده
لعنت به این غرور مو برداشته
غروریی که داره کم کم فریاد های بیهودمو خفه میکنه...

 

 

بیهوده

بیهوده تر می شود هر روز دعای باران برای چشمان اشکبارم

که گذرِ معبود زین جاده را دیریست ، من انتظار بیهوده ای دارم

 

بیهوده چون سراب خنده هایم درین روزگار پر ز آلایش

که خلق می داند منِ بیهوده، تنی تشنه به زیر خنده ی بیهوده ام دارم

 

بیهوده چون عشوه های این هزار و یک رقاصه ی زیبا

که می دانند من زیباتری در خاطر بیهوده ام دارم

 

بیهوده چون موسم خواب سحرگاهم

که در آن هر لحظه ای بینم ، تو را بیهوده من گم کرده ای دارم

 

بیهوده چون تکرار استشاق آن حس غریبانه

کز پس هر نفسم ، سینه را بیهوده من دردی روا دارم

 

بیهوده چون عشقی که در اوج دوریت مانده از تو

که من بیهوده ای هستم و بر عشق لاوجودت باور بیهوده ای دارم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز زادروز یکی از دوستان خوب من، خانم حسنا پرنیان هستش.
ایشون از دوستان دست بقلم من هستند که به دوستی باهاش افتخار میکنم.
آدرس وبلاگ این دوست عزیز:

http://narvan8956.blogfa.com/

فکر کردم بهترین هدیه ای که میتونم بهش بدم ازین راه دور، این پست و این شعر کوتاهیه که براش گفتم و در ادامه میخونید.

اگه اینو میخونی میخوام بدونی
آرزوی بهترین هارو برات دارم دوست خوبم
امیدوارم هرجا هستی شاد و پیروز باشی

ناقابل تقدیم به تو:

 

نارون

برتن زادروزت نقش بست
بذر نارون نو شکفته ای چون تو
طلوع کرد بر اندیشه ی شورشی
دست نگارگری با شعر تو

 

 

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

بدجور تنبل شدما!

حس و حال گذشته رو تو خودم نمی بینم که روزی یه پست بذارم و هر روز سر بزنم.

با این احوالات حالی هم نمی مونه خداییش،

نه انگیزه ای نه...

برا کی بکنم!

اونی که باس بدونه نمی دونه.

خودم موندم و خودم،

تنها...

 

 

 

 
تنهایی
کنج اتاق همبستر دیوارم
تنهایی عادت بدیست
کاش کسی مچم را بگیرد
تنهایی حاصل چشمان اوست
کاش کسی بر این ستاره ها پرده بگیرد
تنهایی ترانه ی غمگینیست
کاش کسی ساز ازین نغمه گر بگیرد
 تنهایی زندان عشاق است
کاش کسی سراغم را بگیرد
تنهایی تیر خلاص زندگیست
کاش کسی جلوی این اعدام را بگیرد
تنهایی بستر شبانه ام بی اوست
کاش...
نه، کسی جای او را نمی گیرد
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

2 هفته ای میشه پستی نذاشتم، نه!؟
سر میزدم نظرات رو میخوندم
شعر هم برای نوشتن زیاد داشتم
ولی نمیدونم چرا دستم نمیرفت که چیزی بذارم.
به هر حال...

این مدت دنبال شنیدن یه سری حرفهای ناگفته بودم
که نشنیدم و همچنان انگار باید منتظرش بمونم.

 

 

 

بگو
بگو آنچه در سر داری و نمی دانم چیست
بگوخاطرت با دیگری مانوس نیست
بگو این کم محلی ها از روی عشوه است
بگو در عمق ناگوار این سکوت تو را هم دریایی از حرف های ناگفته است
بگو در پشت این ظاهر بی توجه اندکی عشق زنده است
بگو در انتهای نا امیدواریم ذره ای امید مانده است
بگو برای قدم های خسته جز این بیراهه ها پیشروست
بگو پاهای تاول زده را پایان خوش تری  آرزوست
بگو که این تن ملتهب از زخم های بی مرحم است
بگو که این دل خسته از حرف های نا محرم است
بگو آنچه در دل داری یک «دوستت دارم» است
بگو که حتی مرگ هم بعد این کلام زیبا تر است
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اصلا یه وضعیه ها!!!
آدم می مونه چی بگه
آی لعنت...
حتی نمیدونم به چی می خوام لعنت بفرستم!
به این فضایی که درست شده
یا به این طرز برخودایی که رو اعصابم داره شنا میکنه!

بخدا دلگیرم از...

 

رهایی

ترس دارد حال و هوایم

گنگ است عمق نگاهم

درد جاریست به شریان حیاتم

و سرد است پنجه هایی که به محراب قتلگاه می برند جسم نیمه جانم

وای از شما نامردمان دشنه بدست

وای که زخمه ی زخم می زنید بر ساز دلم

فغان از عشق و معشوقی که غم می کوبد بر جان و تنم

فغان که تو بی وفا کی شدی شمع زندگیم؟

روحم ازین همه زنجیر سنگین است

می خواهم همه چیز را بالا بیاورم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

دارم فکر میکنم این مدت واقعا بهم چی گذشته!
همه چی از...
میلاد بهار
همه چیز در میلاد بهار آغاز شد
آمد، روحم شد، جانم شد
عشق پریشانم شد
شوق شد، شادی شد، امید شد
وجودم پر از لبخند او شد
ولی لعن به زمانی که تقدیر
شکوفه ی زندگیم را به آتش کشید
تابستان آمد
فصلی که از ابراز عشق
برایم حاصلی جز یک نه پوسیده نبود
فصل نا امیدی و شکست
فصلی که از درد یادش
فقط با نشئگی یک مشت گل یاس گذر کردم
اکنون به پاییز رسیدم
دیده ام ملتهب گریه
گونه ام خیس ز اشک
خسته از کنکاش  فلسفه ی رویگردانیت از من
خمار از فاصله های ناگزیر
 مست از شوکران غم
من در این زندان خزان
تو را میبینم و دلتنگم
و منتظرم...
منتظر فصل خودم
منتظر زمستانم
این زمستان اما
نه انتظار بوسه ای شیرین برای لبان منجمدم
نه انتظار آغوشی گرم برای تن لرزانم
و نه حتی انتظار نگاهی به حال نزارم
این زمستان
بسیار دور خواهم بود از آن میلاد بهاری
از تو عزیز دلم
این زمستان
شب به شبش
بوی پایان، بوی مرگ خواهد داد
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

تو این چند روزی که مطلب نذاشتم یه شعر گفتم که فکر میکنم جز بلندترین شعرام باشه. این شعر از دسته ی تراوشات 3 نیمه شب به بعدمه! انگار وقتی کم کم میخوام وارد خلسه ی خواب شم تازه کلمات بهم هجوم میارن!
امیدوارم حس رو از شعر دریافت کنید...

 

 

 

من، اینجا
اینجا ویرانکده ی عاشق پیشگان است
اینجا دل ها را آسان می برند، آسان می کنند و چه آسان می شکنند
اینجا دل باخته ها فقط دل نمی بازند، همه ی عمر را می بازند
اینجا چشم های عاشق پاسوز نگاه نابینای معشوق می شوند
اینجا بید ها به هرزگی باد مجنون می شوند
اینجا ریتم هق هق دلتنگی، ملودی لالایی خائن می شود
اینجا خاک باران خورده بوی اشک رهگذر را می دهد
اینجا بغض زندانی آغوش تنفروشان می شود
اینجا هر شبش میعادگاه غصه های هزار ساله  می شود
اینجا تردید قاتل آرامش پلک و یک لحظه خواب راحت می شود
 اینجا در کابوس نرسیدن ها ، رسیدن طعم رویا می دهد
***
و من چندیست خود جز اینجا به جای دیگر نمی بینم
من آن عاشق پیشه ام که دل ویرانم را بردی
همه ی عمر را به نگاه نا بینایت باختم
جنون هق هقم، هرزگی خوابت را دلتنگ است
آن رهگذرم که بغضش به آغوش هر خاکی اشک باران شد
بی خوابی شبانه ام میعادگاه غصه ها و تردیدهاییست
که در هر کابوس و رویایی طعم تو را می جوید
انگار که به ابد جای من اینجاست
ولی حق من اینجا نیست
[ شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دلم خیلی برای مستی تنگ شده...
دلم گرفته...
چشمامو میبندم تا لحظه ای فقط تصویرشو تو رویام لمس کنم...

 

 

 

مست عطر
زبانم مست، گفته هایم هجو
چشمانم خمار، دیدگانم تار
و دستانم روی برهنگی صورتت که محو میشود
دوباره بویت پرید
پیشخدمت... یک پیک دیگر عطر یاس
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

چقدر برام دور هستش، حتی وقتی تو دو قدمیش ایستادم.
شاید هم این منم که کمرنگ تر و کمرنگ تر میشم...
روزی از پس روز دیگه ای داره میگذره و بر عکس تمام امید های رویاگونم به هیچ چیز نزدیک نشدم. دلم پر پر یه لحظه رو میزنه فقط...

 

 

وصال تو
چه زیباست آن لحظه ی تسلیمت
در مقابل سنگینی نگاه عشقبارم
چه زیباست آن لحظه که پس از قرنها که بر من گذشت
اشکهایم را به نوازش گونه هایت بپذیری
و چه زیباست آن لحظه ی عشقبازی دست من با گیسوان تو
وقتی عطر چشمانت با قلب من به بوسه ی وصال می رسند
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

گاهی آدم با خودش فکر میکنه تا کی؟ تا کی میتونه اینطور ادامه بده و ثابت قدم باشه؟ واقعا تا کی؟

اون وقته یه چی اون ته تهای مغزت میگه آخرش یه روز...

 
محبوس
همچنان عشق تراود از روحم
روحی شوریده
روحی خسته
بس که خود را کوبید
بر قفس تن
بر این هرچه که است
همچنان عشق جاریست از قلبم
قلبی محزون
قلبی زخمی
بس که خود را کوبید
بر زندان سینه
بر این هرچه که است
.
کی که روحم بشکند
کی که قلبم بایستد
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 

 

همونطور که دیدید بیشتر مطالب اینجا حال هوای عاشقانه داره
ولی امروز به 2 تا مطلب برخوردم که گفتم اینجا بذارم . یکی آهنگی
در مورد فرمانده چه گوارا که تو پست قبلی دیدید و دیگری این شعر از سیاوش کسرایی.
بدون توضیح بیشتر:

 



وطن

وطن! وطن!

نظر فکن به‌من که من
به هر کجا غریب‌وار
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام
تو نیک می شناسی‌ام
من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومه ی سیاه ز پیش شعله‌های کور‌ه‌ها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام

چه غمگنانه سال‌ها که بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنیدری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده‌ام
شکنجه دیده‌ام
سپید هر سپیده، جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام

اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردم مهمانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده‌ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام

[ شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
دوست، دوست، دوست...
انگار من یه پتانسیل خاص دارم برای دوستی کردن
و دوستی ندیدن!
درسته که میگن کاری برا کسی میکنی
انتظاری پشتش نداشته باش
ولی خداییش من مردم از بس که سنگ صبور رفیق بودم و
موقعی خودم چیزی تو گلوم سنگینی میکرد کسی نبود تا
پیشش خودمو خالی کنم!
کاش طور دیگه ای بود...


من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
...هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبزبهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست؟ "

(( فریدون مشیری ))
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز غروب داشتم زیر نم نم بارون قدم می زدم، بی توجه به تکاپوی اطراف.

حس میکردم یه چیزی روی دلم سنگینه. همونجا فوران کلمات شروع شد.

یه مصراع، دو مصراع

یه بیت دو بیت

خیلی وقت بود که انقدر راحت و بی تزلزل پشت سر هم کلماتم شعر نشده بود. باید

ثبتش میکردم چون به حافظم اطمینانی نبود که تا خونه چیزیو فراموش نکنم.

سریع یه نگاه انداختم به دورو برم که ببینم تو این بی توجهی به راه تا کجا اومدم.

دیدم به مغازه ی یکی از آشنا ها نزدیکم. سریع رفتم اونجا و ازش یه قلم و کاغذ خواستم

همون جا نوشتم همه ی شعرمو تا یک مصراع اخر

کاغذ رو گذاشتم جیبمو اومدم خونه

نمیدونم چرا تموم کردن این شعرو پشت گوش مینداختم

وبگردی کردم با دوستام چت کردم و...

ولی دیگه نمیشد از چشم غره های این تیکه کاغذ فرار کرد

دوباره خوندمش . فهمیدم دلیل فرارمو، قصه ی تلخی بود!

شایدم واقعیت تلخی بود!

تو یه فیلمی شنیده بودم: « یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه»

ولی من دیگه تحمل هیچکدومشو ندارم...

بسه بذار شعرو براتون بذارم ، من معمولا تو پستام قبل اینکه شعرمو بنویسم یه چند

کلمه ای در توضیح یا حالو هوام مینویسم ولی فکر کنم امشب به اندازه ی همشون

با هم نوشتم!

اینم از قصه...

 

قصه

قصه ی برگی روی آب
قصه ی شمعی توی باد

قصه ی گم گشتن من
قصه ی موندن تو این خواب
همه از تو مونده باقی/ شده همدمم تو شبها
قصه ی دل بستن من

قصه ی دل کندن تو
قصه ی گریوندن من
قصه ی خندیدن تو
همه از تو مونده باقی/ شده همدمم تو شبها
قصه ی دو چشم قرمز

قصه ی
دو چشم زیبا
قصه ی تفاوت ما
قصه ی کابوس و رویا

همه از تو مونده باقی/ شده همدمم تو شبها

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

نمیدونم الان از چی بگم

از شب

از دلتنگی

از می و مستی

از بارون

از غم

از اهنگ

یا...

شاید بهتره از خودم بگم!

قبلا خودمو معرفی کرده بودم؟ ...

 

 

من همونم
من مخلوق شبم
عرق سرد نگاهی تبدار
نمک زخم خود و
حزن لالایی شب های خدا
من همون بغض گلویی مغرور
من همون هق هق آروم توی بالشتم
آخر اون سیل اشک زیر بارانم
تو که میدونی من نهایت پایانم
[ جمعه ۱۳٩٠/٧/۱ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز نمی دونم چرا بیشتر دوس اون شعرام رو بذارم که جدا از تجربیات فردیم بوده و واقعا سواله اگه برام پیش میومد چکار میکردم!؟

 

 

او

همیشه غافلگیر می شد وقتی می آمدم دستم را روی چشمان برهنه اش میگذاشتم

چشمانی که هم آغوشم بود

چشمانی که غربتم را محصور کرده بود

چشمانی که با دستان چون گلبرگش

 دستانم را بر می داشت

که برگردد و به لبخندی بشکفد

برگردد تا بوسه ای از گرمای وجودش نثارم کند

برگردد تا باری دیگر در هم گم شویم...

مدت ها میگذرد...

امروز بار دیگر مثل قدیم دست به روی چشمان او گذاشتم

 اما...

این بار من غافلگیر شدم

چقدر سرد بود آغوش چشمانش زیر دستانم

ناگهان غربت کهنه ام چون از حصر گریخته ای

از زیردستانم حمله ور شد و مرا به بر گرفت

دستی خشمگین به روی دستان منجمدم فرود آمد

این بار گلبرگ نبود ، خار بود

برگشت و جای لبخند ، پوزخندی به صورتم تف کرد

برگشت و جای بوسه بر لب ، سیلی بر گونه نثارم کرد

این بار درهم گم نشدیم ، من در غم گم شدم

در حیرتم که این که بود، چون او نبود

شاید هم خودش بود ولی عشقم در او نبود

نکند به چشم دیگری دست گذاشتم امروز

نه... او بود، ولی او نبود

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

باز هم برگشتم به یکی از نوشته های اولم...

 

قاتل

اثر انگشت او روی چاقوییست که در سینه ام فرو رفته
به طول تاریخ قربانی ها گرفته.
چه قاتل سنگدلیست
این...
سرنوشت.
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اینو یکم متفاوت گفتم شاید یکم نامفهوم باشه در مورد خیانته.ناراحت. البته موضوعش ربطی به من نداره. خدا رو شکر هر بلایی سرم اومده دچار این یکی نشدم هنوز. چون هنوز در رسیدن و بودن به دیوار خوردم.افسوس

 

 

نفرین خیانت
پرپر زرد عاشق
پژمردگی موزون عطش
آنچه نفرین می کند
رشته های سبز بینایی من
خیانت زهر در هاون دل می کوبد
شمع تن چون سیل جاری می شود
وقت روی گرداندن پروانه
سوی دیوار امن فانوس
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
چه قشنگ نوشت شریعتی:«من تو را دوست دارم... تو دیگری را...دیگری دیگری را...و در این میان همه تنهاییم!»

حقیقت تلخیه و مثل بسیاری از حقایق دیگه انصاف نیس. واقعا نیست!


 

آشوب
دیگری چشم به راه نگاهی از من
من در حسرت شیدایی تو می سوزم
تو چه دانم که دلت در پی کیست
هر چه می جویم در این عمر تباه
فقط آشوب بی حرمتی تقدیر به ما می بینم
هنگام گرفتاری گله به خبث چوپان
چشم در پس جولان آرامش گرگ
گله تن به خفت چرا میدارد!

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

اقا یه سوال فنی دارم!؟
چرا هرکاری میکنم تا بتونم ببینمش نمیشه!؟
این تابستون لعنتی هم انگار زور میزنه تموم نشه!
دو سه بار برنامه ریختم هنوز نشده ببینمش
این فاصله داره خفم میکنه! لعنت
 
فاصله

بین من و تو چند قدم مه فاصلست
گاه سحرانگیز در وقت طلوع
گاه هولناک چون وقت غروب
چه تفاوتی دارد
بین ما دشت نور باشد یا کاغذی شبزده
فاصله ، فاصله است و ندیدن ، ندیدن
ببین دلت چه می خواهد
دلت که بخواهد مه که سهل است
در کوری محض هم آغوشم تو را می یابد

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
یکی بگه من چرا شبا اینطوری میشم!؟
کافیه یه آهنگ غمگین گوش بدم تا فنا بره کل شبم!

لامصب نمیشه هم گوش نداد اخه!

این شب بلند و این بیخوابیو مگه میشه بی موزیک گذروند؟

بعدش میری تو فکر...

 

رسم عاشقی
انگار امشب رسم عاشقی کردن عوض شده
باران که می زند
خیابان که خاموش پلک می زند
زیر پنجره ی اتاقت
من هستم و یک تیر چراغ برق که سوسو می زند
فقط تو هستی که نقشت را فراموش کردی
یادت رفت که پنجره را باز کنی
و بوسه ای سهم امشبم کنی
تو فقط چراغ ها را خاموش کردی و آسوده خوابیدی...

[ جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعر رو الان گفتم. تقدیم به اوکه اکنون نامحتمل ترین رویای من شده...

 

 

اتفاق
هنوز هم نمی دانم چگونه برایم اتفاق افنادی
بارها و بارها به سنگ غمم کوفتی تا بشکنم

بی خبر که به عشق سختی جلا دادی
که هنوز هم تو را در پس هر حادثه می جوید
ای زیباترین اتفاق عصر من
هیچگاه غروب نشو

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه موقع هایی هست از همه چیز بیزار میشی . همه چیز گنگ میشه، بی اهمیت میشه! دوست داری چشمتو به همه ی حوادث دور و اطرافت ببندی. فقط خودتو میخوای و ژرفترین احساساتت...
اینجاست که میگی: ...

 

به ما چه

گریه نکن شعر من
به ما چه شکوفه ها نارس ماندند
شعف فرشته را سوزاندند
به ما چه پاک شدن خبر قتل شرف از روزنامه ی عصر
چیدن گیسوان شقایق به جرم خمر
چشم ها را ببند ، گوش ها را بگیر
بیا تا مضمون یک رویا شویم
دور از دست حقیقت ترانه شویم
بیا راهی رود خیال شویم
معشوق یکی از این آرزو های بی زوال شویم
بیا در این مجلس شعر سوزی، نوایی ماندگار شویم
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

گاهی واقعا تعجب میکنی و فکر میکنی یعنی واقعا اینا نمی بینن!؟
یعنی انقدر این وضع غیر قابل درکه!؟ بابا یکم بفهمید آدمو...!
 
کوری
مگر باید به همه گفت
دلی در حسرت نگاهیست
مگر باید انزوا را جار زد
چرا همه در سهل ترین ادراک مانده اید
اعتراف کنید، تحملش را دارم
چشمان شما ناشنواست یا چشمان من لال
[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

گاهی یه نگاه با آدم چه کارا که نمیکنه...

 

پنجره

طوفانش امد
پنجره ام از کوبش تگرگ میشکند
بیهوده به من چسب نزنید
خورده هایم آب شدند

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

واقعا خوش قولی این قصه ها عجیبه...
هرشب و هرشب...
 
غصه ها
خوش قولی این غصه ها عجیب است
آرزو به دل ماندم شبی وعده بشکنند
هر وقت ساعت دل زنگ تو را میزند
پشت پلک منتظر موعد اشک بازیند
گله ای هم نیست
میهمان پذیر تر از این تن در شهر نمی یابند
[ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه چند روزی نیومدم ببینم چی میشه دیدم هیچی نمیشه !
یه شعر دیگه از خودم می ذارم، الان تو فاز این شعرم
فاز شب زنده داری های غمگین

 

 

بی خوابی
صبح تازی یاد آور بی خوابی شب
خسته از عادت بی شرم سکوت
چشم من سرخ تر از وقت طلوع
رو به برگ آزاد کف کوچه ی دل
شعر تن مرده ی انتظار تو می خواند
فردا بدنی تکیه به دیوار دلت خواهی یافت
حیران نشو از بید ترک خورده ی یاد
[ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

تا به کجا میشه اینطوری ادامه داد؟

 

 

تا به کجا
تو هنوزم در سکوت شرجی یک عصری
رخوت صد سال بی مهری
تهمت صد سال بی عشقی
دشنه ی شهوت صد خاطره در دست
تا به کجا می بری آوار نگاهم را
هر قدم افسوس هر دم که کردی تو جفا
می روی تا به کجا، تا به کجا...
[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

اینو چند شب پیش گفتم با سری سنگین و دلی سنگینتر...
 
دوای درد

مرهم گلای یاس
روی زخم سرد این فاصله ها
دردی از غصه ی این هجر خمار
دردی از این شب پر خواب و خیال
دیگه دوا نمیکنه
روی حجم داغ این قامت درد
لمس یک دست یک آغوش کمه
شهد شیرین دو چشم
خنجر سرخ بوسه ای کمه
توی فقر تاریک این شبها
عاقبت فصل گلای یاس هم تموم می شه
عاقبت سهم این شب رویا،
عرق ترس و حراس کابوس می شه

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یکی دیگه از شعرای قدیمیم رو میذارم براتون.

این شعر رو بخونید ، آیا شما هم گاهی به این حس رسیدید؟

 

 

نزاع
در نزاع با طبیعت تقدیر
تنها زمان مجروح شد
شجاعتم بیشتر به حماقت می ماند
یکی نیست بگوید: ای از پیش باخته
همان جا که ایستادی بمیر
[ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

توی کارای سنتی ترانه ی کاروان بنان برام عزیزترینه. چه موسیقی زیبای استاد محجوبی، چه شعر مسحور کننده ی رهی معیری و چه صدای گیرای استاد بنان.

متن این ترانه روبه همراه لینک دانلود قرار میدم برای علاقمندان

دانلود

 

کاروان

 

همه شب نالم چون نی که غمی دارم

دل و جان بردی اما نشدی یارم

با ما بودی بی ما رفتی

چون بوی گل به کجا رفتی

تنها ماندم تنها رفتی

چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود

دور از یارم خون می بارم فتادم از پا به ناتوانی

اسیر عشقم چنان که دانی

رهائی از غم نمی توانم

تو چاره ای کن که میتوانی

گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد

چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد

چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود

دور از یارم خون می بارم

نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جوبم

ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی

از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی؟

تنها ماندم ، تنها رفتی

چو ن بوی گل به کجا رفتی؟

به کجائی غمگسار من فغان زار من بشنو

بازآ از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو

بازآ بازآ سوی رهی چون روشنی از دیده ما رفتی

با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم ، تنها ماندم

.....

خواننده : استاد غلامحسین بنان

ترانه سرا : رهی معیری

آهنگساز: استاد مرتضی محجوبی

تنطیم : استاد جواد معروفی

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب