فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز نزدیکی های ظهر در راه برگشت به خونه تصمیم گرفتم از راه پارک سر خیابون برگردم. راسته دماغم که از سرما سرخ شده بود رو گرفته بودم و به تندی طی مسیر میکردم. یک دفعه چشمم به پیرمردی افتاد پالتوپوش با یه کلاه شاپو از اونایی که پدربزرگ خدابیامرزم سرش میذاشت.قدم هامو کمی آروم کردم و بیشتر بهش توجه کردم. روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و عصاشو به پاش تکیه داده بود. به روبرو خیره بود نمیدونم نگاهش بدنبال چی بود. انگار فکرش اونجا نبود، انگار نه اون عابرهارو میدید نه عابرها اونو. تنها...
از اونجا رد شدم درحالی که تو فکرم از خودم میپرسیدم یعنی داره در کدوم خاطره سیر میکنه یا تو کدوم خیال تنهاییشو پر می کنه؟
عاجز از پاسخ ذهنم به این سورفت که این تجربه رو دستمایه ی
شعری بکنم. حاصل شعر زیر شد که امیدوارم خوشتون بیاد.


پیرمرد

 

برای آن پیرمرد

نرده های قدیمی پارک

نه فرقی با نرده های آسایشگاه دارند

نه فرقی با نرده های آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

آخر بدون او خوابید

نرده های قدیمی پارک هم

حس جدایی دارند

گل های رنگانگ پارک

نه فرقی با گل های مصنوعی روی طاقچه آسایشگاه دارند

نه فرقی با گلهای پژمرده ی آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

شاید حالا پذیرایش باشد

گلهای رنگارنگ پارک هم

بوی انتظار می دهند


عابرین گنگ پارک

نه فرقی با پرستارهای بی تفاوت آسایشگاه دارند

نه فرقی با عزاداران داغدیده ی آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

بجای او هم آغوش خاک است

عابرین گنگ پارک هم

نگاهی از آشنایی ندارند

 ...

پیرمرد تنها می نشیند

تنها ادامه می دهد
تنها می میرد

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب