فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز نمی دونم چرا بیشتر دوس اون شعرام رو بذارم که جدا از تجربیات فردیم بوده و واقعا سواله اگه برام پیش میومد چکار میکردم!؟

 

 

او

همیشه غافلگیر می شد وقتی می آمدم دستم را روی چشمان برهنه اش میگذاشتم

چشمانی که هم آغوشم بود

چشمانی که غربتم را محصور کرده بود

چشمانی که با دستان چون گلبرگش

 دستانم را بر می داشت

که برگردد و به لبخندی بشکفد

برگردد تا بوسه ای از گرمای وجودش نثارم کند

برگردد تا باری دیگر در هم گم شویم...

مدت ها میگذرد...

امروز بار دیگر مثل قدیم دست به روی چشمان او گذاشتم

 اما...

این بار من غافلگیر شدم

چقدر سرد بود آغوش چشمانش زیر دستانم

ناگهان غربت کهنه ام چون از حصر گریخته ای

از زیردستانم حمله ور شد و مرا به بر گرفت

دستی خشمگین به روی دستان منجمدم فرود آمد

این بار گلبرگ نبود ، خار بود

برگشت و جای لبخند ، پوزخندی به صورتم تف کرد

برگشت و جای بوسه بر لب ، سیلی بر گونه نثارم کرد

این بار درهم گم نشدیم ، من در غم گم شدم

در حیرتم که این که بود، چون او نبود

شاید هم خودش بود ولی عشقم در او نبود

نکند به چشم دیگری دست گذاشتم امروز

نه... او بود، ولی او نبود

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب