فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیگه اینجا اون حس آرامشو مثل قبل بهم نمی ده... چرا... چرا... چرا!؟ همش از خودم  می پرسم چرا؟ فقط یه دلیل منطقی به فکرخسته ی من می رسه، قبلا اینجا می نوشتمو کسی بود که سر می زدو حرفایی که نمی تونستم مستقیم بهش بزنمو می خوند، شعر هایی که برای اون می نوشتم ولی نمی دونست برا اونه. حالا نزدیک به چند ماهه که می دونه و.......... و دو ماهه که همه چیز تموم شده. اره تموم شده، توی همون بازه زمانی که اینجا چیزی نمی نوشتم. سخت گذشت، من موندمو یه دسته شعر خسته... هنوزم سخته هر چقدرم به اینو اون بگم که خوبم فرقی نداره، خودمو در و دیوار اتاقم که خوب می دونیم جریان از چه قراره!
من فقط دارم عادت می کنم. عادت چیز وحشتناکیه. مثل یه دروغ بزرگ که به خودت می گی
و راهی هم جز باورش نداری. آره این معنی عادته. این روزا تنها کاری که ازم بر میاد اینه که کار خاصی نکنم!
این روزا تو اتاقم می شینم و گاهی سیگاری روشن می کنم و آهنگایی که دوست دارمو گوش نمی دم! نکنه که
باز حالم خراب شه، پیشگیریه خوبیه! به اون فکر نمی کنم... این سخت ترین بخشه ولی فکر کنم در مجموع این بخشو دارم خوب انجام می دم. به اینو اون دروغ می گم از حالم یا شاید توضیح بهتر اینه که همشو نمی گم.
دیگه کمتر شعر می نویسم شاید چون دلایل کمی مونده برای نوشتن، اصلا برای کی بنویسم؟ وقتی دیگه هیچ نامه ای به مقصد نمی رسه!!

حالا دیگر دیر است
من نامِ کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!

...
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب
یک طوری ساده و دور
وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایم.

 

هنوز شعرای علی صالحی رو خوب می فهمم.
حالا چیزی که نباید بشه شد،
توی یه پاییز بد که اونم تموم شد...
مانی موند و شعراش و این عادت لعنتی...
شعرایی که به مقصد نرسید و بعد ازین هم نمی رسه.
آره پاییز تموم شد چه بهتره که با یه شعر از تجربه ای پاییزی باهاش خداحافظی کنم.



عصر پاییزی
عصر پاییزی دیگریست
غمِ خفته در ضمیر ناخودآگاه
باز سراغ از خیابان های سکوت می گیرد
باید راهی شوم
که بی خش خش زمین برگ پوش
نفسم می گیرد
مرگم می گیرد
شعرم می میرد

هوای عصر پاییزی
مثل دلم گرفته و
مثل افکار در همم خسته
به بالا نگاه می کنم
آسمان دارد جار می زند
همین دم می بارد

مردمی گنگ از هراس باران در تکاپو
از خیابان ها گم می شوند
می روند و می روند
باز منم که می مانم
که تنها می شوم
که تر می شوم
و خیابانها که خفاپوش می شوند
سیگاری روشن می کنم
ترسی ندارم
عادت دارم
به تنها ماندن و
به تر شدن و
به خفا
عادت دارم
به تنها تر شدن در خفا
عادت دارم
به خفقان شکستن زیر باران

عصر پاییزِ برگ پوش و تنها
شبیه یک اجبار شدید است
دلم بیشتر می گیرد
فکر خسته ام بیشتر می لرزد
غم و غصه هایم بیشتر می شوند
ترسی ندارم
عادت دارم
به روزهای مثل امروز
که زودتر شب می شوند
به خیابان های خالی
که تیره تر می شوند
به آسمان گرفته
که شدیدتر می بارد
به تن درد کشیده ام
که از هر فصل دیگر خیس تر می شود

ترسی ندارم
عادت دارم
هنوز تا عمق شب
قدم های بسیاری مانده است
عصر پاییزی حال عجیبی دارد
باید سیگار دیگری روشن کنم...
گویا پاکت سیگار هم سریع تر تمام می شود

 

 

پ.ن: شاید اشتباه می کردم، انگار هنوز وقتی اینجا درد و دل می کنم سبک می شم حالا هرچقدر که کم.

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب