فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام عزیزان

بعد از غیبتی یک ماهه این بار براتون دکلمه ای از گزیده ی کتاب شعر «آبی، خاکستری، سیاه» سروده ی حمید مصدق دارم که با صدای خود شاعر اجرا شده.

اول چند تا از شعر های محبوبم ازین مجموعه رو براتون میذارم و بعد لینک دانلود.

----------------------------------------------------------------

***

وای، باران؛
       باران؛
شیشۀ پنجره را باران شُست.
از دل من اما،
ـ چه کسی نقش تو را خواهد شُست؟

آسمان سربی‌رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.

می‌پرد مُرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
      باران،
پر مرغانِ نگاهم را شست.

***

خواب رؤیای فراموشی‌هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی‌هاست.
با تو در خواب مرا
لذتِ نابِ همآغوشی‌هاست.

من شکوفایی گُل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم،
و ندایی که به من می‌گوید:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است.

***

و چه رؤیاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت‌ها،
که به آسانی یک رشته گُسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی‌بَر گردید.

دلِ من می‌سوزد،
که قناری‌ها را پَر بستند.
که پر پاکِ پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
ـ آه، کبوترها را . . .
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

***

در میانِ من و تو فاصله‌هاست
گاه می‌اندیشم،
ـ می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری
دست‌های تو توانایی آن را دارد؛
ـ که مرا،
زندگانی بخشد.
چشم‌های تو به من می‌بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی.

***

من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می‌بینم، می‌بینم
تو به اندازۀ تنهایی من خوشبختی
من به اندازۀ زیبایی تو غمگینم

من چه دارم که تو را در خور؟
ـ هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
ـ هیچ.

تو همه هستی من،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
ـ همه چیز.
تو چه کم داری؟
ـ هیچ.

***

بی تو درمی‌یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم،
که تو خوانندۀ شعرم باشی.
ـ راستی شعر مرا می‌خوانی؟ ـ
نه، دریغا، هرگز،
باورم نیست که خوانندۀ شعرم باشی.
ـ کاشکی شعر مرا می‌خواندی! ـ

***

گاه می‌اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن‌زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی، روی تو را
کاشکی می‌دیدم.

شانه بالا زدنت را،
ـ بی‌قید ـ
و تکان دادن دستت که،
ـ مهم نیست زیاد ـ
و تکان دادن سر را که،
ـ عجیب! عاقبت مٌرد؟
ـ افسوس!
ـ کاشکی می‌دیدم!

من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
عشق تو خاکستر کرد؟»

***

دانلود : 10/2Mb

---------------------------------------------------------------

در اخر اضافه کنم متن اشعر از سایت پرند برداشت شده.

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب