فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

این شعرو بی توضیح زیادی میگذارم چون شخصا محتواشو خودمم دوست ندارم.
شاید گاهی تو اوج ناراحتی به ذهنم اومده باشه ولی خداییش دل مواجهه با چنین تصمیمیو ندارم.

حرف بسه،شعرو میذارمو سریع هم ازش رد میشیم.



تو برو
تو نه بر احساس من مومن
تو نه بر افکار من مومن
تو نه بر آتش ویرانگرِ بام ِ سوخته ام مومن
تو چرا نمی روی!؟
نمی روی سرِ باد برده ی مرا ترک نمی کنی
خوابِ خواب رفته ی مرا
رویا های خسته ام چون گام هایم را
خورشید ازین ایوان چشم برداشت
خدا هم جای دیگر استوار است

پس برو عطر گل یاس
برو ای عشق،
ای همرنگ مهتاب
جرأت تنهاییم امروز این بسیار
برو از یاد من
چون چشم من خیس،
ظلم تو بسیار

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۳٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه وقتایی هست که می فهمید تو زندگیِ یک فرد ارزش خاصی دارید، حتی اگه به عنوان یک دوست ساده باشه. اگر شما هم چنین احساسی نسبت به اون فرد دارید قدرشو بدونید، چون اگر روزی برسه و اتفاقی بیافته که دیگه بهتون اهمیت نده، خیلی براتون دردناک میشه.

من الان دارم با این موضوع دست و پنجه نرم میکنم و هیچوقت این تجربه فراموشم نمیشه.

 

 

فریادرس
این روزها چه بی صدا می گذرم
داستان افول یک فریادرس
شبیه من می شود
وقتی دادم به دادش نرسید،
دیگر معنا به دادم نرسید

خیل اصوات نابهنجار عاشقی،
اطراف من بسیار
لبهای آشفته بسیار
پاسخی نیست...


منتظرِ سفر کرده ای،
در سکوت ماندم
گفتند که آمد و رفت...
گفتم آخر غبار جاده ها که بی صدا نیست!

اینبار که مسافر آمد
از او بپرسید،
دیگر دلش فریاد رسا نمی خواهد؟
فریادرسی در پستوی سکوتش مرد...

[ جمعه ۱۳٩۱/٧/٢۸ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

روح ناصر عبدالهی شاد.
این ترانشو خیلی دوست دارم. بعد چند سال دوباره بهش گوش سپردم و چند شبیه که همراهیم می کنه این آهنگ. این بعد چند سال که گفتم بابت اینه که قبلا رو کاست داشتم اینو و درین مدت دستگاه ظبت صوت در اختیارم نبود و کم کم فراموشیو این حرفا.

بازخوانی این آهنگ از یکی تازگیا اجرا شده. هرچند اصلا به دلم ننشست ولی باعث شد دوباره برام یاد آوری بشه نسخه ی اصلی. گوگلو روبیدم و از عمرم کاسته شد تا یافتم Mp3 این کارو.

حالا معرفی و متن این ترانه:


«خواننده : ناصر عبداللهی
نام آهنگ : خدانگهدار
آلبوم: دوستت دارم

آهنگ ساز : ناصر عبداللهی
تاریخ انتشار : 1379»

 

 

ابتدای این آهنگ دکلمه ای بیاد ماندنی از پرویز پرستویی هست با شعری از مجتبی معظمی.

 

 

 

یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.
راهی نروم که بی راه باشد.
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که روز و روزگار خوش است.
همه چیـز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب!
تنها ! ... دل ما٬ دل نیست.
آره!

 

و سپس اجرای زیبای ناصر عبدالهی از شعر یغما گلرویی.

 

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم
تا دیگه از پا نیفتم

گریه کردم گریه کردم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سدو می شکستم

اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی
اگه هم ترانه بودی
اگه تو بهانه بودی

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه
یه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدک چه خوش خبر بود
کوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونهء خورشید
واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تکون دادن آخر
توی اون کوچه ی خلوت
بغض بی وقفه ی آواز
گریه های بی نهایت

گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
اما دردمو نگفتم
گریه کردم گریه کردم
گریه کردم گریه کردم

 

در آخر لینک دانلود این ترانه از سرور پیکوفایل قرار میدم.
امیدوارم لذت ببرید.


http://s1.picofile.com/file/7330649137/Naser_Abdollahi_khodanegahdar.mp3.html

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

انگاری هرچی جلوتر میریم این ارتباط بین من و اون سخت تر میشه حالا نگیم سخت، پیچیده تر میشه!
یادمه یه موقعی چقد راحت با هم از مشکلاتمون می گفتیم. شاید ربطی به هم نداشت کاری هم نمی تونستیم بکنیم ولی همین گفتنا و شنیدنا نعمتی بود.
اینروزا همینم دیگه نیست. منکه دردم خود اونه نمیتونم پیشش به روی خودم بیارم، اونم که... اونم که سکوت میکنه و گذر روزا هی سخت تر میشه.

هیچوقت فکر نمیکردم که روزی به گذشته قبطه بخورم ولی انگار هرچیزی ممکنه!

 

 

تو دیگر چرا؟
پیش تر ها چه آسان از کلام باد
از راه نرفته
با هم از درد درون می گفتیم
چه پیش آمده در خواب گفتار
که احساست اینچنین سهل و ممتنع
آمیخته با سکوتِ بی معنای این روزها؟

مرا دیگر حس پرواز و پای راه و نای درد و فرصت شعر بی پروا نیست،
تو دیگر چرا؟

تو همان مأمن باش
من همان سنگ صبور
این شب چنان می گذرد

[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

آخرین باری که ساحل رفتم تنها بودمو بارون شدیدی می زد. اون شب حسابی خودمو زیر بارون خالی کردم. فرداشبش سوار ماشین بودم که رگبار شروع شد، همونجا تو ماشین تا برسم خونه این شعرو گفتم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

من و آسمان همچنان می باریم
دیشب اینجا نبودی
اینجا، همه جا
باران بود
کوچه ها بارانی
خیابان ها تا ساحل، همه بارانی
دریا هم که بارانی

دیشب چشم من کم از آسمان نداشت
غرق ابر
غرق غم
گرفته و خسته

گونه های من هم که بارانی

گریه دیگر عار نیست
وقتی کسی نیست
گریه کردم موج موج
گریه کردم دریا دریا
وقتی تو نبودی

وقتی تو نبودی
حفظ ظاهری نبود
فرو دادن حرف ها
دیگر نقابی
دیگر لفافه ای نبود
فقط چشم من بود و آسمان
اشک من بود و باران
من بودم و دریا

امشب هم بارانست
نه خدشه ای در اراده ی آسمانست
نه وقفه ای در دلتنگی های من
نه تو هستی
من به تو وابسته
آسمان وابسته
چشم من با آسمان
همچنان می بارد

[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

   به دلیل کمکاری و گاهاً تنبلی حداقل پنج شش تا شعرم تلنبار شده و هنوز نذاشتمش
یه همتی می خوام بکنمو چند تاشو پست کنم امشب! لبخند
-------------------------------------------------------------------------
   همچنان منتظر شبای بهتری هستم. آرزو بر جوانان عیب نیست!

 

 


آرزو
نمی دانم کجایم از که می گویم
از تو یا یک فکر بیدار
فکرم چه خاموش چه خستست
در تو می یابد خودش را

نمی دانم چرا،
اما
صبر و سکوتی بایدم
هرچند اگر اینچنین فکری که زیباست
دور ازین شب
هر فکر دیگر

حس دیگر آرزوست
بیا در جان یکدیگر بیارامیم
شبی دیگر، خواب بهتر آرزوست...

[ شنبه ۱۳٩۱/٧/۱٥ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این روزا دستم بستست، مجبورم خودمو سانسور کنم اونم خیلی جاها که قبلا توش آزاد بودم.
گویا تنها جایی که واقعا برام مونده همینجاست.

هفته ی پیش فرصت دیداری دست داد که نتونستم درست ازش استفاده کنم سهل انگارانه گذشت، هرچند اجباراتی بود مثل همیشه ولی ازون وقت نمی تونم به خودم سرکوفت نزم...


یه هفته نگذشته و بازم دلم تنگ شده...

 


دردی نیست
کماکان
به شماره ی تمای ثانیه ها پشیمانم
چرا اندکی بیشتر در چشمان تو گم نشدم
چرا خنده های شوق را به ترس بیهوده از تو پوشاندم
چرا بی مهابا تو را نبوسیدم
چرا...؟
بماند،

درد آنقدر هست که بنویسم بی امان،
عنانی دارم
!
حالا نمی نویسم،
فکر کن که دردی ندارم
حرفی نیست


[ یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب