فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

 این صدمین پست وبلاگه فکر خستست.
فکرم هنوز خستست، قلمم هنوز سیاهه و دلمم لاجرم هنوز گرفتست.
تنها اتفاق جالب اینه، مصادف شدن صدمین پست با به یقین تبدیل شدن یک شَک.

سخن کوتاه می کنم.
از تمام عزیزانی که در این مدت به این وبلاگ سرزدن سپاسگزارم.
امیدوارم چیز قابل استفاده ای اینجا یافته باشند.
از دوستانی که مستمر به من سر می زنند و نظر می گذارند نهایت تشکر رو دارم.
در پایان آرزویی دارم ساده و هرچند زیاده خواهی نیست اما گاهاً دور از دسترس...

«امیدوارم که فردا بهتر از این باشد.»

دوستدار شما مانی صفاری
28 مرداد ماه 1391



آرزوی سراب
ترس بر شب تنهایی مشتبه
هوشیاری غافل از سلسله کاغذ های خط خطی
درمانِ بی درمان
درد های لا اوبالی
سکوتِ واجب و گفتنی های ناگفتنی
بی مخاطب ترینِ واژه ها
علاقه...
هیچ، هیچ و هیچ
تیک تاک های بی حاصلِ زبان
تکرار شنیده ها

در خط افق پیدا
و سراب، سراب و سراب
برای یافتن
قایقی باید باشد
جایی، کناره ای
برای رفتن
ترک کردنِ انتظارِ بی پایان
ساعتی خواب ارام باید باشد
بی تیک تاک
در گوشه ای از شهر
در گوشه ای از شب
دور از کوچه های تنگِ بی قایق
قطره ای باران باید باشد
ادمی سیراب شود
نه لب ریز نه سر ریز
زیاده خواهی دور بوده از لحظه
همیشه هر لحظه
به کم ها قانع
فقط ترس و درد و تکرار نباشد
همان قایق و خواب و باران کافیست
می شود رفت از این چارچوب
از این دفتر


[ شنبه ۱۳٩۱/٥/٢۸ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ابلاغ به خدایی که می گن در همین نزدیکیست:
«به یک روز متفاوت نیازمندیم»

با  آرزوی ناکامی این بغض در خفه کردنمون
مانی

 


اگر فردایی باشد
نفسم گرفته است
نفسم گرفته است از حال هوای سکوت بی اختیار
از شهر بی پنجره، بی روزنه
از شش هایم که آبستنِ آسمانیست
بی نشانه، بی رویا
پر از الفاظِ بی ربط خدا
از انتظار بی پایان
می خواهم که یکجا سِقط کنم
خدا و آسمان بی ستاره و شهر بی دریچه را
شاید راه هوایی بی حسادت آنچه خواهد آمد
اکتشاف فردا باشد
اگر و تنهای تنها اگر، فردایی باشد

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

می دونید هرچی میگذره بالای شعرام حرف کمتری برای زدن پیدا می کنم!
شاید احساساتمو دیگه به بیان ساده نمیتونم شرح بدم...
دارم انگار تموم می شم!

 

 

 

تمام می شوم

دارم پا به پای این رویا تمام می شوم

خیالیست شیرین و جانکاه

برای من چیز متفاوتیست

تجسم لحظه ی ابراز علاقه

بدون وحشت آنکه اخمهایت گره بخورد یا رنگت بپرد

یا مثلا مثل همیشه آسمان به زمین برسد

و بروی پشت آن معقولات بی عاطفه قایم شوی...

 

اینبار می تواند لبخندی باشد حتی

خوابیده بر آغوش من

رویایی پر طمطراق

با تک بوسه ای خجول و پر حول و هراس

و کشف شعفی در تو

که هیچگاه پیش از این درنگاهت نیافته بودم

و در خواب های قبلی ندیده بودم

می بینی چه رویای متفاوتیست؟

 

اینها همه دستپخت لحظه ای امید است

می دانی همین امید چه عمری از ادمی را می سوزاند?

خاکستر می کند و به باد می سپارد

نمی دانی تو، رویای تنپوش امید!

نمی دانی...

شاعرِ دلخسته اگر باشی

می شود از امید مرد و از همه غم راحت شد

می شود از عشق تو مرد و از رویای تو هم راحت شد

از من بگذر

دارم پا به پای این رویا تمام می شوم

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/۱۸ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

به قول استاد صالحی:
«هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...! »

 

ناگفته ها بسیارند عزیزِ دل...

 

 

بی توبه

هرچند گناه باشی توبه نمی کنم ای دوست
توبه نظریست در راه پایانت
گریزی از لفافه ی عریان ناگفته ها
اما به کجا؟
درین داغ تابستان
هنوز چون زمستان اخوان
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
از گریز می گریزم نیز
ولی باز چاره ای با نا گفته ها نیست!

در دیدار های دیررَس
چنان مشعوفم در هنگامه ی سکوت
و چنان لبخند محض انباشته از ترس عبور
که فصلی از تصادم احساس می گذرد
و منم همچنان نگفتمت
دوستت می دارم

نامه ها نوشتم در نا همگونی احساس و منطق
و ترس مذکور ریشخندی زد بی ریا
نکند تو را در همین گفتار ساده ی فردا نیابم
نکند بارت را بگذاری و بروی آنسوی دیوار و ستاره
ناگفته ها عریانند گفتم
اما ترس عریان تر و گفته و ناگفته
داری قاب پنجره را ترک می کنی

همین شامگاه دیشب بود
از هزار درد و داد گفتم
برایت آشنا یا ناآشنا
عطشی اما در گلویم ماند و تو خوابیدی
من دچار ماندم مثل گذشته ی دور و آینده ای نا معلوم
چاره دریست که خیره ام، تو نمی کوبی
چاره شاید حتی همان نامه هاییست که تو نمی خوانی
بی راهه بسیار و فکر خسته و منکه رویای سنگینی به دوش می کشم
با این همه هنوز نظری اگر باشد میل طلوع دارد
هرچند دیدار بی تو می بارد
بی توبه می بارد
و ناگفته ها که بسیارند

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/۱٧ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

داشتم فکر می کردم، خیلی سعی کردم که یه خطایی چیزی از خودم پیدا کنم که بتونم خودمو لایق این سنگای بزرگ و کوچیک جلو پام بدونم.
خبری نبود!!!

خدایا حواست هست!؟

 

 

 

رستاخیز
تنها راهِ باقی کلامیست در رو به رو
بی بازی آب و آینه
لیک وقتی چشمانم در راه اوست
بدون رستاخیز
بدون بهشت و دوزخ
حتی شاید دور از نگاه مشغول خدا
دنیایی چنان انگار گناه آلود نابود می شود
که در کتاب هیچ پیغمبری شرح لحظه ممکن نیست


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

شرح خاصی برای گفتن نیست و من از گوشه ی مبهم خاطرات می آیم

 

نیستی
ایّامیست عجیب
روزگار مهجور عصیان
حال من مجذور طغیان
از گوشه ی مبهم خاطرات می آیم
گوشه ای در معنای باطن درد
صحنه ای در معنای ظاهر هجو
آشکارا دیوارنگاره ای بی پایان
در تلخ ترین لحظات وجود
برای خودی اینک ناوجود
از تجربه ی بی ثمر الکل و سیگار
از تنی خشک جرعه
فکری هوشیارا اشک
و زبانی دودآلود خفقان
ساعاتی ناتوان از یادآوری خفته
تن دادنت به ناشناس
در تن ناشناسان جستجو هر شب
سقوطی از من می چکد هر شب
سخن از حسی که نبود در پیمایش
حتی برای قدمی از بازگشت
از معصومیتی دور
دور از مسمومیتی اغواگر
آهنگی نقش گرفته از انحنای تنت
پیش از هر کسی با لمس نوازنده ی من
دروغ یا افسانه
تنها مُسکِرِ خواب آور
گذارِ پر تکرارِ عمری به ناچار ادامه دار
تا جرقه ای دیگر شعله ور
در جهنمی بی تو
 که بارها به جان خریدم

تو نیستی
و نیستی آرزویی جانانه تر از هر فردا
لب خسته و کلام بی اتمام و ابهام بی لبخند
من در آغوش آینه می سوزم باز

[ جمعه ۱۳٩۱/٥/٦ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب