فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چقدر زود می گذره...
چهار سال!


عمو خسرو یادته پرسیدی:
«چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه
چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه
اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه.»

نمی دونم قبل رفتن جوابتو گرفتی یا نه؟

یادته گفتی:
«بعضی وقت ها ؛
یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.»

خب تکلیف چیه؟
تکلیفِ ظاهر خاموش و درون آتش گرفته چیه؟

منکه هنوز جواب اینارو نمی دونم و هرچی که هست بدجوری داره رو دلم سنگینی می کنه...
تو که یکی دستتو گرفتو رفتی، کاش یکی هم دست منو بگیره...

به قول خودت:
«حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن»

منکه باور نکردم تو هم باور نکن

 روحت شاد یادت موندگار...

خسرو شکیبایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دانلود آهنگ زیبای شهرام شکوهی به نام به رنگ شکیبایی:
http://s1.picofile.com/file/7440230321/Shahram_Shokohi_Be_Rang_Shakibaei_128_.mp3.html


متن آهنگ:

امان از درد بی رحم جدایی

هنوزم تا همین دور و برایی

یه وقتا اخر قصه دروغه

درست مثل یه فیلم سینمایی

صدای مخملی نازنینت

همیشه خواستنی بوده برامون

تو که رفتی همه چی بی صدا شد

چشات و باز کن آقای خاطره

بازم بگو سلام آقای خاطره

نقشت محاله که از خاطر بره

همیشه بازی تو بهترین بود

هنوزم پای نقش تو اسیرم

از این بازی که خوش نقش و نگاره

باید دیوونگی رو پس بگیری

تو دیوونه ترین دیوونه بودی

جنون و تو چشای ما دیدی

تو با رنگ صدای بی نظیرت

رو بوم عاشقی رویا کشیدی

بازم بگو سلام آقای خاطره

نقشت محاله که از خاطر بره

 



ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/٢۸ ] [ ۳:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

من خودم حس و حالِ درست حسابی ندارم، بعد میان ضد حال هم به آدم میزنن!
سعی میکنی باشی ولی نمیذارن باشی، نه حتی برای خودت بلکه حتی برای خودشون!

 

 

 

سختِ سخت
من سخت
سختِ سخت
شبانه را
با ابر بی باران می بارم
در روز ناممکن می آیم
با خواب بی فردا  می سوزم
با یاد بی سامان می سازم

من سوز در گرم ترین داغِ تابستانم
من عطش در خار ترین سیرابم
من هیچ با هیچ می خندم
من درد را بی پیمانه می پیمایم
من ساز و نوای کاروان را پایبندم
من بی نگارِ رویت ساعتی اما نمی آسایم
من در شب بی صدا، دیگر هویدا می خوانم
از برم دوری و
سخت
سختِ سخت
من در یاد تو سخت، کوتاه می مانم


 

[ جمعه ۱۳٩۱/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دست بعضی دوستان درد نکنه، واقعا ممنونشونم ولی با حلوا حلوا گفتن دهن آدمی شیرین نمیشه والا!

 


 

عادت
به دوریت عادت می شود کرد
ولی از منی اینچنین ساخته نیست
اندکی زمان لازم است، اینطور می گویند
اما خرواری بی خیالی می خواهد
که در پستوی احساسات
در چون منی سراغ نیست

فاصله اراده ای دارد به قدرت تقدیر، اینطور می گویند
من که سرنوشت را عمریست فراری بوده ام
گوش به ناله ی این روزخوشان بسپارم؟

من تو را در فریب سایه عادت می کنم
یا در عطر یاس های حیاط خلوت
رفتنت را ولی هرگز
صبوری می کنم باتو، شاید حتی با یاد تو

هر شب شعری می سوزانم
در سرمای همان حیات خلوت
نگاهی به آسمان
در کنار آتش همان سوخته شعر ها
تمرین استقامتیست بدون
گرمای وجودت
این را هم عادت می شود کرد؟
نمی دانم!

راستی تو چگونه سر می کنی؟
بدون عاشقانه هایی که برایت میخوانم
یا شوخی های سبکسرانه ای که می دانم دوست می داشتی
تو چگونه شب را بی نوازشم صبح می کنی؟
این را هم نمی دانم!

قرنی بودنت چقدر اندک بنظر می آید حالا
و حالا کوتاه زمان رفتنت
وای که عمرش از عمر من طولانی ترست انگار

درک هجمه ی پرسش ها سخت است
وقتی تنها پرسش معنا دار این است،
کی باز می گردی؟
به شبهایم، به میان دست هایم
این را هم نمی دانم

سر کردن با نام تو که می بارد از اشکهایم
و اشعارم
سخت است
می گویند عادت می شود کرد اما
من نمی توانم

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/٢٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

از شعر های دوران بایکوت!!!

میگن تموم میشه نظر شما چیه؟

 

 

 
از گذاری بی انتها
از گذار سالها تنهایی
کسی را می شناسم این اکنون
قلمش می رسد به ته خط خزان
پیشترها هم کسی را می شناختم
شعرش نقش آغاز می زد بر سطر سطر بهار

کسی هست نمی داند حتی بودن را چه کند
کسی بود نمی توانست نبودن را دم بزند

بعد از تو ناگهان رسید و دیگر ناگهان نمی شد
با بی کسی معامله نکرد
در بستر غم هرزگی نکرد
و با مستی خیانت نکرد
بعد از تو گریه بی خبر بارید
بوسه بی پاسخ ترک خورد
و در با بازگشت تو شوخی کرد

بعد از تو تنهانشستن روی نیمکتِ قرار
مثل عبور از عصرهای جمعه
بی تجدید دیدار با قرص های افسردگی
نا محتمل است
بعد از تو آن 4 ساعت خواب تحمیلی کابوس
و تجربه های شیرین ِ نزدیک به مرگ رویا

به همین سادگی

بعد از تو
نه می شود با حیات تعامل کرد
و نه می شود با خود شعر نگفت!
کو آن پایان که در راه ِ این گذار کمین کند؟

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٠ ] [ ۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

حسابی چند روز رفته بودم تو بایکوت!
گوشی خاموش، ارتباطات بیرونی قطع و...
الان بهترم کمی و امیدوارم بزودی چیزی غیر اینی که الان وجودمو گرفته حس کنم تا بتونم انزوارو زیر پا بذارم.

 

 
 

 

سفرکردگان

 

گاه این خون زده بالین ماییم
به نشانه ی استعفا از حیات
که نفس نه لازم است مارا
و نه جایز دیگر
پُریم از سفر های توکِ پایی
پریم از تکه کلام های مسکوت
یک بار هم نای فریاد بود مارا
که زدیم در تنهایی و خفا!
که نبود همسفری در پس و پیش تا بشنود
که عشقمان دم دستی نبود و بیراه
های و هوی نگاهمان را هم که خفه کردند
دیگر چشممان نه شعله کشید و نه بارید
انگشتانمان بیزار شد از قلم
بس که به مقصد نرسیده برگشت خورد
آنچه بی صدا و بی نگاه در نامه ها نوشتیم
و خود خواندیم آنچه خود نوشتیم
و خود به خود آتش گرفتیم
و چقدر ساده عاشقانه های ساده
روی دیگری گرفت به سمت ما
درخت را که تکیه می دهیم اکنون
نه برای عاشقیست نه از زور گریه
ما خون زده بالینیم
به خواب سنگ قبر می رویم

 

[ شنبه ۱۳٩۱/٤/۱٧ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

واقعا چرا این همه تلاش باید کرد؟

 

 

شعر چرا؟

ورق های ناخوانده ی دفترم
شعر گفتن نمی خواهند
کاش که او برق نگاهم را
می خواند برای تک لحظه ای
تمام قطرات باران که تاکنون از نگاهم گذشتند
دلباخته ام شدند

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/۱۳ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دلتنگی در  کل بده هر نوعیش چه برای خانواده، چه دوست و چه عشق!
فکر میکنم هرکسی کمو بیش نوعی دلتنگی رو تجربه میکنه، ولی نمی دونم چرا انگار کسی دلتنگ بودن کس دیگه رو درک نمیکنه البته شاید شما بگید نه کی گفته فلانی هست که دلتنگی منو میفهمه! خب شاید شما درست بگید و من مصداق این آدما دور و برم نیست!
باید سعی کنم که برام مهم نباشه انگار، فکر هم نکنم زیاد سخت باشه چون اطرافیانم رو همیشه بیش از اون چه که در مقابل دریافت کردم دوست داشتم.
ازین هم چشم میپوشم و... تنها تنها دلتنگ می شوم .




سکوتِ دلتنگی

دلتنگ می شومت ای...

ای خواب را گمشده در دوردست

نزدیکترین اگر بخواهی با تو، منم

چرا لحظه ای تو مرا

آنکه هستم

نه آنکه می نمایم

نمی بینی؟

نقاب سنگین است بر احساسم

و تنها تو کلید

چرا ای بی قرار در آغوش زندگی

ای عزیزِ بی حوصله

ای که نامت در ورای فکر های من

ناگفتنیست

چرا دست میکشی از ادراک من

چرا دل می بری از آرزوی من

چرا نمی خوانی از نگاه من

می خواهمت فریاد فریاد

ولی چه حیف سکوت واجب

و منم تنها تنها

دلتنگت می شوم

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٤/٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب