فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یکمم عاشقانه ی سیاه نگم به جایی بر نمی خوره!!! چشمک

 

 

یاس کبود

لحن روزها عوض می شود

می خورد حادثه ای در پیش دارم

حس خوبیست تغییر

بوی یاس است انگار دوباره

ماجرای لبخندم از زبان اینه در می رود

باران ساده می بارد بی مرافعه با حال و هوای من

صدای بازدمی به گوش می رسد از پشت

من روی باز می گردانم این بار بی تعلل

نگاهم با طعم بوسه می بیند

که هلهله ی باران فقط به افتخار من است

شکوفه های عشق همه خیسند از اشک شوق

و من ریتم تنهایی های دو نفره را سرمستانه قدم می زنم

همراه یاس کبود، همراه باس کبود

 

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ای بابا، دلمو درد آوردن...

 

 

 

شکوه دارم

دلم چه خجسته بود

در انتظارِ انتظار

از درختان سیب همسایه

ساده دل کجای کاری

سیلوهای محبت خالیست

امسال هم قرنطینه را

بی آذوغه ی سلام باید گذشت!

هی بلندگوها!!!

بلندگوها، فریادها را

کی از گلوی خاطره دزدیدید؟

من سراغ اشک های شنبه ام را

از خاطره می گرفتم

کسب و کار نیمی از سالم

همین گریه ها بود

پس من با چه پر کنم

شکم گذشته و حال و آینده را؟

هی وای...شکوه های من فقط این نیست

خبر سنگسار شدن معرفت را

از کجای جگرم گاز بگیرم

اعتماد را که می شناسید؟

شایعه شده که معرفت

به خیانتِ اعتمادست

که چنین به زانو در آمده اکنون

و روزنامه ها در اعتراض

به سکوت معنا دار منابع ناشناس

همه سکوت کرده اند درد مرا

پس کو آن همه ادعایی

که باورهایم سنگش را به سینه می زدند

پس کجایید آشنایانِ مردُم نام

دارم برای خودکشی دست به دامان

کهولت و سکته می شوم

کشتن من وظیفه ی شما بود

یادتان نیست دوستان؟

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

منو خواب و بیداری جریاناتی داریم با هم!!!

 

 

 

وداع با بیداری

صبح سپیده می رسد

و هنوز بر آغوشم خفته ای تو

بانوی زیبای بیداری

خواب هم دوباره تاخیر دارد

به حرمت عشوه های نازنینت

که همیشه طعمه ای دندان گیر بوده

ولی کمی دیگر می رسد
این خواب

و جدایی من و تو ناگزیر!

***

شاید حتی

فرسوده تر از عادت شده باشد

پایان فصل هوشیاریم

با خواب

اما در بین تکرار بوسه های خداحافظی

از تو می پرسم ای بیداری:

بگو ، قلبم می زند؟

زنده ام هنوز؟

نکند این تازه از راه رسیده خواب نباشد!

[ یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 بدون بعضی خاطره ها زندگی خیلی راحت تره، نه؟

 

 

بیابان زیر باران

خاک خیس

سیلی می زد

به گوش رد پایت

باران کجا و تو کجا!

چکامه دارد

سبد سبد

نه از جنس بهار

که شکوفه مردنیست،

به جنس عزای خزانی

و باران شایعه ی عبورت را

محو می کند...

هرچند این برهوت را

امید رویش گل صحرایی نیز

بیهوده می باشد

ولی دور از غبار یادگار تو

لحظه ای تنفس

عالمی دارد

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب