فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

درود و سلام به همه ی دوستان عزیزم.
نوروز مبارک، بهترین ارزو هارو براتون دارم.
امیدوارم سال پیش رو بهترین سال از عمرتون باشه که تا به حال گذروندید.
*******************************************************
برم سراغ خودم.
سال دیگه ای گذشت، هر جور که گذشت چه خوب چه خیلی بد، شکر به هر حال گذشت! برای من ورژن اورجینالی بود از حوادث تکراری!
ولی به هر حال تو زندگی هر کسی یه کلیشه ای پیدا میشه، مگه نه؟
هرچی بود گذشت هرچند از رو من گذشت و فکر می کنم برای اطمینان از سهمگین بودن ضربه یه دورم دنده عقب گرفت و دوباره گذشت!
باشه، خب کمه کم یه تجربیاتی کسب شد که بازم کــــاشکی از راه ساده تری کسب می شد.
حالا می دونم دیگه نباید تو بهار عاشق بشم،
دیگه نباید تو تابستون ابراز عشق کنم،
شاید، شــــــــــاید... که دیگه دلم تو پاییز نشکنه.
شاید که دیگه زمستون، فصل میلادم تبدیل به فصل سکوت و نقاهتم نشه.
شاید...

بگذریم.
شعرایی که براتون می گذارم اینجا از نظر زمانی سه چهار ماه از حال عقبه متاسفانه، ولی الان می خوام آخرین کارمو براتون بگذارم که در آخرین روز اسفند نوشتمش. ضمنا در سال جدید عکس هم برای پستهام می گذارم محض تنوع!




 

روز آخر اسفند

روز آخر اسفند
مه آلود  از هیچ کجا
و حتی بادی خیس
نم نمی عجیب

غم خفته در ضمیر ناخودآگاه
مانند همان فصل پیش، سال پیش
جان پناهی تر از سکنای انتظار

سال دیگری می گذرد
از آن سال های کم فراز و پر نشیب

من در مه آلود ترین پایان سال ها
از حس شبنم های صبحگاهی
می فــهــمــم
کسی از انتهای مه آلود کوچه ی سوم
نمی آیـــــــــد

فصلی را، زمستان میلادم را
خلاف سال ها
به گوشه ای نشستم
به گوشه نشینی
به سکوت
شاید باشد که بیاید
که نبود، که نیامد
و باز که هرگز نیامد و نخواهد آمد
تنها در پایان، همین مه
بادی خیس
نم نمی عجیب

فصلی بود، سالی بود
و سالی خواهد بود
و سال ها خواهد بود
کوچه سوم، خالی خواهد بود
و شاید تا کجا ها مه آلود
بادی خیس
نم نمی عجیب

روز آخر اسفند همین بود


[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعر زمانی سروده شده که پر بودم از سوال های بی جواب، چرا های بی زیرا...




بی پاسخ
خبری نیست از پاسخ شبها
نامه ها می بارند
درد ها می زایند
صدا ها می سوزند
نام ها می میرند

من در وادی آرزو مانده بودم
من از سوی ناباور دل سوال ها داشتم
بدنبالِ نگرانِ
خیالی
خاطره ای
رویایی
چیزی...

کاش کسی گاهی، گهگاهی
مثلا نهیبم می زد که آیا
حقیقت چیزی ورای خیال خام دیروز
حقیقت چیزی ورای خاطرات گذر کرده
حقیقت چیزی ورای رویای شیرین خواب هاست؟
آیا رویا همیشه همان رویاست؟
 
حالا با آن همه آرزو
آن همه نامه
آن همه سوال
چرا باید این دل پر درد
از حریم تک پاسخی صدا نگیرد؟
باز هم سوالی دیگر!
این هم که خود نامه ای شد...

از دل ناباور شروع شد
هر چه می کشم این روز
باید به این دل شک کرد
آن آرزو هم مشکوک است
حالا باید شک کنم
که پاسخ نام تو از ابتدا
رویای بی باوری بوده است

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ســلام
سلام به همه ی دوستان عزیزم.

یک ماه و سه چهار روزه برای شما یا شاید هم برای خودم اینجا ننوشتم.
خودم که می ذارم پای مشغله ی کاری شمارو نمی دونم!

امیدوارم غیبتمو بتونم با این شعر جبران کنملبخند
شعری که با تصویرسازی یک تجربه ی ناکرده گفتمش
شاید بعضی از دوستانم که از مدتها پیش به من سر می زنن شعر پیرمرد رو یادشون باشه، این شعر نقاط مشترکی با اون داره که مهمترینش یک ترسه. این ترس وقتی درک می شه که کسی بعد خوندن این شعر براش سوال پیش بیاد:
چرا یه جوون 23 ساله باید از تنهایی یک پیرمرد بنویسه...

 

 

ایستگاه آخر
از صدای سوت قطار ها سر درد می گیرم
چشمم می سوزد و خیس است،
از دود انباشته کنار ریل ها
یا از تصویر مبهم رفتنت
که فراموشم نمی شود
دلیلش مهم نیست
هرچه باشد عادت نمی کنم

سینه ام درد می کند
هوا سرد است
منم دیگر آن جوان پر شور سابق نیستم
خستگی آن همه ماه و سال انتظار
بر تن فرتوت و بر چهره ی چروکیده ام
جا خوش کرده است
اما انتظار دیدار چهل و اندی ساله ات
هنوز جوان است
و هنوز زنده
و هنوز سخت نفس نفس می زند

مهم نیست اگر در عبور نگاه عابران بی توجه

پیرمرد فرسوده ای باشم
با چشمانی بی حالت
که دستانش عاجزانه می لرزد
اگر عصر آمدنت صد سال دیگر باشد
من هنوز همینجا
هر عصرگاه
به بدرقه ات نشسته ام
هنوز دلم می لرزد

***

قطار عصر امروز هم که آمد و رفت
باز هم نشانه ای از ظهورت نیست
و من دوباره مثل هر روز
به شوخی تو با خودم می خندم
و می گویم:
باشد امروز هم نیامدی
اما آخرش که چه؟
نقطه ی وصال ما همین ایستگاه
و جای تو میان این آغوش بی قرار و لرزان من
مقدرست

بر می خیزم
چشمانم را پاک می کنم
بینابین سرفه ها سیگاری روشن می کنم
با خیال راحت
و تکیه به عصایم آرام آرام
بسوی بیرونِ بی روحِ این ایستگاه
بسوی غروب برفی دیگری بی تو
روانه می شوم

می دانم فردا تو می آیی

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب