فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

«نمی دانیم چه فلسفه ایست
که ما همه بی عزیز مانده ایم»

واقعا نمی دونم چرا؟
گاهی میشه که میگم مانی برو مثل این همه دیگه با هر کی دم دستت رسید خوش باش!
تاریخ مصرفشم تموم شد برو سراغ یکی دیگه. مگه بقیه چی کار میکنن!؟ گور بابای وجدان و خوب بودن مگه چیه؟
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو... ولی نمیتونم، هیچ وقت اینو یاد نگرفتمو نمیخوام که یاد بگیرم. اصلا تف به این زندگی که همرنگ دیگران شدن معنیش کثافت بودنه...


با خودم میگم خدایا چرا من، منی که همیشه به کم راضی بودم؟ چرا من باید تو ساده ترین ها بمونم...
میدونم هستن هنوز آدمایی شبیه من که درین ساده ترین موندن...

خدایا کجای کاری!؟ ما همه بی عزیز مانده ایم...

 

شهر ما غمگین است
شهر ما غمگین است
آدمیانش یا که غمی دارند از آن دیگری
یا دلمردگانند که می پیمایند خیابان ها
در جستجوی طعمه ای دیگر
زنده ی غم خورده ای دیگر

ما از تبار خیال پردازان دیروز این شهریم
آنان که غریبانه محکومند
به شکست های امروز
به غم های ناشمرده ی فردا
به مرگ بدون شک آینده ای قریب

نمی دانیم چه فلسفه ایست
که ما همه بی عزیز مانده ایم
ما فقط کاشفان دروازه های بسته ایم
نه ناجی هستیم نه ناجی داریم
عزیزان همه، پشت همین دروازه ها خوابیده اند
خواب خدا و آینه و انگور می بینند
و ما خسته از فریاد نامشان
روی گردانده به کوچه و خیابان و خانه های تاریکمان
به دلمردگان، به شهر مردگانمان
شهر ما غمگین است

[ شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

مدت کوتاهی میشه که موزیک پس زمینه ی وبلاگمو دوباره عوض کردم.
بشخصه بیشتر به شعر و ملودی این ترانه علاقه دارم که حسی از آرزو، آرامش و آرزوی آرامش رو بهم القا میکنه.
دوستانی از من خواستن این ترانه رو معرفی کنم بهشون و برای دانلود قرار بدم.
برای دوستانی که بخوان کد موزیک این آهنگم گذاشتم در آخر مطلب.

---------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه : یه مدت می خوام
خواننده : عرفان سلیمی
ملودی : امین قباد
تنظیم : هومن آزما
ترانه : عرفان سلیمی


یه مدّت می خوام ول کنم زندگی رو

بذارم کنار عشق و دیوونگی رو
چشامو رو اونی که می خوام ببندم
یه مدّت با هیچّی با هیشکی نخندم

یه مدّت می خوام لنگِ چیزی نباشم
هراسون و دلتنگِ چیزی نباشم
بترسن همه آدما از منی که
قراره یه مدّت بشم یکی دیگه

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال

تو می دونی احوال خوبی ندارم
غروبم سکوتم گمم بی قرارم
واسه اینکه خورشید چشمام بتابه
یه مدّت باید بی توقف ببارم

ببخشید که آروم نمی گیرم از عشق
گریزونم از خنده و سیرم از عشق
بهت قول می دم باز بشم مثل اوّل
بازم واسه تو با تو می میرم از عشق

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
----------------------------------------------------------------------------------------------

دانلود: 3.3MB 128Kbps

کد موزیک:

<script language="javascript" src="http:///music.php?type=2&files=http://majiddownload.com/up1/12478/1384186229.mp3&start=1&random=0&replay=1&vol=300"></script><div style="display:none"><h2><a href="http://">کد موزیک </a></h2></div>

 

[ شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

من دچار یک معضلی شدم که در عین آزاردهنده بودن خیلی جالبه و گاهی باعث میشه خندم بگیره!
حالم شبیه یه چیزی تو مایه های اون گفتار معروف صادق هدایته که گفته:

« دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم ، کلی خندیدم! »

موضوع اینه که تازگی هر چیزی می خوام یا برای هر خواسته ای برنامه ریزی می کنم، در جا یک احتمال بسیار بعید به ذهنم می رسه که مثلا مانی تو الان فلان چیزو می خوای حالا ببین اگه فلان وقت فلان اتفاق نیافتاد که این نشه!
جالب اینکه اون اتفاق درصد احتمالش بسیار پایینه و در لحظه فقط با خودم می گم: آخه این چه فکر احمقانه ایه! مگه میشه آدم انقد بدشانس! خندم می گیره ازین همه دوراندیشی شاید هم کج اندیشی!
حالا جالبترین نکته رو می دونید چیه!؟ اینکه در عین ناباوری همگان اون اتفاق بعید می افته و من به خواستم نمی رسم!!! اون لحظه نمی دونم باید بخندم، ناراحت باشم، گریه کنم.... رسما آقا نمی دونم چه گلی باید به سرم بگیرم!

در پی یکی از دفعاتی که چنین موضوعی پیش اومد، این شعرو گفتم...

 

معجزه
می گویند
راست هم می گویند
گاهی همین فکر خسته ی دور اندیشم
چنان احتمالاتِ مهمَلِ تلخ را
طنزگونه از خود تراوش می کند
که سبب می شود
درین بحبحه و اعتراض
غصه ها برای باریدن
در صف بمانند
و ناباورانه شاهد باشند
که اشکم
از زور خنده ای تلخ
می بارد

راست می گویند
حقیقتیست!
هنوز در من
هیچ کس و هیچ چیز
به معجزه اعتقادی ندارد!


[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب