فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خسته ام، خسته... با یه دل آتیش گرفته.
انقدر خستم که نای خاموش کردن این دلو هم ندارم.

 


آتش گرفته
و این فکر گر گرفته
زمانی چنان بی پروا بود
که عامدانه
محصول یک سال زحمت کشتزارش را
آتش زد
بی محابا
به هوای خودسوزی


حالا پس از سالها
هنوز همان بی پرواست
اما خسته هم شده است
آتشش جز سیگار پشت سیگار
دودِ هوا نمی کند

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ۳:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

توی کارای سنتی ترانه ی کاروان بنان برام عزیزترینه. چه موسیقی زیبای استاد محجوبی، چه شعر مسحور کننده ی رهی معیری و چه صدای گیرای استاد بنان.

متن این ترانه روبه همراه لینک دانلود قرار میدم برای علاقمندان

دانلود

 

کاروان

 

همه شب نالم چون نی که غمی دارم

دل و جان بردی اما نشدی یارم

با ما بودی بی ما رفتی

چون بوی گل به کجا رفتی

تنها ماندم تنها رفتی

چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود

دور از یارم خون می بارم فتادم از پا به ناتوانی

اسیر عشقم چنان که دانی

رهائی از غم نمی توانم

تو چاره ای کن که میتوانی

گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد

چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد

چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود

دور از یارم خون می بارم

نه حریفی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تو را جوبم

ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی

از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی؟

تنها ماندم ، تنها رفتی

چو ن بوی گل به کجا رفتی؟

به کجائی غمگسار من فغان زار من بشنو

بازآ از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو

بازآ بازآ سوی رهی چون روشنی از دیده ما رفتی

با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم ، تنها ماندم

.....

خواننده : استاد غلامحسین بنان

ترانه سرا : رهی معیری

آهنگساز: استاد مرتضی محجوبی

تنطیم : استاد جواد معروفی

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 ترانه ی کازابلانکا نه از خود فیلم کازابلانکا که قطعه ای در حال و هوای  اون فیلمه. فیلمی که نوستالژی بسیاری از عشاق سینماست.
در زیر ترجمه این ترانه دلنشین رو می خونید و اجرای «برتی هیگینز» رو هم می تونید دانلود کنید و گوش بدید. من خودم خیلی این ترانه رو گوش میدم و خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم.

casablanca

«دانلود ترانه با حجم 7mb»

 

I fell in love with you watching Casablanca

Back row of the drive in show in the flickering light

Popcorn and cokes beneath the stars became champagne and caviar

Making love on a long hot summer’s night

وقت تماشای کازابلانکا عاشقت شدم

ردیف آخر، زیر پرپرک نور

چس فیل  و نوشابه زیر ستاره ها شامپاین و خاویار شدن

انگار که توی یه شب تابستون بلند عشقبازی کنیم

 

I thought you fell in love with me watching Casablanca

Holding hands ‘neath the paddle fans in Rick’s Candle lit cafe

Hiding in the shadows from the spies. Moroccan moonlight in your eyes

Making magic at the movies in my old Chevrolet

 

 

فکر می کردم وقت تماشای کازابلانکا عاشقم شدی

وقتی تو کافه شمع سوز ریک، بادبزن تو دست داشتی

از دست بپاها توی سایه ها قایم می شدیم، انگاری مهتاب صحرای مغرب توی چشات بود

که شورلت قدیمی ام  رو مث جادوی فیلما کرده بود

 

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

 

 

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نمیشه

تو رو خدا برگرد پیشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بیشتر  و بیشتر عاشقتم

 

I guess there’re many broken hearts in Casablanca

You know I’ve never really been there. So, I don’t know

I guess our love story will never be seen on the big wide silver screen

But it hurt just as bad when I had to watch you go

 

 

فک کنم قلبای زیادی توی کازابلانکا شکسته باشه

تو که می دونی من هیچوخ اونجا نبودم پس نمی دونم

فکر نکنم قصه عشق ما رو هیچوخ  کسی فیلم کنه

اما بد جور سوختم وقتی رفتنتو تماشا می کردم

 

 

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

 

Oh! A kiss is still a kiss in Casablanca

But a kiss is not a kiss without your sigh

Please come back to me in Casablanca

I love you more and more each day as time goes by

I love you more and more each day as time goes by

 

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نمیشه

تو رو خدا برگرد پیشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بیشتر  و بیشتر عاشقتم

 

وای که هنوز بوسه فقط بوسه کازابلانکاست

ولی بدون آه تو بوسه که بوسه نمیشه

تو رو خدا برگرد پیشم توی کازابلانکا

هر روز که می گذره من بیشتر  و بیشتر عاشقتم

هر روز که می گذره من بیشتر  و بیشتر عاشقتم

 

برگردان ترانه : رضا کاظمی

 

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٤ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

«حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که می‌مانم ...»
(علی صالحی)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دل خوش سیری چند!؟
مطلبو با این شعر شروع کردم که بیانگر حس الان منه و حالا شعر خودمو بخونید که برای دو سه ماه پیشه. بخونیدشو حس و امیدش رو درک کنید و همچنین تضاد و فاصله ی مشهود با حال.
بعد ببینید اون «دل خوش سیری چند» بجا نیست؟




بیا برویم
حالا که برگشتی
این همه راز های سر به مهرت برای چه؟
و چرا از ساده ترین کلام آشنا می ترسی؟
چه شد که حالا از نگاه بی تفاوتی هم حذر می کنی؟
این عادت بی سببِ سکوت و فاصله را بگذار برود
بنشینیم مثل یک جفت دروغ قدیمی
هی بگوییم
هی بخندیم
گاهی هم گریه کنیم
تا کوچکترین شکی نبریم
به حال و هوای ناگفته های باید
اینطور بهتر نیست؟
بهتر از حرف و حدیث بی مجال نباید نیست؟

همه دوست دارمت ها را هم که
به حرمت آن همه سال نان و نمکِ دوستیمان
خاموش کردیم!
شعر نمی خوانیم
ترانه ای هم بخاطر نمی سپاریم
ما که دیگر خواب هم حتی نمی بینیم!
بیا اصلا نمانیم
این بار با هم برویم
چمدانی پر کنیم از همانچه نمی کنیم
بزنیم به سد نرفته ها
و برویم به همان کوچه های آخرین
شاید کف همان کوچه ها
مشتی انگیزه ی دوباره بیابیم
به شعر
به ترانه
شاید بشود درین سفر
بیش از اکنون خوابید
حتی خواب دید
اصلا قول می دهیم
که با هر نگاه منتظر به آسمان
باران نیاید
که با دیدن هر انار ترک خورده ای
بوسه ای به یاد کسی نیاید
که اصلا خواب را با هیــچ وسوسه ی دیگری
اشتباه نگرفت
تا نه تو دیگر از سوال نشنیده کابوس ببینی
نه من با پاسخ دانسته رویا ببینم

می شود دوستِ قدیمی
دوباره شادی کرد
دوباره حرف های ساده زد
می شود آینده را باز مثل گذشته ساخت
این بار بدون تلنگر به گوشه ی علاقه و احتمال
بیا برویم

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دیگه اینجا اون حس آرامشو مثل قبل بهم نمی ده... چرا... چرا... چرا!؟ همش از خودم  می پرسم چرا؟ فقط یه دلیل منطقی به فکرخسته ی من می رسه، قبلا اینجا می نوشتمو کسی بود که سر می زدو حرفایی که نمی تونستم مستقیم بهش بزنمو می خوند، شعر هایی که برای اون می نوشتم ولی نمی دونست برا اونه. حالا نزدیک به چند ماهه که می دونه و.......... و دو ماهه که همه چیز تموم شده. اره تموم شده، توی همون بازه زمانی که اینجا چیزی نمی نوشتم. سخت گذشت، من موندمو یه دسته شعر خسته... هنوزم سخته هر چقدرم به اینو اون بگم که خوبم فرقی نداره، خودمو در و دیوار اتاقم که خوب می دونیم جریان از چه قراره!
من فقط دارم عادت می کنم. عادت چیز وحشتناکیه. مثل یه دروغ بزرگ که به خودت می گی
و راهی هم جز باورش نداری. آره این معنی عادته. این روزا تنها کاری که ازم بر میاد اینه که کار خاصی نکنم!
این روزا تو اتاقم می شینم و گاهی سیگاری روشن می کنم و آهنگایی که دوست دارمو گوش نمی دم! نکنه که
باز حالم خراب شه، پیشگیریه خوبیه! به اون فکر نمی کنم... این سخت ترین بخشه ولی فکر کنم در مجموع این بخشو دارم خوب انجام می دم. به اینو اون دروغ می گم از حالم یا شاید توضیح بهتر اینه که همشو نمی گم.
دیگه کمتر شعر می نویسم شاید چون دلایل کمی مونده برای نوشتن، اصلا برای کی بنویسم؟ وقتی دیگه هیچ نامه ای به مقصد نمی رسه!!

حالا دیگر دیر است
من نامِ کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟!

...
می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما یک‌طوری غریب
یک طوری ساده و دور
وابسته‌ی دیرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ایم.

 

هنوز شعرای علی صالحی رو خوب می فهمم.
حالا چیزی که نباید بشه شد،
توی یه پاییز بد که اونم تموم شد...
مانی موند و شعراش و این عادت لعنتی...
شعرایی که به مقصد نرسید و بعد ازین هم نمی رسه.
آره پاییز تموم شد چه بهتره که با یه شعر از تجربه ای پاییزی باهاش خداحافظی کنم.



عصر پاییزی
عصر پاییزی دیگریست
غمِ خفته در ضمیر ناخودآگاه
باز سراغ از خیابان های سکوت می گیرد
باید راهی شوم
که بی خش خش زمین برگ پوش
نفسم می گیرد
مرگم می گیرد
شعرم می میرد

هوای عصر پاییزی
مثل دلم گرفته و
مثل افکار در همم خسته
به بالا نگاه می کنم
آسمان دارد جار می زند
همین دم می بارد

مردمی گنگ از هراس باران در تکاپو
از خیابان ها گم می شوند
می روند و می روند
باز منم که می مانم
که تنها می شوم
که تر می شوم
و خیابانها که خفاپوش می شوند
سیگاری روشن می کنم
ترسی ندارم
عادت دارم
به تنها ماندن و
به تر شدن و
به خفا
عادت دارم
به تنها تر شدن در خفا
عادت دارم
به خفقان شکستن زیر باران

عصر پاییزِ برگ پوش و تنها
شبیه یک اجبار شدید است
دلم بیشتر می گیرد
فکر خسته ام بیشتر می لرزد
غم و غصه هایم بیشتر می شوند
ترسی ندارم
عادت دارم
به روزهای مثل امروز
که زودتر شب می شوند
به خیابان های خالی
که تیره تر می شوند
به آسمان گرفته
که شدیدتر می بارد
به تن درد کشیده ام
که از هر فصل دیگر خیس تر می شود

ترسی ندارم
عادت دارم
هنوز تا عمق شب
قدم های بسیاری مانده است
عصر پاییزی حال عجیبی دارد
باید سیگار دیگری روشن کنم...
گویا پاکت سیگار هم سریع تر تمام می شود

 

 

پ.ن: شاید اشتباه می کردم، انگار هنوز وقتی اینجا درد و دل می کنم سبک می شم حالا هرچقدر که کم.

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب