فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وای ازین منطق نوپا
منطقی که به این آتیشی که درونم هست می خنده
لعنت به این غرور مو برداشته
غروریی که داره کم کم فریاد های بیهودمو خفه میکنه...

 

 

بیهوده

بیهوده تر می شود هر روز دعای باران برای چشمان اشکبارم

که گذرِ معبود زین جاده را دیریست ، من انتظار بیهوده ای دارم

 

بیهوده چون سراب خنده هایم درین روزگار پر ز آلایش

که خلق می داند منِ بیهوده، تنی تشنه به زیر خنده ی بیهوده ام دارم

 

بیهوده چون عشوه های این هزار و یک رقاصه ی زیبا

که می دانند من زیباتری در خاطر بیهوده ام دارم

 

بیهوده چون موسم خواب سحرگاهم

که در آن هر لحظه ای بینم ، تو را بیهوده من گم کرده ای دارم

 

بیهوده چون تکرار استشاق آن حس غریبانه

کز پس هر نفسم ، سینه را بیهوده من دردی روا دارم

 

بیهوده چون عشقی که در اوج دوریت مانده از تو

که من بیهوده ای هستم و بر عشق لاوجودت باور بیهوده ای دارم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز زادروز یکی از دوستان خوب من، خانم حسنا پرنیان هستش.
ایشون از دوستان دست بقلم من هستند که به دوستی باهاش افتخار میکنم.
آدرس وبلاگ این دوست عزیز:

http://narvan8956.blogfa.com/

فکر کردم بهترین هدیه ای که میتونم بهش بدم ازین راه دور، این پست و این شعر کوتاهیه که براش گفتم و در ادامه میخونید.

اگه اینو میخونی میخوام بدونی
آرزوی بهترین هارو برات دارم دوست خوبم
امیدوارم هرجا هستی شاد و پیروز باشی

ناقابل تقدیم به تو:

 

نارون

برتن زادروزت نقش بست
بذر نارون نو شکفته ای چون تو
طلوع کرد بر اندیشه ی شورشی
دست نگارگری با شعر تو

 

 

[ جمعه ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

بدجور تنبل شدما!

حس و حال گذشته رو تو خودم نمی بینم که روزی یه پست بذارم و هر روز سر بزنم.

با این احوالات حالی هم نمی مونه خداییش،

نه انگیزه ای نه...

برا کی بکنم!

اونی که باس بدونه نمی دونه.

خودم موندم و خودم،

تنها...

 

 

 

 
تنهایی
کنج اتاق همبستر دیوارم
تنهایی عادت بدیست
کاش کسی مچم را بگیرد
تنهایی حاصل چشمان اوست
کاش کسی بر این ستاره ها پرده بگیرد
تنهایی ترانه ی غمگینیست
کاش کسی ساز ازین نغمه گر بگیرد
 تنهایی زندان عشاق است
کاش کسی سراغم را بگیرد
تنهایی تیر خلاص زندگیست
کاش کسی جلوی این اعدام را بگیرد
تنهایی بستر شبانه ام بی اوست
کاش...
نه، کسی جای او را نمی گیرد
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

2 هفته ای میشه پستی نذاشتم، نه!؟
سر میزدم نظرات رو میخوندم
شعر هم برای نوشتن زیاد داشتم
ولی نمیدونم چرا دستم نمیرفت که چیزی بذارم.
به هر حال...

این مدت دنبال شنیدن یه سری حرفهای ناگفته بودم
که نشنیدم و همچنان انگار باید منتظرش بمونم.

 

 

 

بگو
بگو آنچه در سر داری و نمی دانم چیست
بگوخاطرت با دیگری مانوس نیست
بگو این کم محلی ها از روی عشوه است
بگو در عمق ناگوار این سکوت تو را هم دریایی از حرف های ناگفته است
بگو در پشت این ظاهر بی توجه اندکی عشق زنده است
بگو در انتهای نا امیدواریم ذره ای امید مانده است
بگو برای قدم های خسته جز این بیراهه ها پیشروست
بگو پاهای تاول زده را پایان خوش تری  آرزوست
بگو که این تن ملتهب از زخم های بی مرحم است
بگو که این دل خسته از حرف های نا محرم است
بگو آنچه در دل داری یک «دوستت دارم» است
بگو که حتی مرگ هم بعد این کلام زیبا تر است
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب