فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وقتی ترانه ای را ادیث پیاف ، خولیو ایگلسیاس ، فرانک سیناترا، تام جونز ، نیل دایاموند، پاتریشیا کاس ، سرژه لاما ، استینگ و انرکیو ماسیاس و تقریبا همه نامداران کلاسیک جهان یکبار اجرا کرده باشند ، علتش چیزی جز ترانه سحرآمیز ژاک برل نمی تواند باشد .

نام ترانه اصلی Ne me quitte pas ( به فرانسوی یعنی : ترکم مکن ) است که در سال ۱۹۵۹ توسط شاعر نامدار بلژیکی “ژاک برل” به زبان فرانسه سروده و اجرا شد .ملودی آنقدر عاشقانه و زیباست که تا کنون به ده ها زبان دنیا ترجمه و صدها بار توسط خوانندگان مشهور اعصار مختلف اجرا شده .


من بشخصه یه جورایی دیوانه ی این ترانم. اینجا باید از دوست عزیزم رضا تشکر کنم که اولین بار این ترانه رو به من معرفی کرد.

ویدئوی این ترانه رو براتون میگذارم که با زیرنویس هستش و همچنین فایل صوتیش. البته در ادامه ی این متن، شعر اصلی این ترانه رو به همراه ترجمه اش قرار میدم که اگر توانایی دانلود رو ندارید حداقل مسحور شعرش بشید.

 

Ne me quitte pas 12/1mb  video Download

 Ne me quitte pas 3/9mb  mp3 Download

___________________________________________________________________

Ne me quitte pas
Il faut oublier
Tout peut s’oublier
Qui s’enfuit déjà
Oublier le temps
Des malentendus
Et le temps perdu
A savoir comment
Oublier ces heures
Qui tuaient parfois
A coups de pourquoi
Le coeur du bonheur
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

ترکم مکن
باید فراموش کرد
همه آنچه را که فراموش شدنی ست
و همه آنچه را که تا به امروز رخ داده است
و زمان هایی را که برای فهمیدن “چگونه”ها
به هدر دادیم
و ساعت هایی را که در آن
با ضربات ِ “چرا”ها
قلب خوشبختی را کشتیم
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


Moi je t’offrirai
Des perles de pluie
Venues de pays
Où il ne pleut pas
Je creuserai la terre
Jusqu’après ma mort
Pour couvrir ton corps
D’or et de lumière
Je ferai un domaine
Où l’amour sera roi
Où l’amour sera loi
Où tu seras reine
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

من به تو مرواریدهای باران را
هدیه می دهم
هم آنها که از سرزمینی می آیند
که هرگز در آن بارانی نمی بارد
من زمین را تا لحظه مرگم
تا آن هنگام که تن تو را با طلا و نور بپوشانم
حفر خواهم کرد
من سرزمینی را خواهم ساخت
که در آن عشق، پادشاه است
که در آن عشق، قانون است
و تو ملکه اش
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


Je t’inventerai
Des mots insensés
Que tu comprendras
Je te parlerai
De ces amants-là
Qui ont vue deux fois
Leurs coeurs s’embraser
Je te raconterai
L’histoire de ce roi
Mort de n’avoir pas
Pu te rencontrer
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

من واژگانی درک نشدنی
خلق خواهم کرد
واژگانی که تنها تو آنها را می فهمی
برایت از معشوقه هایی خواهم گفت
که زمانی از عشق گریختند
اما دیگر بار به سویش بازآمدند
برایت از پادشاهی خواهم گفت
که مرگ
به خاطر ندیدن تو
او را در بر گرفت
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


On a vu souvent
Rejaillir le feu
De l’ancien volcan
Qu’on croyait trop vieux
Il est paraît-il
Des terres brûlées
Donnant plus de blé
Qu’un meilleur avril
Et quand vient le soir
Pour qu’un ciel flamboie
Le rouge et le noir
Ne s’épousent-ils pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

اغلب فوران دوباره آتشفشان های کهن را دیده ایم
هم آنها که پیش از آن
تصور می کردیم بسیار قدیمی اند
زمین های سوخته
حتی از بهترین فصل برداشت گندم
محصول بیشتری می دهند
و هنگامی که غروب فرا می رسد
در آسمان رخشنده
رنگ های سرخ و سیاه
هرگز با یکدیگر ترکیب نمی شوند
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن


Je ne vais plus pleurer
Je ne vais plus parler
Je me cacherai là
A te regarder
Danser et sourire
Et à t’écouter
Chanter et puis rire
Laisse-moi devenir
L’ombre de ton ombre
L’ombre de ta main
L’ombre de ton chien
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

 

دیگر نخواهم گریست
دیگر سخن نخواهم گفت
خود را مخفی خواهم کرد
آنجا که بتوانم تو را تماشا کنم
آنگاه که می رقصی و لبخند می زنی
و صدایت را بشنوم
آنگاه که آواز می خوانی و می خندی
بگذار تا
سایه ی سایه ات شوم
سایه ی دستت شوم
سایه سگت شوم
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن
ترکم مکن

 

[ جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٠ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اصلا یه وضعیه ها!!!
آدم می مونه چی بگه
آی لعنت...
حتی نمیدونم به چی می خوام لعنت بفرستم!
به این فضایی که درست شده
یا به این طرز برخودایی که رو اعصابم داره شنا میکنه!

بخدا دلگیرم از...

 

رهایی

ترس دارد حال و هوایم

گنگ است عمق نگاهم

درد جاریست به شریان حیاتم

و سرد است پنجه هایی که به محراب قتلگاه می برند جسم نیمه جانم

وای از شما نامردمان دشنه بدست

وای که زخمه ی زخم می زنید بر ساز دلم

فغان از عشق و معشوقی که غم می کوبد بر جان و تنم

فغان که تو بی وفا کی شدی شمع زندگیم؟

روحم ازین همه زنجیر سنگین است

می خواهم همه چیز را بالا بیاورم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

دارم فکر میکنم این مدت واقعا بهم چی گذشته!
همه چی از...
میلاد بهار
همه چیز در میلاد بهار آغاز شد
آمد، روحم شد، جانم شد
عشق پریشانم شد
شوق شد، شادی شد، امید شد
وجودم پر از لبخند او شد
ولی لعن به زمانی که تقدیر
شکوفه ی زندگیم را به آتش کشید
تابستان آمد
فصلی که از ابراز عشق
برایم حاصلی جز یک نه پوسیده نبود
فصل نا امیدی و شکست
فصلی که از درد یادش
فقط با نشئگی یک مشت گل یاس گذر کردم
اکنون به پاییز رسیدم
دیده ام ملتهب گریه
گونه ام خیس ز اشک
خسته از کنکاش  فلسفه ی رویگردانیت از من
خمار از فاصله های ناگزیر
 مست از شوکران غم
من در این زندان خزان
تو را میبینم و دلتنگم
و منتظرم...
منتظر فصل خودم
منتظر زمستانم
این زمستان اما
نه انتظار بوسه ای شیرین برای لبان منجمدم
نه انتظار آغوشی گرم برای تن لرزانم
و نه حتی انتظار نگاهی به حال نزارم
این زمستان
بسیار دور خواهم بود از آن میلاد بهاری
از تو عزیز دلم
این زمستان
شب به شبش
بوی پایان، بوی مرگ خواهد داد
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

تو این چند روزی که مطلب نذاشتم یه شعر گفتم که فکر میکنم جز بلندترین شعرام باشه. این شعر از دسته ی تراوشات 3 نیمه شب به بعدمه! انگار وقتی کم کم میخوام وارد خلسه ی خواب شم تازه کلمات بهم هجوم میارن!
امیدوارم حس رو از شعر دریافت کنید...

 

 

 

من، اینجا
اینجا ویرانکده ی عاشق پیشگان است
اینجا دل ها را آسان می برند، آسان می کنند و چه آسان می شکنند
اینجا دل باخته ها فقط دل نمی بازند، همه ی عمر را می بازند
اینجا چشم های عاشق پاسوز نگاه نابینای معشوق می شوند
اینجا بید ها به هرزگی باد مجنون می شوند
اینجا ریتم هق هق دلتنگی، ملودی لالایی خائن می شود
اینجا خاک باران خورده بوی اشک رهگذر را می دهد
اینجا بغض زندانی آغوش تنفروشان می شود
اینجا هر شبش میعادگاه غصه های هزار ساله  می شود
اینجا تردید قاتل آرامش پلک و یک لحظه خواب راحت می شود
 اینجا در کابوس نرسیدن ها ، رسیدن طعم رویا می دهد
***
و من چندیست خود جز اینجا به جای دیگر نمی بینم
من آن عاشق پیشه ام که دل ویرانم را بردی
همه ی عمر را به نگاه نا بینایت باختم
جنون هق هقم، هرزگی خوابت را دلتنگ است
آن رهگذرم که بغضش به آغوش هر خاکی اشک باران شد
بی خوابی شبانه ام میعادگاه غصه ها و تردیدهاییست
که در هر کابوس و رویایی طعم تو را می جوید
انگار که به ابد جای من اینجاست
ولی حق من اینجا نیست
[ شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب