فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دیشب همینجوری دنبال یه آهنگی بودم و پیداش کردم. در حال دانلودش بودم که تو لینکای اون سایت یک دفه به چشم این جمله خورد:

سال ۱۳۴۲ و آنچه از سیاوش قمیشی منتشر نشد!

رفتم سر زدم دیدم یک سری آهنگ از سیاوش قمیشی برای دریافت گذاشته که مال سال 42 هست. سیاوش قمیشی 18 ساله اینا رو خونده. 13 آهنگی که دیگه هیچگاه بازخوانی نشد. درسته که کیفیتشون عالی نبود ولی به قول اون سایت، خود سیاوش هم کیفیت بهترشو نداره چون اینا هیچ وقت ظبط استدویی نشده. فکر میکنم این 13 آهنگ می ارزه به اکثر چیزایی که این سال های اخیر تو لس آنجلس می خونه.
ازبین این آهنگ ها آهنگی به اسم دوزخی منو دیوونه ی خودش کرده. آهنگ و شعر زیباش فوقالعادست. همین الان دارم گوش میکنمش قلب
میخوام شما هم ازش لذت ببرید برای همین متن ترانه و خود ترانه رو هم براتون میذارم.
ای تو جاری شده در قشنگترین، دقایقم
ای تو با من آشنا، ناجی قلب عاشقم
ای تو پیدا شده در، لحظه التهاب دل
ای تو در سکوت شب، بهانه های هق هقم
کسی مثل تو، تو هرم نفسم جاری نشد
کسی جز تو به سرم، دست نوازش نکشید
کسی مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد
کسی قلب منو مثل تو به آتیش نکشید
کسی قلب منو مثل تو به آتیش نکشید

کسی هستی منو مثل تو از من نگرفت
کسی مثل تو منو،اسیر تنهایی نکرد
کسی مثل تو برام، آیه تاریکی نشد
کسی مثل تو بمن، خنده رسوایی نکرد
عاقبت عشق دروغین و فریبنده تو
من و تا مرز بد لحظه بد نامی کشید
من هنوز دوزخی عشق دروغین توام
از تو این تشنه تن خسته به انتها رسید
از تو این تشنه تن خسته به انتها رسید
پ.ن: راستی برای شما لینک اون صفحه رو میذارم تا اگه خواستید همه ی آهنگا رو دانلود کنید.
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دلم خیلی برای مستی تنگ شده...
دلم گرفته...
چشمامو میبندم تا لحظه ای فقط تصویرشو تو رویام لمس کنم...

 

 

 

مست عطر
زبانم مست، گفته هایم هجو
چشمانم خمار، دیدگانم تار
و دستانم روی برهنگی صورتت که محو میشود
دوباره بویت پرید
پیشخدمت... یک پیک دیگر عطر یاس
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

چقدر برام دور هستش، حتی وقتی تو دو قدمیش ایستادم.
شاید هم این منم که کمرنگ تر و کمرنگ تر میشم...
روزی از پس روز دیگه ای داره میگذره و بر عکس تمام امید های رویاگونم به هیچ چیز نزدیک نشدم. دلم پر پر یه لحظه رو میزنه فقط...

 

 

وصال تو
چه زیباست آن لحظه ی تسلیمت
در مقابل سنگینی نگاه عشقبارم
چه زیباست آن لحظه که پس از قرنها که بر من گذشت
اشکهایم را به نوازش گونه هایت بپذیری
و چه زیباست آن لحظه ی عشقبازی دست من با گیسوان تو
وقتی عطر چشمانت با قلب من به بوسه ی وصال می رسند
[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

گاهی آدم با خودش فکر میکنه تا کی؟ تا کی میتونه اینطور ادامه بده و ثابت قدم باشه؟ واقعا تا کی؟

اون وقته یه چی اون ته تهای مغزت میگه آخرش یه روز...

 
محبوس
همچنان عشق تراود از روحم
روحی شوریده
روحی خسته
بس که خود را کوبید
بر قفس تن
بر این هرچه که است
همچنان عشق جاریست از قلبم
قلبی محزون
قلبی زخمی
بس که خود را کوبید
بر زندان سینه
بر این هرچه که است
.
کی که روحم بشکند
کی که قلبم بایستد
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 

 

همونطور که دیدید بیشتر مطالب اینجا حال هوای عاشقانه داره
ولی امروز به 2 تا مطلب برخوردم که گفتم اینجا بذارم . یکی آهنگی
در مورد فرمانده چه گوارا که تو پست قبلی دیدید و دیگری این شعر از سیاوش کسرایی.
بدون توضیح بیشتر:

 



وطن

وطن! وطن!

نظر فکن به‌من که من
به هر کجا غریب‌وار
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام، همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ام
تو نیک می شناسی‌ام
من از درون قصّه‌ها و غصّه‌ها برآمدم
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومه ی سیاه ز پیش شعله‌های کور‌ه‌ها وکارگاه
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده‌ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده‌ام

چه غمگنانه سال‌ها که بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده‌ام
گهر ز کام مرگ در ربوده‌ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنیدری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده‌ام
شکنجه دیده‌ام
سپید هر سپیده، جان سپرده‌ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده‌ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده‌ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا ز پا فتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام

اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه های سوده‌ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردم مهمانم آن یگانه‌ای که بوده‌ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن، ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده‌ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده‌ام

[ شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
آستا سیمپره (به اسپانیایی: Hasta siempre Comandante، به معنای بدرود فرمانده) ترانه‌ای است که در سال ۱۹۶۵ توسط آهنگساز کوبایی کارلوس پوئبلا ساخته شده‌است. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شده‌است. 

متن:

Aprendimos a quererte
Desde la historica altura
Donde el sol de tu bravura
Le puso cerco a la muerte

Aqui se queda la clara
La entraniable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Che Gevara

Tu mano glorioso y fuerte
Sobre la historia dispara
Cuando todo Santa Clara
Se despierta para verte

Aqui se queda la clara
La entraniable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Che Gevara

Vienes quemando la brisa
Con soles de primavera
Para plantar la bandera
Con la luz de tu sonrisa

Aqui se queda la clara
La entraniable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Che Gevara

Tu amor revolucionario
Te conduce a nueva empresa
Donde esperan la firmeza
De tu brazo libertario

Aqui se queda la clara
La entraniable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Che Gevara

Seguiremos adelante
Como junto a ti segimos
Y con Fidel te decimos
Hasta Siempre, Comandante

Aqui se queda la clara
La entraniable transparencia
De tu querida presencia
Comandante Che Gevara


ترجمه:

به دوست داشتنت خو گرفته‌ایم
بعد از آن فراز تاریخی
آنجا که خورشید شهامتت
مرگ را به زانو درآورد.

اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.

دستهای قوی و پرافتخارت
به تاریخ شلیک می‌کند
آنگاه که تمامی سانتاکلارا
برای دیدنت از خواب برخاسته است.

اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.

می‌آیی و با خورشیدهای بهاری
نسیم را به آتش می‌کشی
تا با شعلهٔ لبخندت
پرچمی برافرازی

اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.

عشق انقلابی‌ات
تو را به نبردی تازه رهنمون می‌شود
آنجا که استواری بازوان آزادگرت را
انتظار می‌کشند.

اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.

از پی تو می‌آییم
چنانکه دوشادوش تو می‌آمدیم
و همراه با "فیدل" تو را می‌گوییم:
"بدرود، فرمانده!"

اینجا از وجود عزیز تو
روشنایی
و عطوفتی زلال بجای مانده است
فرمانده چه گوارا.

لینک دانلود:
Hasta siempre Comandante

[ شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
دوست، دوست، دوست...
انگار من یه پتانسیل خاص دارم برای دوستی کردن
و دوستی ندیدن!
درسته که میگن کاری برا کسی میکنی
انتظاری پشتش نداشته باش
ولی خداییش من مردم از بس که سنگ صبور رفیق بودم و
موقعی خودم چیزی تو گلوم سنگینی میکرد کسی نبود تا
پیشش خودمو خالی کنم!
کاش طور دیگه ای بود...


من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
...هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبزبهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست؟ "

(( فریدون مشیری ))
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز غروب داشتم زیر نم نم بارون قدم می زدم، بی توجه به تکاپوی اطراف.

حس میکردم یه چیزی روی دلم سنگینه. همونجا فوران کلمات شروع شد.

یه مصراع، دو مصراع

یه بیت دو بیت

خیلی وقت بود که انقدر راحت و بی تزلزل پشت سر هم کلماتم شعر نشده بود. باید

ثبتش میکردم چون به حافظم اطمینانی نبود که تا خونه چیزیو فراموش نکنم.

سریع یه نگاه انداختم به دورو برم که ببینم تو این بی توجهی به راه تا کجا اومدم.

دیدم به مغازه ی یکی از آشنا ها نزدیکم. سریع رفتم اونجا و ازش یه قلم و کاغذ خواستم

همون جا نوشتم همه ی شعرمو تا یک مصراع اخر

کاغذ رو گذاشتم جیبمو اومدم خونه

نمیدونم چرا تموم کردن این شعرو پشت گوش مینداختم

وبگردی کردم با دوستام چت کردم و...

ولی دیگه نمیشد از چشم غره های این تیکه کاغذ فرار کرد

دوباره خوندمش . فهمیدم دلیل فرارمو، قصه ی تلخی بود!

شایدم واقعیت تلخی بود!

تو یه فیلمی شنیده بودم: « یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه»

ولی من دیگه تحمل هیچکدومشو ندارم...

بسه بذار شعرو براتون بذارم ، من معمولا تو پستام قبل اینکه شعرمو بنویسم یه چند

کلمه ای در توضیح یا حالو هوام مینویسم ولی فکر کنم امشب به اندازه ی همشون

با هم نوشتم!

اینم از قصه...

 

قصه

قصه ی برگی روی آب
قصه ی شمعی توی باد

قصه ی گم گشتن من
قصه ی موندن تو این خواب
همه از تو مونده باقی/ شده همدمم تو شبها
قصه ی دل بستن من

قصه ی دل کندن تو
قصه ی گریوندن من
قصه ی خندیدن تو
همه از تو مونده باقی/ شده همدمم تو شبها
قصه ی دو چشم قرمز

قصه ی
دو چشم زیبا
قصه ی تفاوت ما
قصه ی کابوس و رویا

همه از تو مونده باقی/ شده همدمم تو شبها

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

نمیدونم الان از چی بگم

از شب

از دلتنگی

از می و مستی

از بارون

از غم

از اهنگ

یا...

شاید بهتره از خودم بگم!

قبلا خودمو معرفی کرده بودم؟ ...

 

 

من همونم
من مخلوق شبم
عرق سرد نگاهی تبدار
نمک زخم خود و
حزن لالایی شب های خدا
من همون بغض گلویی مغرور
من همون هق هق آروم توی بالشتم
آخر اون سیل اشک زیر بارانم
تو که میدونی من نهایت پایانم
[ جمعه ۱۳٩٠/٧/۱ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب