فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز نمی دونم چرا بیشتر دوس اون شعرام رو بذارم که جدا از تجربیات فردیم بوده و واقعا سواله اگه برام پیش میومد چکار میکردم!؟

 

 

او

همیشه غافلگیر می شد وقتی می آمدم دستم را روی چشمان برهنه اش میگذاشتم

چشمانی که هم آغوشم بود

چشمانی که غربتم را محصور کرده بود

چشمانی که با دستان چون گلبرگش

 دستانم را بر می داشت

که برگردد و به لبخندی بشکفد

برگردد تا بوسه ای از گرمای وجودش نثارم کند

برگردد تا باری دیگر در هم گم شویم...

مدت ها میگذرد...

امروز بار دیگر مثل قدیم دست به روی چشمان او گذاشتم

 اما...

این بار من غافلگیر شدم

چقدر سرد بود آغوش چشمانش زیر دستانم

ناگهان غربت کهنه ام چون از حصر گریخته ای

از زیردستانم حمله ور شد و مرا به بر گرفت

دستی خشمگین به روی دستان منجمدم فرود آمد

این بار گلبرگ نبود ، خار بود

برگشت و جای لبخند ، پوزخندی به صورتم تف کرد

برگشت و جای بوسه بر لب ، سیلی بر گونه نثارم کرد

این بار درهم گم نشدیم ، من در غم گم شدم

در حیرتم که این که بود، چون او نبود

شاید هم خودش بود ولی عشقم در او نبود

نکند به چشم دیگری دست گذاشتم امروز

نه... او بود، ولی او نبود

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

باز هم برگشتم به یکی از نوشته های اولم...

 

قاتل

اثر انگشت او روی چاقوییست که در سینه ام فرو رفته
به طول تاریخ قربانی ها گرفته.
چه قاتل سنگدلیست
این...
سرنوشت.
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اینو یکم متفاوت گفتم شاید یکم نامفهوم باشه در مورد خیانته.ناراحت. البته موضوعش ربطی به من نداره. خدا رو شکر هر بلایی سرم اومده دچار این یکی نشدم هنوز. چون هنوز در رسیدن و بودن به دیوار خوردم.افسوس

 

 

نفرین خیانت
پرپر زرد عاشق
پژمردگی موزون عطش
آنچه نفرین می کند
رشته های سبز بینایی من
خیانت زهر در هاون دل می کوبد
شمع تن چون سیل جاری می شود
وقت روی گرداندن پروانه
سوی دیوار امن فانوس
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
چه قشنگ نوشت شریعتی:«من تو را دوست دارم... تو دیگری را...دیگری دیگری را...و در این میان همه تنهاییم!»

حقیقت تلخیه و مثل بسیاری از حقایق دیگه انصاف نیس. واقعا نیست!


 

آشوب
دیگری چشم به راه نگاهی از من
من در حسرت شیدایی تو می سوزم
تو چه دانم که دلت در پی کیست
هر چه می جویم در این عمر تباه
فقط آشوب بی حرمتی تقدیر به ما می بینم
هنگام گرفتاری گله به خبث چوپان
چشم در پس جولان آرامش گرگ
گله تن به خفت چرا میدارد!

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

چند شبیه زیاد این آهنگو گوش میدم.
بدجور با روانم بازی میکنه!
سراب رد پای تو از داریوش.
متنشو براتون میذارم.
امیدوارم شمارو مثل من به اونجایی که نباید نبره...

متن ترانه:

 

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست

که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتند هرشب درارو باز میزارم . . .

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

اقا یه سوال فنی دارم!؟
چرا هرکاری میکنم تا بتونم ببینمش نمیشه!؟
این تابستون لعنتی هم انگار زور میزنه تموم نشه!
دو سه بار برنامه ریختم هنوز نشده ببینمش
این فاصله داره خفم میکنه! لعنت
 
فاصله

بین من و تو چند قدم مه فاصلست
گاه سحرانگیز در وقت طلوع
گاه هولناک چون وقت غروب
چه تفاوتی دارد
بین ما دشت نور باشد یا کاغذی شبزده
فاصله ، فاصله است و ندیدن ، ندیدن
ببین دلت چه می خواهد
دلت که بخواهد مه که سهل است
در کوری محض هم آغوشم تو را می یابد

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
یکی بگه من چرا شبا اینطوری میشم!؟
کافیه یه آهنگ غمگین گوش بدم تا فنا بره کل شبم!

لامصب نمیشه هم گوش نداد اخه!

این شب بلند و این بیخوابیو مگه میشه بی موزیک گذروند؟

بعدش میری تو فکر...

 

رسم عاشقی
انگار امشب رسم عاشقی کردن عوض شده
باران که می زند
خیابان که خاموش پلک می زند
زیر پنجره ی اتاقت
من هستم و یک تیر چراغ برق که سوسو می زند
فقط تو هستی که نقشت را فراموش کردی
یادت رفت که پنجره را باز کنی
و بوسه ای سهم امشبم کنی
تو فقط چراغ ها را خاموش کردی و آسوده خوابیدی...

[ جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعر رو الان گفتم. تقدیم به اوکه اکنون نامحتمل ترین رویای من شده...

 

 

اتفاق
هنوز هم نمی دانم چگونه برایم اتفاق افنادی
بارها و بارها به سنگ غمم کوفتی تا بشکنم

بی خبر که به عشق سختی جلا دادی
که هنوز هم تو را در پس هر حادثه می جوید
ای زیباترین اتفاق عصر من
هیچگاه غروب نشو

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه موقع هایی هست از همه چیز بیزار میشی . همه چیز گنگ میشه، بی اهمیت میشه! دوست داری چشمتو به همه ی حوادث دور و اطرافت ببندی. فقط خودتو میخوای و ژرفترین احساساتت...
اینجاست که میگی: ...

 

به ما چه

گریه نکن شعر من
به ما چه شکوفه ها نارس ماندند
شعف فرشته را سوزاندند
به ما چه پاک شدن خبر قتل شرف از روزنامه ی عصر
چیدن گیسوان شقایق به جرم خمر
چشم ها را ببند ، گوش ها را بگیر
بیا تا مضمون یک رویا شویم
دور از دست حقیقت ترانه شویم
بیا راهی رود خیال شویم
معشوق یکی از این آرزو های بی زوال شویم
بیا در این مجلس شعر سوزی، نوایی ماندگار شویم
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز تولد یکی از دوستان عزیزم به نام آرش هستشهورا
دیدم ازش دورمو نمی تونم حضوری هدیه ای بهش بدم پس گفتم به عنوان یه کادو کوچولو اینجا تو وبلاگ خودم تولدشو تبریک بگم.

میلادت مبارک آرش جان دوست خوبم
امیدوارم 120 سال زنده باشی عزیزم

 

هورا

هورا

هورا

هورا

هورا

هورا

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این قطعه پیانو رو برای دانلود اینجا قرار میدم. بسیار آروم و دلنشینه

برای دانلود روی اسم آهنگ کلیک کنید

فرمت WMV

حجم 5.1 مگابایت

 

Claude Debussy - Clair de lune

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

Edward Rochester

Jane Eyre by Charlotte Brontë (1847)


The brooding, Byronic master of Thornfield Hall, for whom Jane goes to work as a governess to his ward, is something of a diamond in the rough. Dishonest, inconsiderate and domineering, his ability to switch between cruel and charming makes him one of literature’s most mercurial and enduring romantic characters. Women, as we know, love a project, and this one comes with plenty of baggage – in the shape of a crazy wife locked away in the attic. Reader, she did marry him; but not before he put her through the proverbial mill; and signed her on as a nurse. As we said, charming.

 

Fitzwilliam Darcy

Pride and Prejudice by Jane Austen (1813)


Arguably many women’s go-to period hero, Mr Darcy plays a clever game; one minute all haughty and indifferent, the next drily funny and charming. We love him for his ability to overlook Elizabeth’s relatively lowly social status; for his imperviousness to the advances of the snobbish Catherine Bingley; and for his loathing of the slimy toad that is Wickham. Oh, and did we mention Pemberley, his enormous estate? Darcy is not alone: the world of Jane Austen is packed with similarly flawed Fitzwilliam types, including Captain Wentworth from
 Persuasion, Henry Tilney from Northanger Abbey and Mr Knightley from Emma. 

 

Heathcliff

Wuthering Heights by Emily Brontë (1847)


If you thought Rochester was tormented then brace yourself for Heathcliff, the central character of Emily Brontë’s only novel, set on the windswept Yorkshire moors. Yes, he morphs into a vindictive, vengeful tyrant in the book’s second half, but that level of passion deserves respect. And who doesn’t love an underdog? Plucked off the streets of Liverpool as a child by the benevolent Mr Earnshaw, his love for the privileged Catherine is passionate, boundless and, unfortunately, doomed. And the part where he calls her name from the window of Wuthering Heights into the howling Yorkshire gale? You’d have to be a robot not to feel something.

 

Edward Cullen

The Twilight Saga by Stephenie Meyer (2005 - 2008)


Sparkly and unusually pale because he is, to all intents and purposes, dead, our vampire friend wouldn’t, on paper, make the ideal boyfriend. And yet to Bella Swan, and millions of Twi-hards across the world, Edward is perfect. Perhaps it’s his old-fashioned, chivalrous charm (he is more than 100 years old), or his unwavering devotion to Bella that has him creeping into her bedroom at night to watch her sleep. Either way, it is enough to override his less appealing characteristics; such as his appetite for blood; his cold-as-marble body or his aforementioned penchant for, er stalking.

 

 

Rhett Butler

Gone with the Wind by Margaret Mitchell (1936)


It is almost impossible to separate the character of Rhett Butler from the screen version played by Clark Gable. Made only three years after the publication of the Pulitzer Prize-winning novel, it has since settled into the public consciousness as the definitive version of the story. Butler, in both, is cocky, wilful and persuasive, eventually persuading the spoiled and manipulative Scarlett to marry him. He is, though, despite his rogueish persona, vulnerable, loving her in spite of himself. But the Butler of the novel is more than that: he is also clever and wise, not to mention a doting father and stepfather – and who can resist that?

 

Gilbert Blythe

Anne of Green Gables by LM Montgomery (1908)


Anyone who, as a youngster, longed for a thatch of curly red hair probably did so because of Gilbert Blythe. It is he who calls Anne “carrots” and pulls her hair on their first day at school. Everyone can see that he has a huge crush on her – except Anne. He is kind, sweet and clever (one of the good eggs on the list), and perseveres even when Anne has convinced herself that she loathes him. Of course, they grow up and the inevitable eventually happens, by which time, frankly, we want Gil all to ourselves.
 

 

Maxim de Winter

Rebecca by Daphne du Maurier (1938)


There are shades of both Rochester and Heathcliff in Maxim, the bereaved husband in Du Maurier’s gothic thriller, set on the glorious fictional estate of Manderley. He is aloof and domineering, refusing to divulge to his new wife details about his former life. Tormented though he may be, the whirlwind romance that takes place at the beginning of the novel shows his softer side: impulsive and romantic, he whisks the narrator away from her tiresome employer for excursions around Monte Carlo. The combination is like catnip. And then of course there’s the dreamy name …
 

 

Holden Caulfield

The Catcher in the Rye by JD Salinger (1951)


A misfit if ever there was one, Holden has a very specific kind of appeal – the kind that would have protective types flocking to take him under their wing. No one in her right mind would want to go on an actual date with him (you wouldn’t get a word in), but young girls have long held a soft spot for the angst-ridden teenager, who spends several days Awol in New York City, trying to come to terms with his feelings of alienation. There is a kind of naive charm to his ramblings. Just don’t get him started on “phonies”.
 

 

 

 

John Thornton

North and South by Elizabeth Gaskell (1855)


The beginning of Margaret Hale and John Thornton’s story bears similarities to the Darcy-Elizabeth dynamic: she thinks he is cold-hearted and rude, while he thinks she is snobbish and proud. Thornton, though, is a good man who runs his mill in the north of England with stolid compassion. He is straightforward with Margaret about how he feels, telling her simply that he loves her. In this age of coded dating games and cryptic e-mails, his honesty is refreshing. A diamond in the rough of the Rochester ilk.
 

 

Daniel Cleaver

Bridget Jones’s Diary (1996) and Bridget Jones: The Edge of Reason (1999) by Helen Fielding


He’s the flirty boss with the great one-liners. Daniel Cleaver, cad through and through, is, against all our (and Bridget’s) better instincts, irresistible. While Mark Darcy is nice to the parents, Daniel is all about the minibreaks. We know from the start that he’s bad news but who can resist such confidence? Rupert fans, you know this type all too well.

 

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

گاهی واقعا تعجب میکنی و فکر میکنی یعنی واقعا اینا نمی بینن!؟
یعنی انقدر این وضع غیر قابل درکه!؟ بابا یکم بفهمید آدمو...!
 
کوری
مگر باید به همه گفت
دلی در حسرت نگاهیست
مگر باید انزوا را جار زد
چرا همه در سهل ترین ادراک مانده اید
اعتراف کنید، تحملش را دارم
چشمان شما ناشنواست یا چشمان من لال
[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

گاهی یه نگاه با آدم چه کارا که نمیکنه...

 

پنجره

طوفانش امد
پنجره ام از کوبش تگرگ میشکند
بیهوده به من چسب نزنید
خورده هایم آب شدند

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٩ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

واقعا خوش قولی این قصه ها عجیبه...
هرشب و هرشب...
 
غصه ها
خوش قولی این غصه ها عجیب است
آرزو به دل ماندم شبی وعده بشکنند
هر وقت ساعت دل زنگ تو را میزند
پشت پلک منتظر موعد اشک بازیند
گله ای هم نیست
میهمان پذیر تر از این تن در شهر نمی یابند
[ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه چند روزی نیومدم ببینم چی میشه دیدم هیچی نمیشه !
یه شعر دیگه از خودم می ذارم، الان تو فاز این شعرم
فاز شب زنده داری های غمگین

 

 

بی خوابی
صبح تازی یاد آور بی خوابی شب
خسته از عادت بی شرم سکوت
چشم من سرخ تر از وقت طلوع
رو به برگ آزاد کف کوچه ی دل
شعر تن مرده ی انتظار تو می خواند
فردا بدنی تکیه به دیوار دلت خواهی یافت
حیران نشو از بید ترک خورده ی یاد
[ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

تا به کجا میشه اینطوری ادامه داد؟

 

 

تا به کجا
تو هنوزم در سکوت شرجی یک عصری
رخوت صد سال بی مهری
تهمت صد سال بی عشقی
دشنه ی شهوت صد خاطره در دست
تا به کجا می بری آوار نگاهم را
هر قدم افسوس هر دم که کردی تو جفا
می روی تا به کجا، تا به کجا...
[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

اینو چند شب پیش گفتم با سری سنگین و دلی سنگینتر...
 
دوای درد

مرهم گلای یاس
روی زخم سرد این فاصله ها
دردی از غصه ی این هجر خمار
دردی از این شب پر خواب و خیال
دیگه دوا نمیکنه
روی حجم داغ این قامت درد
لمس یک دست یک آغوش کمه
شهد شیرین دو چشم
خنجر سرخ بوسه ای کمه
توی فقر تاریک این شبها
عاقبت فصل گلای یاس هم تموم می شه
عاقبت سهم این شب رویا،
عرق ترس و حراس کابوس می شه

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یکی دیگه از شعرای قدیمیم رو میذارم براتون.

این شعر رو بخونید ، آیا شما هم گاهی به این حس رسیدید؟

 

 

نزاع
در نزاع با طبیعت تقدیر
تنها زمان مجروح شد
شجاعتم بیشتر به حماقت می ماند
یکی نیست بگوید: ای از پیش باخته
همان جا که ایستادی بمیر
[ جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این بار متن یه آهنگ از لیونل ریچی رو میذارم که خیلی زیباست. به طرفدارای موسیقی آروم و عاشقانه پیشنهاد میکنم دانلودش کنید از اینجا

 

 

LADY

 

Lady, I’m your knight in shining armor and I love you
You have made me what I am and I am yours
My love, there’s so many ways I want to say I love you
Let me hold you in my arms forever more

You have gone and made me such a fool
I’m so lost in your love
And oh, we belong together
Won’t you believe in my song?

Lady, for so many years I thought I’d never find you
You have come into my life and made me whole
Forever let me wake to see you each and every morning
Let me hear you whisper softly in my ear

In my eyes I see no one else but you
There’s no other love like our love
And yes, oh yes, I’ll always want you near me
I’ve waited for you for so long

Lady, your love’s the only love I need
And beside me is where I want you to be
’cause, my love, there’s somethin’ I want you to know
You’re the love of my life, of my life, you’re my lady

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٠ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

بلاخره بعد چند روز آفتاب به آسمون برگشت و روزهای زیبای باروونی جاشونو  دوباره به روزی گرم دادن، ولی آب و هوای دل من همچنان ابریه با بارش شبانگاهی. یه شعر دیگه میذارم براتون...

 

 

آه

چرا درد های من انقدر آه دارد؟
دردی به ناگاه
دردی جان کاه
دردی تا پایان راه
دردی به سوی قتلگاه
دردی پر،  پر از کشیدن آه آه آه...
حداقل آخرش خوبست
گوری دنج، کنج آرامگاه...
[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

 
 
 
 
 
 

این هم یکی دیگه از شعرای خودمه


 
 
حوض تنهایی
چون سیب سرخی از اوج درخت عشق
افتادی به حوض خموش دل
وقتی مانده بودم پوشیده از برگ های پوسیده ی تنهایی
چیزی نگذشت... به کوتاهی آرامی تشویشم
دستی آمد و از حوض دلم ربایید تو را
شیرین شدی به کامش
نوش شدی به جانش

باز من ماندم این تنهایی پوسیده
تو که یک اتفاق بیش نبودی
چرا به دل در خود مانده ی من افتادی؟
[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ٥:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یکی دیگه از نوشته های حودمو میذارم براتون...

 

 

فیزیک

فیزیک اثبات کرده نبود نور را تاریکی گویند

فیزیک اثبات کرده نبود گرما را سرما گویند

ببین نبودن ها چه غم انگیزند

ولی نمی دانم تو  چرا همیشه می خواهی قوانین فیزیک را بشکنی!

معتقدی نبود من خوشبختیست

ولی من نظریه تو را نقض میکنم
 
ببین چگونه نبود تو، مرگ منست

من همیشه از تو فیزیکدان بهتری بودم!
[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ٥:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

نیمه شب شاید هم دمه صبحتون بخیرچشمک

گفتم قبل خواب یه سری بزنم به اینجا. من یه نسبتی با جغد دارم! برا همین ازین به بعد اگه دیدین زیر پستی ساعت انتشارش این موقع هاست تعجب نکنید، کم کم عادت میکنید.

تو وبگردی هام به یه شعر از اسماعییل خویی برخوردم که به یاد فریدون فرخزاد سروده بود، دوست داشتم اینجا هم برای شما به اشتراک بذارمش.
بخونید ارزشمنده...

 

 

بچه ی بد
نمیگذارند،
میبینی؟
نمی گذارند
که دور از نفس و مهربانی مادر،
در گاهواره تنهائیت
بلمی
پستانک خیالت را بمکی!
و با عروسک گویای شعر
(یادگار خواهرک خویش)
گرم بازی باشی؛
و ترس
ـ لولوی تاریک ترس ـ
را
از خود
به جغجغه ی واژگان
برمانی؛
و، مثل یادی از خوابی خوش،
و یا، چو عکسی در قاب خوشتراش خودش،
راضی باشی
به این
ـ همین ـ
که بمانی.
نمیگذارند،
اما،
نه!
نمیگذارند.

خمان خمان،
به چه هنگام شب،
و از کجای جنگل این سایه های پچپچه گر،
لولو میآید:
گلوی بچه بد را میبُرَد؛
و سینهاش را میدرد؛
و آرزوهایش را بر میدارد
میبَرَد
خام خام میخورد...


یازدهم اوت 1992 ـ لندن

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧ ] [ ٤:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

متن یه آهنگ خیلی قشنگ از زنده یاد هایده رو براتون میذارم خودم این آهنگ رو خیلی دوستش دارم. البته من تکرار ها رو از متن شعرش حذف کردم .

 

راز دل

وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا

روز نوروز بچینی گل سرخ
برسر راه نگات فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا

دلبرت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت بیاد بپرسه که چرا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
 

دلبرت سفر کنه تنها شوی
مثل ماهیها از آب جدا شوی
بتپی مجنون شوی تباه شوی
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا

وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

روز بخیر

جاتون خالی دیشب یه دمی به خمره زدیم، یه دفعه حسش اومد قلم به دست بگیرم بنویسم. چیزایی که نوشتم همشون یه جوری حال و هوای مستی داشت. اینجا یکیشو براتون می ذارم، امیدوارم خوشتون بیاد. بقیشون بعد ها می ذارم چون می خوام فعلا مخلوطی از شعر های قدیمی و جدیدم بذارم.

 

مست
مستم کنون، مست عشق در شبی بارانی
مست پرواز به کوچه پس کوچه های شیدایی
ای خدا زین پس می شوم مست هر دم و حالی
نگیر از من این حال و هوای رویایی
نگیر از من  این عشق و حیرانی
[ یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٦ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

وقتشه اینجا رو مزین به یکی از شعرام کنم

از اولین شعرام

 

یاس

دیگر بوی یاس نمی دهم.
آن کوچه کجاست؟
آن خانه با گل یاس کجاست؟
آن دست، دستی که نوازش نوازش گل یاس به جیبم می ریخت کجاست؟
آن بوسه که بوی یاس را بر لبانم جاری می کرد کجاست؟
دیگر عطر بهار نارنج نجاتم نمی دهد.
من یاسم را می خواهم...

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

خب اینم از سرآغاز کار ما.

تو یه صبح بارونی و پر طراوت

تا چند دقیقه قبل فکر می کردم چقدر حرف برای گفتن دارم!

ولی الان چیز خاصی به ذهنم نمیرسه.نشستم آهنگ گوش میدم.

هفته ی خاکستری از زنده یاد فرهاد مهراد.

از محبوب ترین هاست برام. چطوره با متنش یه حال و هوایی به اینجا بدم.

همزاد پنداری شدیدی دارم با این ترانه!

 

 

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصله گی

وقت خوبی که میشد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

" تو نخ ابره که بارون بزنه "

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

عصر چهارشنبه ی من

عصرخوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

روز پـــنجشنبــه اومــد

مــــثل سقـاهـک پـیــر

رو نـوکش یه چیکه آب

گفت به من : بگیر بگیر!

 جمعه حرف تازه یی برام نداشت

هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود ...

 

[ شنبه ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب