فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بدون شرح هم نمیشه گفت آخه!
ولی با شرح کم، رسما حوصله بعضی لحظات رو دیگه ندارم

 

 

گاهی، همیشه

گاهی شب زنده داری هایم طول می کشد

گاهی افکارم را برهنه می کنم

گاهی پنجه ی این چاردیواری به گلویم نزدیک می شود

گاهی فنجان سرد چای نبودش را فریاد می کند

گاهی برای یادآوری اثر لمس انگشتانش روی پوستم «ها» می کنم

گاهی از جوی تنهایی سیل کلمات جاری می شود

گاهی کاغذ از تهاجم قلمم زخمی می شود

گاهی قطراتی نا آشنا بر نامه ام سوسو می زند

گاهی همراه آهنگ محبوبش، او را با چشم بسته می بینم

گاهی من تمام می شوم و شب تمام نمی شود

گاهی خسته از خودو این شب های کشدار با خواب سازش می کنم

گاهی هم می مانم که چرا می گویم گاهی!

چون که تکرار این لحظات از همیشه گذشته است

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

جای شما خالی جمعه پیش با جمعی از دوستان آبعلی بودیم و خیلی خوش گذشت.
اون بالا کنار بچه ها واقعا ازخیلی افکاری که همراهمه دور شدم.
فرداش شروع به نوشتن شعری کردم وابسته به احوالات اون روز خوب. به طور تصادفی در خط خطی هام که داشت بدنه شعر شکل می گرفت دیدم از اسامی دو تا از آهنگهای داریوش عزیز استفاده کردم. به سرم زد اسم اهنگهای محبوبم از داریوش رو تو کل شعر بکار ببرم. تعریف از خود نباشه چیز قشنگی در اومد. بعد چند روز از سرودن این شعر امشب دارم می ذارمش اینجا. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

آنچه در اوج گذشت

بر فراز قله ای برفی
نوک این سلول بی مرز
دور از توئه شکنجه گر
گوش می سپارم به سرود آفرینش
تکیه بر باد می کنم
که در میان آشفتگی موهایم
قصه ی من و دل را
این بار جور دیگر می نوازد
در کنار چند معجزه ی خاموش
احساس کثرت
سراب رد پای تو را
به فراموشی می سپارد
دنیای این روزهای من، بین این واقعیات زیبا
تصویر رویا را به کناری می گذارد
خدایا چشم من دید آخر
اینجا چراغی روشن است

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

قلم بدست بودم و در جست و جوی مضمون، یهو به ذهنم رسید اگه جاهامون عوض میشد... چی میشد؟ حس کردم اگه اینطور بود احساس گناه خفم می کرد!
نه اینکه حالا چنین انتظاری هم ازون داشته باشم، ولی...
اینجوریام کلا من!

 

 

کاش می فهمیدم

تورا کاش می فهمیدم

کمی زود تر از حال

پیش از جاری شدن اولین قطره ی اشک تو

و اولین سیل پشیمانی من

پیش از حس کردن باری بر دوشم

به عظمت همان دریا

که در روز وداع

تو را غرقه در آن دیدم

و من گذر کردم

وای بر من، چه کردم


تو را کاش می فهمیدم

که چگونه از آنچه من

خود نمی بخشم ازخود

گذر می کنی!

اکنون که شانه ای ماوای افکارم شده

اکنون که اغوشی را حائل سوزناک تنم میبینم

اکنون که از عشق کسی نفس هایم به شماره افتاده

نه به لیاقت خود اعتماد دارم

نه به نفرین هایی که پشت سرم نمی بینم

نه به روح بخشنده ی تو

نه حتی به عدالت خدا

لحظه ها پر شده از هراس

که آنچه خود کردم

بر سرم آید

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه رسم قشنگی رو دارم اینجا راه میندازم، اونم تبریک تولد دوستان نزدیکمه.

رفقای بسیار عزیزی که با وجود نزدیکی عاطفی زیاد متاسفانه از بُعد جغرافیایی ازشون دورم و نمیتونم کادویی در شان رفاقتمون و محبتی که بهم دارن بهشون تقدیم کنم.

فقط خدارو شکر میکنم که چنین موجودات نازنینی رو در دایره ی زندگیم قرار داده.

بعد از این مقدمه، میخوام که اینجا میلاد یکی از دوستای عزیزم، خانم رویا یوسفی رو بهش تبریک بگم که همیشه مثل یه خواهر یا بقول شوخی های خودمون مثله یه برادر زاده ی عزیز در کنارم و محرم حرفها ناراحتی هام بوده.

 

 

رویای عزیز میلادت مبارک

امیدوارم همیشه لبخند به لبات بشینه
تا مثل خورشید به اطرافیانت بتابی
امیدوارم زندگیت همیشه شیرین باشه
تا کام دنیا از وجودت شیرین بشه

اینم یه شعر ناقابل به عنوان هدیه ای کوچک

 

رویا معنایی گرفت از اولین تنفست

امید قوتی گرفت از مهر بی نهایتت

به حرمت خواب زمین ظهور کرد نور تو

از عمق این کتاب سبز طلوع کرد شور تو

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

نه به اون دو سه هفته یه بار پست گذاری
نه به این مطالب پشت هم!

انگار دله خیلی پره!
ولی نه! قبلنا هم پر بود، شاید بیشتر از حالا!
نمی دونم، شاید جنس دلخستگی ها فرق داره!
یا طاقتم کمتر شده!
نمی دونم، شاید...

 

مزرعه

باران پدرخوانده ی اشعارم است

ولی نمیدانم چگونه و چرا

و به کدامین ناکرده گناه

مزرعه ی زندگیم چنین بی ثمر مانده


نمیدانم، شاید دیده را باید بست

و او را نشنید

که بر فراز این مزرعه

چون پرنده ای بی اعتنا

به مترسک های بیچاره ی گفتارم می خندد

و پشت پا میزند

به تقدیر بذر های امید

که در بی ثباتی نور

هنگام غروب

ناباروری آنها

ناب ترین باور شده است


نمیدانم، شاید هم انذیشه نباید کرد

واز یاد باید برد

جویبار های ناشی از نگاهم

که معلوم نیست

شرمگین از کدامین رسوایی

طول این مزرعه را می پیمایند

وچیزی را سیراب نمی کند

جز کاسه ی لبریز صبرم

طاقتم طاق شده از دلخستگی های هر روزه


نمیدانم، شاید هم باید پذیرفت

و ادامه نداد

راه سروده های صبحگاهی را

که دیگر نخ نما شدند

بس که امید های بی حاصل را

به پهنای این مزرعه کشت کردند

و حقایق تلخ درو کردند


حالا که به این فکر خسته فشار می آورم

انگار باران گفته بود

حقایق تلخی چون عشق من و انکارهای زیبای تو

دیگر دلی را سیر نمی کند

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

دیشب باز خواب دیدم...

 

 

خواب ممنوعه

کی خوابهایم را ترک می کنی

حضورت در هر کابوس و رویا

چه تلخ باشد چه شیرین

عذابم می دهد

روزهای خراب از خاطراتت را

خراب تر می کند

و ورود ممنوع های شب هایم را

به سخره می گیرد

می آیی، می خندی، می بوسی

اشک می ریزی، می روی

گاهی تنها نگاهم می کنی، بی انتها

و منم که در تلاطمم

در سکوت این خواب ها

زوزه می کشم از دردی جانگداز

برو، اگر نه مجبورم اعتراف کنم

به این مرگ های هر روزه

امشب که به خوابم امدی

تو را به رسم همیشگی در آغوشم جای می دهم

آرام در گوشت زمزمه می کنم

انصاف نیست بیش از این جان دهم

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب