فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

سوالات بی جواب زیاده. نه الان، خیلی وقته که دارن روی هم تلنبار میشن. تا کی باید تو این بی جوابی  ها سیر کرد نمی دونم.

 

 

تا به کی

تا به کی باید این گونه از احساس ترسید
ولی با شعر های دم صبح خوابید

تا به کی باید به چهره حائل دست پوشید
ولی در افسانه به معشوق رسید

تا به کی باید به روزگار بی تراوت دیگران تابید
ولی شبها به گونه های بی گناه خود بارید

تا به کی باید از برای گذشته سینه درید
ولی به دنبال پایان ساعت شنی دوید

تا به کی باید خواب روز های خوش را دید
ولی از نیمه ی خالی لیوان نوشید

تا به کی باید با مشتی بسته دنبال صدایی گردید
ولی از درد سبو های شکسته بی صدا زارید

تا به کی باید به خرمن موهای کسی اندیشید
ولی با تنفس هر خاطره اش خرمن جان خود را آتش کشید

تا به کی باید از سنگینی این همه سوال نالید
ولی به جای هر جوابی از خود یک تا به کی شنید

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

اعصابمو آدمای بی خیالی که انقدر بی عارن و انقدر افکارشون دم دستیه که به احوالاتت می خندن، بهم می ریزن. نه اینکه بخوان روحیه بدن که میگذره، نه. بی اهمیتی براشون تو و مشکلاتت چون عمقشو نمی بینن. دنبال کثافتکاریای خودشون خیلی راحت رو تو، افکارت و احساست پا می ذارن.

 

 

 

بی خیالی

رهگذر،
تو که در کوچه و پس کوچه های این شهرِ بی خیال
سنگِ شامگاهان زیبا و داغت را به سینه می زنی
میدانی درین پستوی خواب آلود
تپش قلب من
به میعاد سحرگاهی چَشم آویخته
که گم شده است در گذار این ایام؟
نشان به آن نشان که سی سال
از آخرین شب بخیر او می گذرد
و هنوز منتظرم با یک بوسه از خواب بیدارم کند

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

امروز نزدیکی های ظهر در راه برگشت به خونه تصمیم گرفتم از راه پارک سر خیابون برگردم. راسته دماغم که از سرما سرخ شده بود رو گرفته بودم و به تندی طی مسیر میکردم. یک دفعه چشمم به پیرمردی افتاد پالتوپوش با یه کلاه شاپو از اونایی که پدربزرگ خدابیامرزم سرش میذاشت.قدم هامو کمی آروم کردم و بیشتر بهش توجه کردم. روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و عصاشو به پاش تکیه داده بود. به روبرو خیره بود نمیدونم نگاهش بدنبال چی بود. انگار فکرش اونجا نبود، انگار نه اون عابرهارو میدید نه عابرها اونو. تنها...
از اونجا رد شدم درحالی که تو فکرم از خودم میپرسیدم یعنی داره در کدوم خاطره سیر میکنه یا تو کدوم خیال تنهاییشو پر می کنه؟
عاجز از پاسخ ذهنم به این سورفت که این تجربه رو دستمایه ی
شعری بکنم. حاصل شعر زیر شد که امیدوارم خوشتون بیاد.


پیرمرد

 

برای آن پیرمرد

نرده های قدیمی پارک

نه فرقی با نرده های آسایشگاه دارند

نه فرقی با نرده های آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

آخر بدون او خوابید

نرده های قدیمی پارک هم

حس جدایی دارند

گل های رنگانگ پارک

نه فرقی با گل های مصنوعی روی طاقچه آسایشگاه دارند

نه فرقی با گلهای پژمرده ی آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

شاید حالا پذیرایش باشد

گلهای رنگارنگ پارک هم

بوی انتظار می دهند


عابرین گنگ پارک

نه فرقی با پرستارهای بی تفاوت آسایشگاه دارند

نه فرقی با عزاداران داغدیده ی آرامگاه

آنجا که عشق ناکام پنجاه ساله اش

بجای او هم آغوش خاک است

عابرین گنگ پارک هم

نگاهی از آشنایی ندارند

 ...

پیرمرد تنها می نشیند

تنها ادامه می دهد
تنها می میرد

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دارم سعی میکنم که از خاطرم بره. سخته، ولی وقتی همه چیز برات روشنه باید چشم رو بست و عبور کرد. باید عبور کرد...

 

 

عبور

بر چهره ی یاس
دیگر خبری از لبخند های حیاتبخش نیست
نگاهم در حسرت این نوشدارو مرده
برق چشمش بر من پژمرد
چون اشک هایی که بر گونه ام خشکیده
عطرش بی توجه از کنارم می گذرد
بی خبر که روزهاست مستیش از سرم پریده
از بهارش بوته ای در باغچه ی دل بجا مانده بود
که آن هم برف فراموشی این روزها پوشانده

[ شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دلم گرفته... دلم پوسید اینجا! می خوام فقط یه مدت دور باشم از خونه!

 

 

 

سفر

سفری خواهم رفت، بی بازگشت

برای یافتن آخرین بوسه

بسوی آخرین غروب

در افق آخرین طلوع

به میعادگاه گل یاس

مرحمکده ی زخم های بی قراری

جولانکده ی اندکی آسودگی

میکده ی باده های بی خیالی

آنجا که می گویند

قلبی مصلوب معشوق نمی شود

اشکی از فاصله ها دم نمی زند

بستری از بوی شنیع خیانت نمی نالد

خوابی از شعله ی خاطرات تلخ گُر نمی گیرد

و تنهایی بر شامگاهان کسی کابوس نمی شود

آنجا که با آغوش باز تو مقصد هستی

آنجا که بر سطور بی پایان ناکامی تو پایان باشی

به آنجا سفری خواهم رفت، بی بازگشت

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب