فکر خسته
وبلاگ شخصی مانی صفاری 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

 

 

تازگی چند کار از نزار قبانی شاعر فقید سوری خوندم و بسیار ازش خوشم اومد

این کار از محبوب ترین ها برای منه:

 

زیبای من!

از ...بیروت... برایت می نویسم!

باران چون معشوقه یی قدیمی

از سفری دور باز آمده است!

از قهوه خانه ی کنار دریا برای تو می نویسم!

پاییز دِل گیر،

روزنامه ها را خیس کرده است

و تو هر دم

از فنجان قهوه وٌ

سطرهای خبر روزنامه بیرون می آیی!

پنج ماه گٌذشته است...

چگونه یی؟ عزیز!

این جا خبر تازه یی نیست!

...بیروت.. مشغولِ آرایش است

-همانندِ تمام زنان-

در آغاز زمستان!

 

مغرورٌ و زیبا وٌ سمتگر...

چون تمامِ زنان!

..بیروت.. بی قرار دیدنِ توست! عزیزکم!

اِی نزدیکِ دورادور!

اِی حضور مشتعل شعر!

باران در عطش اندامِ توست

و دریا آماده است تا در چشمانت بریزد!

 

...بیروت.. در این روزها به افسانه می ماند ! عشق من!

برگ های مطلّایش بر زمین، طلا وٌ مس آند

و خیابانِ سٌرخ

پیراهنی از نی رنگارنگ به تن کرده!

چه قدر به تو محتاجم!

هنگامی که فصل گریه می رسد،

چه قدرها که باید پی دستانت بگردم

در خیابان های سلوغً خیس...

 

گل یاس دفتر من!

دردِ دل انگیزٌ

عشق عظیمم!

 

از رستورانی برایت می نویسم

که در مجله ی سفیدماسه

پیدایش کردیم!

میزها با من قهرند

و صندلی ها از من می گریزند!

خاطراتم برباد رفته وٌ

به فراموشی دٌچار شٌده آم!

صندلی مجاور

-که روزی بر آن نسشته بودی-

مرا کنار می زندٌ

از صندلی آم

نشانی تو را می خواهد...

 

در گریه می نویسم!

(عاشقی چون من باید سلامِ اول را بگوید؟)

پی انگشتانم می گردم!

پی شعله ی کبریتی

و کلمه یی

که در هیچ دفتر عاشقانه یی نباشد!

گٌر می گیرم...

نامه نوشتن برای آن که دوستش داریٍ،

چه دشوار است!

 

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

یه تصویر نگاری دیگه!
شعری که براتون می خوام بذارم بر میگرده به پاییز 91 و به
روز هایی که از تلخ ترین روزهای زندگیمه .

اینکه تصمیم به گذاشتنش گرفتم بر میگرده به خوابی که دیشب دیدمو فضاش فضای موهومی شبیه این شعر بود.

 

 

عصر پاییزی

عصر پاییزی دیگریست

غمِ خفته در ضمیر ناخودآگاه

باز سراغ از خیابان های سکوت می گیرد

باید راهی شوم

که بی خش خش زمین برگ پوش

نفسم می گیرد

مرگم می گیرد

شعرم می میرد

 

هوای عصر پاییزی

مثل دلم گرفته و

مثل افکار در همم خسته

به بالا نگاه می کنم

آسمان دارد جار می زند

همین دم می بارد

 

مردمی گنگ از هراس باران در تکاپو

از خیابان ها گم می شوند

می روند و می روند

باز منم که می مانم

که تنها می شوم

که تر می شوم

و خیابانها که خفاپوش می شوند

سیگاری روشن می کنم

ترسی ندارم

عادت دارم

به تنها ماندن و

به تر شدن و

به خفا

عادت دارم

به تنها تر شدن در خفا

عادت دارم

به خفقان شکستن زیر باران

 

عصر پاییزِ برگ پوش و تنها

شبیه یک اجبار شدید است

دلم بیشتر می گیرد

فکر خسته ام بیشتر می لرزد

غم و غصه هایم بیشتر می شوند

ترسی ندارم

عادت دارم

به روزهای مثل امروز

که زودتر شب می شوند

به خیابان های خالی

که تیره تر می شوند

به آسمان گرفته

که شدیدتر می بارد

به تن درد کشیده ام

که از هر فصل دیگر خیس تر می شود

 

ترسی ندارم

عادت دارم

هنوز تا عمق شب

قدم های بسیاری مانده است

عصر پاییزی حال عجیبی دارد

باید سیگار دیگری روشن کنم...

گویا پاکت سیگار هم سریع تر تمام می شود

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

سلام عزیزان

بعد از غیبتی یک ماهه این بار براتون دکلمه ای از گزیده ی کتاب شعر «آبی، خاکستری، سیاه» سروده ی حمید مصدق دارم که با صدای خود شاعر اجرا شده.

اول چند تا از شعر های محبوبم ازین مجموعه رو براتون میذارم و بعد لینک دانلود.

----------------------------------------------------------------

***

وای، باران؛
       باران؛
شیشۀ پنجره را باران شُست.
از دل من اما،
ـ چه کسی نقش تو را خواهد شُست؟

آسمان سربی‌رنگ،
من درونِ قفسِ سردِ اتاقم دلتنگ.

می‌پرد مُرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
      باران،
پر مرغانِ نگاهم را شست.

***

خواب رؤیای فراموشی‌هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی‌هاست.
با تو در خواب مرا
لذتِ نابِ همآغوشی‌هاست.

من شکوفایی گُل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم،
و ندایی که به من می‌گوید:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است.

***

و چه رؤیاهایی!
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیت‌ها،
که به آسانی یک رشته گُسست.
چه امیدی، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی‌بَر گردید.

دلِ من می‌سوزد،
که قناری‌ها را پَر بستند.
که پر پاکِ پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
ـ آه، کبوترها را . . .
و چه امید عظیمی به عبث انجامید.

***

در میانِ من و تو فاصله‌هاست
گاه می‌اندیشم،
ـ می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری
دست‌های تو توانایی آن را دارد؛
ـ که مرا،
زندگانی بخشد.
چشم‌های تو به من می‌بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی.

***

من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می‌بینم، می‌بینم
تو به اندازۀ تنهایی من خوشبختی
من به اندازۀ زیبایی تو غمگینم

من چه دارم که تو را در خور؟
ـ هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟
ـ هیچ.

تو همه هستی من،
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری؟
ـ همه چیز.
تو چه کم داری؟
ـ هیچ.

***

بی تو درمی‌یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می‌کردم،
که تو خوانندۀ شعرم باشی.
ـ راستی شعر مرا می‌خوانی؟ ـ
نه، دریغا، هرگز،
باورم نیست که خوانندۀ شعرم باشی.
ـ کاشکی شعر مرا می‌خواندی! ـ

***

گاه می‌اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟
آن‌زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی، روی تو را
کاشکی می‌دیدم.

شانه بالا زدنت را،
ـ بی‌قید ـ
و تکان دادن دستت که،
ـ مهم نیست زیاد ـ
و تکان دادن سر را که،
ـ عجیب! عاقبت مٌرد؟
ـ افسوس!
ـ کاشکی می‌دیدم!

من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
عشق تو خاکستر کرد؟»

***

دانلود : 10/2Mb

---------------------------------------------------------------

در اخر اضافه کنم متن اشعر از سایت پرند برداشت شده.

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
 
دلم بدجور گرفته
یه مدت خیلی حالم خوب بود
ولی این غروبـــــــــــــ....
عجیب دوباره دلم گرفته.
این شعر فروغ و دکلمه ی شکیبایی هم آتیش زیر خاکستری دلمو دوباره شعله ور کرده.

------------------------------------------------------------------------

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ ها ی رابطه تاریکند

چراغ ها ی رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

------------------------------------------------------------------------

دانلود دکلمه ی این شعر با صدای خسرو شکیبایی

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

حدود یک سال و چندین روز پیش بود که برام از سفر سوغاتی آورده بود.
یه دفتر چوبی که هنوز دارمش و گذاشتمش تو کتابخونم همین الانم جلو چشامه.
غیر این یه سری عکس هم از دیدارهامون برا مونده.
اینا تنها یادگاریه که ازش دارم.

یادمه توی اون پاییز کذایی میخواستم تموم عکسارو پاک کنمو اون سوغاتیو آتیش بزنم...
ولی جلو خودمو گرفتمو جاش یه شعر گفتم، همون شعری که تو این پست خواهید خوند.
الان اصلا پشیمون نیستم!
حالا به طور عجیبی این یادگاریا برام تبدیل به یه خاطره ی خوش شده!
جالبه نه!؟

چیز دیگه ای ندارم بگم جز اینکه، مرسی عزیز دلم به خاطر این یادگاریای زیبا...





نمی شود

نمی شود، باور کن تمام نمی شود
چنگ بغض از گلویم
جدا نمی شود
وقتی که باران پاییزی می بارد
لعنت به هر قطره اش
این تمام نمی شود

این یادواره ی غم انگیز تو
همین دفتر بی خط و خبر
روی تاقچه
همین هدیه،
همین نفرین
برتنش هرچه خط خطی می کنم
این تمام نمی شود

از تو تصویری مانده
نقش بسته بر هر چه خیال و خاطره
که بعد از هر چه فاصله تا امروز
در گذار فصول
یکی مست و یکی خمار
نمک بر زخم می پاشد
گاه گاه
چه خموش و چه فریاد
نقشش مانده و
این تمام نمی شود

تو با من چه کردی که بعد از درک تو
مردم و زنده شدم بارها ولی
باران، یاد ها، تصاویر..
هیچ کدام،
هیچ دردی تمام نمی شود...

[ جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

دوباره دوره ی جدیدی از بی خوابی شبانه!
نمی دونم چرا!؟
قبلا خب به دلایل مشخص برا خودم حداقل منطقی بود، ولی الان!؟
ایندفه برعکس بی خوابی داره باعث فکر و خیال می شه!

چه باید کرد، چه باید گفت؟

 


شبست دیگر

شبست دیگر
باز مثل همیشه
عادتی دارد شبیه هجو
نمی گذرد
باز چشمان پر خیال
باید بنشینند
با خود حرف بزنند
من هم سیگارم را دم به دم
دم بگیرم
از سقفِ ابریِ بی مهتابِ اتاق
شعری بچینم
برای قوت غالب شب
و ارام و ارام و چنان ارام
از پس دود بخوانم
کجایی خوابِ شیرین
خوابِ تلخ...!؟

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٥ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

«نباید اینجوری می شد...»
جمله ای که هر کدوممون یه موقعی، یه جایی، سر ماجرایی بهش فکر و ازش استفاده کردیم. من هنوزم گاهی ازش استفاده می کنم.
ازش استفاده می کنم وقتی که به اون فکر می کنم. حتی یه دوره ای تنها چیزی بود که به زبونم می اومد وقتی تو فکرش بودم.
این شعر ساخته و پرداخته ی همون دورست.


 

نباید این گونه می شد
جوانه ی علاقه ی این قلب پیر

چه زود
ببین چه ظالمانه زود
قبل کوچک ترین ترنم
در رویای نورسم سوخت
نباید اینگونه می شد...


این آزار رویا های رهنشین
خلاف هر آنچه نامه بود
که به باد سپردم
خلاف هر آنچه دیدار ناشکفته
که امید باران داشت
باد آمد و باران نیامد،
نباید اینگونه می شد...

تو بگو
من بوته ی خیال این گل های یاس را
کجای اشتباه حیاط خانه ات کاشتم
که عطری به مشام تو و حیات آن گفته های پرده پوشم نرسید
تو بگو
مگر می شود خاکی انقدر خاکستری باشد
خاک تو چرا؟
نباید اینگونه می شد...

چنان صبور بوده ام که همیشه
صلابت این مصلوب همیشه بر صلیب
و تحمل کاج همیشه بهار انتهای آن کوچه ی از خانه دور
مرا
برای راهیانِ احتمالا خود از صبر فاصله خسته
تداعی می کرد
هی به من می گفتند
دوریت نزدیک است
هی به من می گویند
رفتنت تقدیر است
راست هم می گویند اما
نباید اینگونه می شد...

داغ آن جوانه که سوزاندی
به رد همه زخم های دیگرِ قلب پیرم پیوست
چه بی تابم هنوز از تو
و چه بی تابانه برای رفتنت چمدان می بندی،
نباید اینگونه می شد...

حال من به تار مویی بند است
از گیسوی سپرده بر بادت به هنگامه ی وداع
به نوای نسیمی جان می کنم
سنگینم از احساسی طلب نکرده
باران هم که نمی آید
خسته و خرابِ غربتِ چسبیده بر سایه ام
سقف رویا هایم چرا پس فرو نمی ریزد
اصلا چرا باران نمی آید!!!
شاید از همین باران پشیمان شوی
تصور بی قراریست، نه؟
بی حرمتیست؟
می دانم!
و می دانم که نه برای تو دلیل است
نه کک آسمان بی خیال می گزد!
ولی باور کن
قسم به تمام نامه ها،
نامه های مانده در خورجین فراموشی باد

حق دارم این نامه ی آخر را
خودم به دستت برسانم
پیشانیت را ببوسم
و در گوش تو آرام زمزمه کنم:
نباید اینگونه می شد...

[ شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

بازم طبق معمول شعرِ چند ماه پیش!
هرچند باز وضعم بد نیست! 2 تا پست تو فروردین دارم. دوستانی که لینک کردم انگار همه بعد عید بلاگو بوسیدن گذاشتن کنار!
به خودم امیدوار شدم لبخند

-----------------------------------------------------------------------------------

همه جا شنیدیم و گفتیم حقیقت تلخه، اما به نظر من تا حقیقتو درک نکنی و نفهمیش تلخیشو حس نمی کنی!
ولی می دونید دردناک تر چیه؟
اینه که حقیقتو باور داری و فهمیدیش ولی یه جدال همیشه درت باشه که نه این حقیقت نیست، دروغه، نمی خوام باور کنم و... امثالهم.
این جدال اوج درده!

فهم حقیقی حقیقت، یک نوع از خودگذشتگی نیاز داره که... در هر کسی پیدا نمی شه.

 

 

 
قصه ی غصه های همیشه

می فهمم
که چرا دیگر هیچگاه
به چشمانم خیره نخواهی شد
می فهمم
که چشمان خیسم برای تو
طاقتش سخت است
می فهمم
که شاید هر کسی
با احساس نیمی از غصه های من
از بار عشق
از آینده ی در پیشش
از خود حتی، سیر می شود
و می بارد
 و چنان می بارد بلــــــــــند
که شاید خواب سنگین خدا هم
آشفته شود

می فهمم
و دیگر خودم چشمانم را
از تو پنهان می کنم
دیدگان خیس را
برای همیشه ای کوتاه
از دریای تبسم آن صورت ماهت
محروم می کنم
نهایتش غمم بیشتر شود
سکوت لحظات و
شدت گریه هایم بیشتر شود
فدای یک دَمَت
به جانِ گُر گرفته ام می خرم
نباید که خنده از لبان و
شادی از نگاه تو محو کنم!

می فهمم
که بعد از این
برای مدتی طولانی
از خاطرت می روم
می فهمم
فقط کاش می شد
یکبار دیگر
قصه را با خط دیگر می نوشتی
در مرور دوباره ی خاطرات
شاید این قصه ، غصه نمی شد
شاید از احتمال مرگ همین حضور
قصه از غصه می ترسید
این نم نم باران را هم
از چشمان و دفتر اشعار خیسم
صلب می کرد

می فهمم
دیگر جای بحث و تمنا
جای امید و آرزو و رویا هم نیست
حالا باید بگذرد مدت ها
با این دوری واپسینِ بی بازگشت
می فهمم
اما فراموشت نمی کنم

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

سلام
میخوام امشب براتون شعری از نویسنده ی معروف چارلز بوکوفسکی بذارم
خودم و دوستان نزدیکی که ازش خوندیم بهش میگیم چارلز بی شرف! چون گاهی بعضی جمله های این مردک مغز ادمو اتیش میزنه! نیشخند

 


آره آره

وقتی خدا عشق را آفرید، ‌به خیلی‌ها کمکی نکرد

وقتی خدا سگ‌ها را آفرید، به سگ‌ها کمکی نکرد

وقتی خدا سیاره‌ها را آفرید،‌ کارش خیلی معمولی بود

وقتی خدا تنفر را آفرید، به ما یک چیز بدردبخور و استاندارد داد

وقتی زرافه را آفرید، مست کرده بود

وقتی خدا من را آفرید، خُب من را درست کرده بود

وقتی میمون را آفرید، خوابش برده بود

وقتی موادمخدر را آفرید، نشئه بود

و وقتی خودکشی را آفرید، دلش بدجوری گرفته بود

وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیدی

می‌دانست چی کار می‌کند

مست بود و نشئه

و کوه‌ها و دریا و آتش را هم‌زمان درست کرد

 

بعضی از کارهایش اشتباه بود

اما وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیده بودی

به تمام جهان ملکوتی‌اش رسیده بود.

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

درود و سلام به همه ی دوستان عزیزم.
نوروز مبارک، بهترین ارزو هارو براتون دارم.
امیدوارم سال پیش رو بهترین سال از عمرتون باشه که تا به حال گذروندید.
*******************************************************
برم سراغ خودم.
سال دیگه ای گذشت، هر جور که گذشت چه خوب چه خیلی بد، شکر به هر حال گذشت! برای من ورژن اورجینالی بود از حوادث تکراری!
ولی به هر حال تو زندگی هر کسی یه کلیشه ای پیدا میشه، مگه نه؟
هرچی بود گذشت هرچند از رو من گذشت و فکر می کنم برای اطمینان از سهمگین بودن ضربه یه دورم دنده عقب گرفت و دوباره گذشت!
باشه، خب کمه کم یه تجربیاتی کسب شد که بازم کــــاشکی از راه ساده تری کسب می شد.
حالا می دونم دیگه نباید تو بهار عاشق بشم،
دیگه نباید تو تابستون ابراز عشق کنم،
شاید، شــــــــــاید... که دیگه دلم تو پاییز نشکنه.
شاید که دیگه زمستون، فصل میلادم تبدیل به فصل سکوت و نقاهتم نشه.
شاید...

بگذریم.
شعرایی که براتون می گذارم اینجا از نظر زمانی سه چهار ماه از حال عقبه متاسفانه، ولی الان می خوام آخرین کارمو براتون بگذارم که در آخرین روز اسفند نوشتمش. ضمنا در سال جدید عکس هم برای پستهام می گذارم محض تنوع!




 

روز آخر اسفند

روز آخر اسفند
مه آلود  از هیچ کجا
و حتی بادی خیس
نم نمی عجیب

غم خفته در ضمیر ناخودآگاه
مانند همان فصل پیش، سال پیش
جان پناهی تر از سکنای انتظار

سال دیگری می گذرد
از آن سال های کم فراز و پر نشیب

من در مه آلود ترین پایان سال ها
از حس شبنم های صبحگاهی
می فــهــمــم
کسی از انتهای مه آلود کوچه ی سوم
نمی آیـــــــــد

فصلی را، زمستان میلادم را
خلاف سال ها
به گوشه ای نشستم
به گوشه نشینی
به سکوت
شاید باشد که بیاید
که نبود، که نیامد
و باز که هرگز نیامد و نخواهد آمد
تنها در پایان، همین مه
بادی خیس
نم نمی عجیب

فصلی بود، سالی بود
و سالی خواهد بود
و سال ها خواهد بود
کوچه سوم، خالی خواهد بود
و شاید تا کجا ها مه آلود
بادی خیس
نم نمی عجیب

روز آخر اسفند همین بود


[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳٠ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

این شعر زمانی سروده شده که پر بودم از سوال های بی جواب، چرا های بی زیرا...




بی پاسخ
خبری نیست از پاسخ شبها
نامه ها می بارند
درد ها می زایند
صدا ها می سوزند
نام ها می میرند

من در وادی آرزو مانده بودم
من از سوی ناباور دل سوال ها داشتم
بدنبالِ نگرانِ
خیالی
خاطره ای
رویایی
چیزی...

کاش کسی گاهی، گهگاهی
مثلا نهیبم می زد که آیا
حقیقت چیزی ورای خیال خام دیروز
حقیقت چیزی ورای خاطرات گذر کرده
حقیقت چیزی ورای رویای شیرین خواب هاست؟
آیا رویا همیشه همان رویاست؟
 
حالا با آن همه آرزو
آن همه نامه
آن همه سوال
چرا باید این دل پر درد
از حریم تک پاسخی صدا نگیرد؟
باز هم سوالی دیگر!
این هم که خود نامه ای شد...

از دل ناباور شروع شد
هر چه می کشم این روز
باید به این دل شک کرد
آن آرزو هم مشکوک است
حالا باید شک کنم
که پاسخ نام تو از ابتدا
رویای بی باوری بوده است

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

ســلام
سلام به همه ی دوستان عزیزم.

یک ماه و سه چهار روزه برای شما یا شاید هم برای خودم اینجا ننوشتم.
خودم که می ذارم پای مشغله ی کاری شمارو نمی دونم!

امیدوارم غیبتمو بتونم با این شعر جبران کنملبخند
شعری که با تصویرسازی یک تجربه ی ناکرده گفتمش
شاید بعضی از دوستانم که از مدتها پیش به من سر می زنن شعر پیرمرد رو یادشون باشه، این شعر نقاط مشترکی با اون داره که مهمترینش یک ترسه. این ترس وقتی درک می شه که کسی بعد خوندن این شعر براش سوال پیش بیاد:
چرا یه جوون 23 ساله باید از تنهایی یک پیرمرد بنویسه...

 

 

ایستگاه آخر
از صدای سوت قطار ها سر درد می گیرم
چشمم می سوزد و خیس است،
از دود انباشته کنار ریل ها
یا از تصویر مبهم رفتنت
که فراموشم نمی شود
دلیلش مهم نیست
هرچه باشد عادت نمی کنم

سینه ام درد می کند
هوا سرد است
منم دیگر آن جوان پر شور سابق نیستم
خستگی آن همه ماه و سال انتظار
بر تن فرتوت و بر چهره ی چروکیده ام
جا خوش کرده است
اما انتظار دیدار چهل و اندی ساله ات
هنوز جوان است
و هنوز زنده
و هنوز سخت نفس نفس می زند

مهم نیست اگر در عبور نگاه عابران بی توجه

پیرمرد فرسوده ای باشم
با چشمانی بی حالت
که دستانش عاجزانه می لرزد
اگر عصر آمدنت صد سال دیگر باشد
من هنوز همینجا
هر عصرگاه
به بدرقه ات نشسته ام
هنوز دلم می لرزد

***

قطار عصر امروز هم که آمد و رفت
باز هم نشانه ای از ظهورت نیست
و من دوباره مثل هر روز
به شوخی تو با خودم می خندم
و می گویم:
باشد امروز هم نیامدی
اما آخرش که چه؟
نقطه ی وصال ما همین ایستگاه
و جای تو میان این آغوش بی قرار و لرزان من
مقدرست

بر می خیزم
چشمانم را پاک می کنم
بینابین سرفه ها سیگاری روشن می کنم
با خیال راحت
و تکیه به عصایم آرام آرام
بسوی بیرونِ بی روحِ این ایستگاه
بسوی غروب برفی دیگری بی تو
روانه می شوم

می دانم فردا تو می آیی

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

«نمی دانیم چه فلسفه ایست
که ما همه بی عزیز مانده ایم»

واقعا نمی دونم چرا؟
گاهی میشه که میگم مانی برو مثل این همه دیگه با هر کی دم دستت رسید خوش باش!
تاریخ مصرفشم تموم شد برو سراغ یکی دیگه. مگه بقیه چی کار میکنن!؟ گور بابای وجدان و خوب بودن مگه چیه؟
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو... ولی نمیتونم، هیچ وقت اینو یاد نگرفتمو نمیخوام که یاد بگیرم. اصلا تف به این زندگی که همرنگ دیگران شدن معنیش کثافت بودنه...


با خودم میگم خدایا چرا من، منی که همیشه به کم راضی بودم؟ چرا من باید تو ساده ترین ها بمونم...
میدونم هستن هنوز آدمایی شبیه من که درین ساده ترین موندن...

خدایا کجای کاری!؟ ما همه بی عزیز مانده ایم...

 

شهر ما غمگین است
شهر ما غمگین است
آدمیانش یا که غمی دارند از آن دیگری
یا دلمردگانند که می پیمایند خیابان ها
در جستجوی طعمه ای دیگر
زنده ی غم خورده ای دیگر

ما از تبار خیال پردازان دیروز این شهریم
آنان که غریبانه محکومند
به شکست های امروز
به غم های ناشمرده ی فردا
به مرگ بدون شک آینده ای قریب

نمی دانیم چه فلسفه ایست
که ما همه بی عزیز مانده ایم
ما فقط کاشفان دروازه های بسته ایم
نه ناجی هستیم نه ناجی داریم
عزیزان همه، پشت همین دروازه ها خوابیده اند
خواب خدا و آینه و انگور می بینند
و ما خسته از فریاد نامشان
روی گردانده به کوچه و خیابان و خانه های تاریکمان
به دلمردگان، به شهر مردگانمان
شهر ما غمگین است

[ شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

 

مدت کوتاهی میشه که موزیک پس زمینه ی وبلاگمو دوباره عوض کردم.
بشخصه بیشتر به شعر و ملودی این ترانه علاقه دارم که حسی از آرزو، آرامش و آرزوی آرامش رو بهم القا میکنه.
دوستانی از من خواستن این ترانه رو معرفی کنم بهشون و برای دانلود قرار بدم.
برای دوستانی که بخوان کد موزیک این آهنگم گذاشتم در آخر مطلب.

---------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه : یه مدت می خوام
خواننده : عرفان سلیمی
ملودی : امین قباد
تنظیم : هومن آزما
ترانه : عرفان سلیمی


یه مدّت می خوام ول کنم زندگی رو

بذارم کنار عشق و دیوونگی رو
چشامو رو اونی که می خوام ببندم
یه مدّت با هیچّی با هیشکی نخندم

یه مدّت می خوام لنگِ چیزی نباشم
هراسون و دلتنگِ چیزی نباشم
بترسن همه آدما از منی که
قراره یه مدّت بشم یکی دیگه

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال

تو می دونی احوال خوبی ندارم
غروبم سکوتم گمم بی قرارم
واسه اینکه خورشید چشمام بتابه
یه مدّت باید بی توقف ببارم

ببخشید که آروم نمی گیرم از عشق
گریزونم از خنده و سیرم از عشق
بهت قول می دم باز بشم مثل اوّل
بازم واسه تو با تو می میرم از عشق

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال

یه کم فرصت و استراحت می خوام
یه شب خواب شیرین و راحت می خوام
می خوام بچّه شم باز تو این سن و سال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
یه مدّت جدا شم ازین حسّ حال
----------------------------------------------------------------------------------------------

دانلود: 3.3MB 128Kbps

کد موزیک:

<script language="javascript" src="http:///music.php?type=2&files=http://majiddownload.com/up1/12478/1384186229.mp3&start=1&random=0&replay=1&vol=300"></script><div style="display:none"><h2><a href="http://">کد موزیک </a></h2></div>

 

[ شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

من دچار یک معضلی شدم که در عین آزاردهنده بودن خیلی جالبه و گاهی باعث میشه خندم بگیره!
حالم شبیه یه چیزی تو مایه های اون گفتار معروف صادق هدایته که گفته:

« دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم ، کلی خندیدم! »

موضوع اینه که تازگی هر چیزی می خوام یا برای هر خواسته ای برنامه ریزی می کنم، در جا یک احتمال بسیار بعید به ذهنم می رسه که مثلا مانی تو الان فلان چیزو می خوای حالا ببین اگه فلان وقت فلان اتفاق نیافتاد که این نشه!
جالب اینکه اون اتفاق درصد احتمالش بسیار پایینه و در لحظه فقط با خودم می گم: آخه این چه فکر احمقانه ایه! مگه میشه آدم انقد بدشانس! خندم می گیره ازین همه دوراندیشی شاید هم کج اندیشی!
حالا جالبترین نکته رو می دونید چیه!؟ اینکه در عین ناباوری همگان اون اتفاق بعید می افته و من به خواستم نمی رسم!!! اون لحظه نمی دونم باید بخندم، ناراحت باشم، گریه کنم.... رسما آقا نمی دونم چه گلی باید به سرم بگیرم!

در پی یکی از دفعاتی که چنین موضوعی پیش اومد، این شعرو گفتم...

 

معجزه
می گویند
راست هم می گویند
گاهی همین فکر خسته ی دور اندیشم
چنان احتمالاتِ مهمَلِ تلخ را
طنزگونه از خود تراوش می کند
که سبب می شود
درین بحبحه و اعتراض
غصه ها برای باریدن
در صف بمانند
و ناباورانه شاهد باشند
که اشکم
از زور خنده ای تلخ
می بارد

راست می گویند
حقیقتیست!
هنوز در من
هیچ کس و هیچ چیز
به معجزه اعتقادی ندارد!


[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]

خسته ام، خسته... با یه دل آتیش گرفته.
انقدر خستم که نای خاموش کردن این دلو هم ندارم.

 


آتش گرفته
و این فکر گر گرفته
زمانی چنان بی پروا بود
که عامدانه
محصول یک سال زحمت کشتزارش را
آتش زد
بی محابا
به هوای خودسوزی


حالا پس از سالها
هنوز همان بی پرواست
اما خسته هم شده است
آتشش جز سیگار پشت سیگار
دودِ هوا نمی کند

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ۳:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مانی صفاری ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

درود رفقا مانی هستم، یه جوون با آرزو های کوچک که علاقه زیادی به شعر و کتاب و موسیقی ملایم داره و البته بسیاری چیزای دیگه! قصه ازین قراره که دست به قلمم و دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ هم این بود که نوشته ها و حال و هوای خودمو با بقیه به اشتراک بگذارم شاید یه مرهمی باشه این فکر خستم. امیدوار از اینجا خوشتون بیاد و پوزش بسیار اگر گاهی نوشته هام خیلی سیاه می شه. شناسه یاهو: resident_valhalla.1991
صفحات دیگر
امکانات وب